یادگیری مورچه وار

یکی از سخت ترین قسمت های زندگی زناشویی برای من وقتیه که یه کاری شوهرم می خواد انجام بده و من احساس می کنم باید بهش کمک کنم و هی می خوام بهش راهنمایی کنم که چی کار کنه و به اصطلاح بارش رو سبک کنم. اینجور موقع ها با اینکه خیلی سخته ولی زبان به کام می گیرم و سعی می کنم لام تا کام حرف نزنم. به اصطلاح روانشناس ها برای شوهرم مادری نمی کنم!  ولی اعتراف می کنم برای "من کنترلگر" بی نهایت انجامش سخته و یه جاهایی بی اختیار از دستم در می ره ولی کَم کَمَک دارم یاد می گیرم. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٤
تگ ها : ازدواج

فیزیوتراپی

یکی دو سال بود که وقتی می رفتم ماساژ، به من می گفتند پشتت گره زیاد داره که با یه بار ماساژ باز نمی شه. بار اخری که رفتم هتل شیراز که همین یکماه پیش بود خانم رجبی که ماساژور بود طبق گفته خودش دوره های فیزیوتراپی رو هم گذرونده بود. بعد از ماساژ به من گفت پشتت از حالت گره در اومده و بافت ها به صورت طناب شده و بهتره که پیش یه فیزیوتراپ بری. به خاطر حرف ایشون و چون گردنم یه خورده درد گرفته بود رفتم پیش دکتر سلطانی (66922603) و ایشون بعد از معاینه همین رو گفتند و برام 20 جلسه فیزیوتراپی نوشتند!!! و علت به وجود امدن این گره ها رو پشت میز نشینی و زل زدن بیش از اندازه به مانیتور فرمودند!

حالا که فعلا جلسه اول پیش دکتر برزگر فیزیوتراپ همون مطب رفتم. اقای برزگر می پرسه ورزش می کنی؟ می گم انجام می دادم منتها دوسالیه دیگه نه. می گه چرا؟ می گم اخه شوهر کردم. نیشخند می گه اره همه همینطور هستند. متفکر 

اما هر جلسه فیزیوتراپی 50 تومانه که 20 جلسه اش می شه 1 میلیون تومان. که 500 تومانش رو بیمه تکمیلی تقبل زحمت می کنند و بقیه شو رو باید خودم بدم. ناراحت ولی عوضش اگه گره ها باز بشه ارزش داره. قلب عکس از گردنم هم گرفتم که خدا رو شکر مهره ها سالمه منتها اقای برزگر می گه می تونه شروع ارتروز باشه!!!! بعد که می بینه من با تعجب نگاه می کنم و می گم اقای دکتر رادیوگرافیم که سالمه و من هم سنم به ارتروز که نمی خوره. ساکتمی گه نگران نشی ها هممون ارتروز می گیریم! تعجب منتها این کار و بازکرن گره ها این رو به تعویق می اندازه! هیپنوتیزم بعد از افاضاتشون روی صندلی نشستم. رفت پشتم که برق رو وصل کنه من داشتم سکته می کردم که الان برق منو می گیره. ولی دو تا سیمی که از پشت به من وصل کرده بود فقط ضربات اروم و هماهنگی به پشتم می زد. به من می گه اکی هستی؟ می گم اره پس کی برق رو وصل می کنید؟ می گه همینه دیگه!! می گم اااااااااااااا من فکر کردم الان برق منو می گیرهخنده می گه برق شهری که نیست که. همینه. بعد از برق هم ماساژور برقی و بعد با دست این گره ها رو قلفتی می گرفتند و فشار می دادند. الان که دارم اینا رو رو تایپ می کنم به این نتیجه رسیدم قبل فیزیوتراپی یه درد ساده گردن بود منتها بعد فیزیوتراپی تمام پشت و گردنم درد گرفته. حالا یا علائم خوب شدنه و گره ها داره باز می شه یا گردنم داره از کار می افته.نیشخند

پ.ن. دوستم تو وایبر می گه ا زی چرا کم پیدایی. می گم بابا مگه اخبار گوش نمی دی. می گی چطور مگه. می گم دستم توی وین بند بود! تازه امروز صبح برگشتم تهران! قیافه دوستم تعجبکه البته حدس می زنم چون ندیدمش. زبان

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤
تگ ها : روزمرگی

روتین وار

نمی دونم چرا تفریحات زن و شوهری به چشم نمی یاد. وقتی مجردی یه کوه ساده هم می ری می تونی راجع بهش کلی قلم فرسایی کنی ولی الان از عید تا به حال  3 بار شمال رفتیم و یه بار شیراز ولی روی هم  انرژی صعود به قله توچال رو نداره! شوهرم می گه چهار بار تا به حال سفر بردمت و من می گم شمال حساب نمی شه و اون چشم هاش رو می غلتونه و می گه پس دیگه شمال نمی برمت! ای بابا. خوب شمال همین بغله دیگه. حساب نمی شه دیگه. تازه اخرین باری که رفتیم شمال اومدم خودم رو لوس کنم رفتم بغل شوهر که طبق معمول از پله ها با هم بیایم. از پله ها هم به سلامت رسیدیم به پایین، اما تا قدم اول رو روی روفرشی برداشت فرش لوله شد و همسرم پاش توی لوله گیر کرد و دوسه تا قدم برداشت که تعادلش رو حفظ کنه و منو محافظت کنه و دیگه نشد و من رفتم توی چهارچوب در و خودش هم کوبیده شد به دیوار!  سرم یه هو شروع به پاشش خون کرد . همه هول شده بودند. هر چی می گم هیچی نیست گوش ندادند و منو بردند بیمارستان که کارم با دو تا بخیه حل شد. از دکتر خواستم که داروی بی حسی نزنه. خیلی هم درد نگرفت. حداقل بار پیش که پیشونی ام رو بخیه زدم خیلی بیشتر درد گرفت. بعد خودم به خودم می گم اینم هیجان دیگه! تعجبتازه اول که وارد بخش اورژانس شنیدم نگهبان اومد داخل و گفت نزاع داشتید!! خواستم بگم اره که بلکه شوهرم رو بگیرن و یه خورده هیجانش بیشتر بشه که دیگه کوتاه اومدم نیشخند حالا دکتر از شوهرم می پرسه چی شد و شوهرم می گه خانمم بغلم بود پام پیچ خورد رفتیم توی چهارچوب دکتر سرش رو به حالت ناباوری تکون داد و گفت این مدلته!! شوهرم هم بنده خدا نگرفته بود دکتر داره رسما متهم به زن ازاری می کنه و دوباره داشت توضحی می داد و من اینور هر هر زیر لبی بهش می خندیدم!  خنده

زندگیم شدیدا روتین شده. از سرکارکه می رم خونه یکی دو ساعتی استراحت می کنم و بعد شروع به غذا پختن می کنم. غذا پختن لذت بخشه فقط نمی دونم چرا منوی ما خانوم های ایرانی محدوده و از وسط هفته گیر می کنم و به چی بپزم می افتم. پای ثابت غذاهام سیب زمینیه. شنیدم سیب زمینی برای الودگی هوا خوبه. مطمئن نیستم. سیب زمینی خورد شده به قطعات درشت رو 10 دقیقه با آب و زردچوبه و فلفل و نمک می پزم. بعد توی سینی فر می ذارم. روش روغن زیتون و سیر می ریزم و 30 دقیقه ای در فر برشته می شه. کنارش کدو سبز رو درشت پوست می گیرم. پوستش رو خلالی می کنم و توی اب باقیمانده از سیب زمینی می ریزم. یک دقیقه که بخار پز شد یکربع اخر به سینی سیب زمینی داخل فر اضافه می کنم. باقیمانده کدو پوست کنده شده رو به قطعات ریز خورد می کنم، در یک قابلمه دیگه با فلفل و نمک و دو سه تا قاشق سرکه بالزامیک تفت می کنم. این دورچین های خوشمزه رو می شه با هر غذایی نوش جان کرد. من که عاشق اینا هستم. حالا به دلخواه می شه ذرت شیرین و قارچ هم در کنارش اضافه کرد.

من شدیدا عاشق غذا و طعم و مزه هستم. و هر وقت غذام خوشمزه می شه خودم بیشتر ذوق می کنم. وقتی غذا رو خیلی دوست داشته باشم مثل وقتی که همسر جان همبرگر مخصوصش رو درست می کنه یا خودم غذایی  رو درست می کنم که خوشمزه می شه چشمام رو می بندم و می گم من الان توی بهشت هستم و غذام رو با چشم بسته می خورم که همه لذت عطر و طعم و بوش رو ببلعم و چیزی از دست ندم.  به شوهرم می گم من اگه مرد بودم قطعا زنی رو می گرفتم که دستپختش خوب باشه! بلاشک. اولین و مهمترین معیارم این بودخوشمزه بعد به همسرم می گم عجب مرد خوش شانسی هستی که همچین زن اشپزی گیرت اومده ها! قیافه مناز خود راضی قیافه همسرمتعجب

بعد از یکسال کلنجار تصمیم (فقط تصمیم ها ) گرفتم که نترسم و بی بی دار بشم. برای ازدواج که 10 سال طول کشید تا به ترس هام غلبه کنم خدا رو شکر برای بی بی فقط دو سال طول کشید! امیدوارم فرزندی که قراره مامانش بشم سالم باشه و طالعش بلند باشه و عاقبت به خیر بشه و اونم تصمیم بگیره که بیاد. قلب

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤