۱۳ بدر

* خدا رو شکر که بالاخره تعطیلات تموم شد!! اصلا فکر نمی کردم که روزی برسه که من از بهار خسته بشم. ولی چون عید امسال برام یاداور خاطرات تلخی بود ، از تموم شدنش خوشحال شدم. راستش پارسال اگه این محل دوست داشتنی نبود که هر چی می خوام بنویسم شاید تا حالا دق کرده بودم (البته زیاد ذوق نکنید شما از این شانسها ندارید!!) ولی عید سال گذشته فقط همین جا رو داشتم که منو از سایر مسائل یه خورده دور نگه می داشت ، جائی که اعصاب به هم ریخته ام یه خورده به ارامش می رسید. پس دوستت دارم وبلاگکم...

 

** خوب به سلامتی 13 هم که بدون نحسی برای هممون گذشت ،جاتون خالی ما رفتیم باغ یکی از اقوام و هی لرزیدیم!! (البته نه از اين لرزیدنا از اون يکی ها) چون هیچ سرپناهی به غیر از یک طاقی نداشت و هوا هم که قربونش برم انگاری نذر داشت که فقط بوزه!! جدا چه قدر هوا سرد بود ولی خدائی خوردن آش کنار اتیشی که درست کرده بودیم خیلی مزه داد و یه خورده گرممون کرد ، انقدر در حال لرزیدن بودیم که هممون به کل یادمون رفت سبزه گره بزنیم!! البته من مطمئنم نامردا همشون یواشکی رفتند گره زدند منتها به من نگفتند ، حالا هر کی گره زده نصفش رو به من هم قرض بده خیر در دنیا و اخرت ببینه!!!

بعد هم مراسم گیتار زدن و فال گرفتن و یه خورده ورجه وورجه کردن و کاهو و سکنجبین و غذاهای جور واجور و یه خورده تو ماشین چپیدن که یه خورده گرم بشیمو و ... و بعدش هم با کله به طرف خونه حرکت کردن (اخه واجبه پاشی بری 13؟؟)

 ولی خدائی 13 بدر یکی از مراسم های خوبه قدیمی هاست که برامون به جا مونده و از تهاجم فرهنگ عربی مصون مونده ، روزی که به دامن طبیعت پناه می بری و روزت رو در کنار سبزی درختان و علفزارها به شب می رسونی ، در کنار خانواده و فامیلت هستی و لحظات شادی رو با اونها می گذرونی ، ادمهایی که شاید فقط در سال همون روز رو برای دیدنشون فرصت داشته باشی ، این اخری رو جدی گفتم چون ما یکی از اشناهامون رو فقط روز 13 می بینیم ، خیلی خانواده خوبی هستند و بذله گو و شوخ و خانمه همیشه برامون فال می گیره و کلی می خندیم ، قبل از فال گرفتن برای من ، یواشکی بهش گفتم فرزانه جون من بهت یه زیر میزی می دم برای من خوب بگو!! البته چون متاسفانه ادم با وجدانی بود زیر میزی قبول نکرد!!  ولی گفت یکی داره پشت سرت بد می گه ، واقعا که ، امیدوارم شماها نباشید ، اصلا دلتون می یاد پشت ازی چیزی بگید خائنها ، دیگه به من گفت دست به مس بزنی طلا می شه ، منتها من توی خونه اومدم دست به هر چی زدم هیچ اتفاقی نیفتاد فکر کنم باید وردی جادوئی چیزی همراه با دست زدن می گفتم منتها توی فنجون که چیزی نیومده بود شانس ما رو می بینی همش یه بار تو زندگی از این شانسها اورده بودم!!!  آهان یه چیز دیگه هم گفت ، گفت یه پسر قد بلند و عینکی که داداش کوچیکت هست هی سعی می کنه بگه شیره ولی عمرا گربه هم نیست!!! وجدانی اینو دیگه کامل گفت اسمش هم فکر کنم یه چیزی شبیه عمر ، عمو !! بود (از اون دندونا) دیگه بقیه اش هم که شخصی بود و مربوط به امور مالی بود که فکر نکنم برای شما جالب باشه!! ایشالله یه روز با بچه های وبلاگی همگی با هم 13 رو بدر کنیم  و من برای همتون فال بگیرم و زیر اب همتون رو بزنم (بگو آمین) چون اصلا فال گرفتن کاری نداره یه شکل رو پیدا می کنی بعد به طرف تلقین می کنی مثلا این شکل عجیب غریب یه گوسفنده!! بعد راحت براش تفسیر می کنی که گوسفند يعنی شوهر و يا زن نجيب!!  لازم داره یه خورده خلاقیته تا بتونی شکلها رو پیدا کنی و مقدار زیادی زبون و روده درازی که ماشالله این دومی رو فکر کنم همتون دارید.

 

*** اقا دو تا کتاب توی این عیدی خوندم به شماها هم توصیه می کنم بخونید. یکی دختری از ایران نوشته دکتر هوشنگ لاهوتی و دیگری این سه زن نوشته مسعود بهنود ، سرگذشت 4 زن که هر کدوم توی جامعه ای که زندگی می کردند تاثیر گذار بودند اونم در حدود 30 ، 40 سال پیش ، پس اگه توی اون دوره می شد زن بود و موفق بود حتما توی این دوره هم می شه چون به هر حال ما از اونها جلوتریم و خواستن توانستنه. چیزی که در این دو کتاب برام جالب بود پدر دو تا از این دخترها (مریم و ستاره) عبدالحسین فرمانفرما بود که مردی متنفذ و ثروتمند بود که در ان زمان نه تنها به تحصیل پسران که هنوز امری جا افتاده در جامعه اون زمان نبود اهمیت می داد بلکه به همان اندازه اصرار به اموزش و تعلیم زنها و دخترانش هم داشت. خدائی من خیلی از این شخصیت خوشم اومد با اینکه ادم قدیمی و مستبدی بود ولی خیلی ادم با کله و با مغزی بود و اینده نگر. خیلیه که توی اون دوره زندگی کنی و به دخترانت هم به اندازه پسران توجه کنی ، جالبیش هم اینجا بود که سوگلی و به اصطلاح بلبل بچه هاش دخترش مریم بود ، با اینکه ایرانی ها به فرزند پسر علاقه ای خاص دارند. بخونید پشیمون نمی شید...

نیگا دو کتاب خوندیم راجع به زنان اخرش از یه شخصیت مرد خوشمون اومد ، بعد هی بگید دخترا تک بعدی هستند ، انقدرم ادم چند بعدی؟؟/

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :