ساده لوح!!!

* یه حس گنگ و بدمزه که تا ته گلوم رو می سوزونه ، انقدری که دلم می خواد چشمام رو برای همیشه ببندم و دیگه بیدار نشم ، اما نه دروغ چرا موقعی که طوفان می اومد و من وحشت زده از اون همه صداهای هولناک از خواب پریدم ترس زیر اوار موندن و فراموش شدن تمام وجودم رو پر کرد ، موقعی که زلزله اومد اصلا نترسیدم ، چون همه دور هم بودیم و روز بود اما طوفان که شب هنگام بود و قطرات بارون که نوید هوای سردی رو می داد منو خیلی ترسوند ، ترس از زیر آوار موندن توی دل سیاهی شبی که ممکن بود خیلی طولانی بشه و زمین خیسی که روی سرت سنگینی می کنه و راه نفس کشیدن تو رو بند می یاره و تاریکی و سکوتی که با ضجه ادمهایی که دنبال عزیزانشون می گردند شکسته می شه و درد و رنج و عذاب و ...
  
**** یه داستان هم از یکی از دوستام  گوش بدید
 
یه روزی یه بازرگان پیش حضرت موسی می ره و ازش خواهش می کنه که منطق طیر (زبان حیوانات) رو بهش یاد بده حضرت اول قبول نمی کردند ولی با اصرار مرد راضی به این کار می شه ، مرد وقتی به خونه می رسه می بینه مرغ و خروسش با هم صحبت می کنند و می گویند امروز اسب ارباب می میره ، بازرگان که اینو می شنوه سریع همون روز اسب رو می فرشه تا ضرر نکنه ، دوباره چند روز بعد می گن فلان حیوان می خواد بمیره  ،دوباره بازرگان اون رو هم می فروشه ، این می گذره تا یه روزی که می شنوه که امشب خود ارباب می میره ، مرد نگران می شه و برای چاره جوئی پیش حضرت موسی می ره ، که حضرت موسی می فرمایند اون ضررهائی که قرار بود بدی به خاطر این بود که بلائی که قراره سر خودت بیاد رو به تاخیر بندازه و دیگه نمی شه کاری کرد...
 
نتیجه داستان: این زلزله که به خیر گذشت که یادتونه ، این به خاطر این ضرری بود که من دادم ، ببینید جون همتون رو خریدم. بعد هی قدر ندونید ، البته تا باشه از این ضررها ، دیگه چه می شه کرد اخه ما خراب رفیقیم!!!!
 
***** اون ساک کوچیکه که وسایل ضروری رو برای وقت زلزله توش گذاشته بودم یادتون هست. دوباره رفتم اوردمش تا وسایل رو بازبینی کنم ،  رو بازبینی کنم ، این بار بنا به توصیه کوروش توی زیرزمین نذاشتمش ، گذاشتم روی میز ناهارخوری تا دم دست باشه!! شماها هم برید راهنمای عملی زنده ماندن بعد از زلزله رو بخونید شاید براتون مفید باشه.... (از وبلاگ زیتون)
 
****** توی این هیر و ویری عربها چوب حراج زدند به دخترامون!! همین مونده بود که توی صادرات دختر به عرب جماعت از همه پیشی بگیریم. البته فعلا همه تکذیب کردند و اقای خاتمی دستور پیگیری ماجرا رو دادند. البته اگه تکذيب نکنند جای تعجب داره!!‌ (از وبلاگ مهندس سعيد)
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها :