رانندگی!!!

* وقتي بعد از چند دقيقه حرف زدن تلفني با سارا ديدم كه خيلي ناراحته ،‌ ازش خواستم كه همديگه رو ببينيم ،‌ براي قرار ملاقات طبق معمول مي خواستم توي كافي شاپ قرار بذارم كه پيشنهاد پارك ساعي رو داد ،‌ يادمه يه بار كه بچه بودم به اون پارك رفته بودم و تنها تصوري كه داشتم حيوانات لاغر و لاجوني بودند كه توي قفسهاي كوچيك با افسردگي نشسته بودند ‌، دوست نداشتم دوباره اونجا برم ولي به خاطر سارا قبول كردم ،‌ ولي خوب شد كه رفتم عجب پارك خوشگليه و خوشگلتر از اون ديدن كفترهاي عاشقي كه دو تا دو تا نشسته بودند و كله هاشون تو هم بود  ، ‌البته كبوترهاش يه خورده شبيه ادم بودند ،‌ فكر كنم تنها دو جنسي كه همجنس بودند و با هم پارك اومده بودند من و سارا بوديم!!‌بهش گفتم كه الان من و تو رو به جرم اينكه همجنسيم مي گيرند از پارك مي اندازن بيرون!!! ولي من كه خيلي لذت بردم از منظره ها ،‌ البته منظورم از منظره ها درختها و تپه هاي خوشگلي بود كه تو پارك بود نه از اون منظره هاي ديگه ،‌ فقط تنها منظره بد ديدن حيوونهاي افسرده و غمگيني بود كه گوشه قفسا جا خوش كرده بودند ،‌ اگه اونا نبودند كه ادم از نگاه كردن به چشمهاي بي حالشون ناراحت بشه خيلي خوب بود. خوب شد سارا دپرس بود و من موفق به ديدن اين پارك خوشگل شدم ،‌ اصلا من نمي دونم چرا با ديدن منظره هاي سرسبز و خوشگل انقدر دچار لذت مي شم ،‌ هيچ چيز ديگه اي انقدر منو دچار حظ نمي كنه ،‌ همونجا هم قرار شد هفته بعد با هم بريم كوه ،‌ گفتم كوه ياد هريجان افتادم ،‌ كاشكي مي شد الان مي رفتم توي كوههاي هريجان ،‌ نمي دونم رفتيد يا نه ‌، بعد از سياه بيشه يه دهكده كوچيك تو دل كوه هست به اسم هريجان ،‌  مسيرش ماشين رو نيست و بايد يه دو سه ساعتي پياده بري ،‌ شيب خيلي تندي داره كه ادم رو به نفس نفس زدن مي اندازه و از اون بدتر اينه كه وقتي با خستگي زياد داري اروم اروم مي ري بالا يه دفعه يه پيرزن چالاك رو مي بيني كه داره تند و تند ازت جلو مي زنه و بهت مي گه خسته نباشي مادر (خدائي اوج ضايع شدنه!!) و بعد به يه دهكده كوچولو مي رسي و خونه هاي چوبي خوشگل و چشمه اي كه بي دريغ از دل كوه بيرون مي ياد و يه عالمه پونه كوهي كه بوش تو رو مست مي كنه و ابشار خوشگلي كه البته چند ساعتي براي رسيدن بهش بايد راه بري.... خلاصه كه هريجان جان خيلي دلم برات تنگ شده...از پارك ساعي به كجا رسيديم!!

 

**  دو سه سال پيش كه گواهينامه رو گرفتم به بابا و مامان اصرار كه بريم كاشان تا توي راه من رانندگي كنم و هم تمرين بشه و هم كلي ذوق زده كه من گواهينامه دارم!! اتفاقا رانندگيم بد هم نبود و توي راه هم تصادف نكرديم و سالم به مقصد رسيديم ،‌ برگشتنه كه ديگه كلي ذوق داشتم و زياد هم راه شلوغ نبود براي همين تا جائي كه مي تونستم پام رو روي پدال گاز فشار مي دادم و از رانندگيم كلي خوشحال بودم كه چشمتون روز بد نبينه يه دفعه يه صداي وحشتناك بلند شد و احساس كردم ماشين داره يه وري مي شه تنها چيزي كه به عقلم رسيد اين بود كه دو تا پام رو همزمان روي ترمز و كلاج فشار بدم اونم با اون سرعت 140 تائي كه داشتم ،‌ فرمون رو هم محكم گرفتم تا ماشين منحرف نشه ،‌خيلي ترسيده بودم و احساس مي كردم كه ماشين منفجر شده !!! بالاخره تونستم ماشين رو نگه دارم ،‌ لاستيك عقب ماشين آش و لاش بود!!‌ بعدا فهميديم كه بعضي از لاستيكها كه موقع ساخته شدن هوا به داخلشون مي ره توي سرعتهاي بالا اينطوري مي شند ،‌ فقط شانسي كه اورديم اين بود كه ماشيني پشت سرمون نبود وگرنه عجب تصادفي مي شد شانس ديگه اين بود كه لاستيك چرخ عقب بود اگه جلو بود احتمالا با اون سرعت بالا و همينطور بي تجربگي من ماشين چپ مي كرد و ديگه شماها بي آزي مي شديد!! حالا دو سال از اون موقع گذشته و تا حالا من ديگه سوار ماشين نشدم ،‌يعني دو سه بار سوار شدم ولي به قدري پاهام لرزش داشت كه حتي نمي تونستم كلاج و ترمز رو بگيرم ،‌ تا دوباره به اصرار مامانم دو جلسه كلاس تعليم با يه مربي گرفتم  ،‌ اين مربي عالي بود انقدر به من قوت قلب داد و ازم تعريف كرد كه احساس كردم كم كم اون ترسها داره از بين مي ره ،‌ ترس از تصادف كردن ،‌ ترس عدم كنترل ماشين ،‌ ترس از ماشينها ،‌ حالا يه چند روزي هست كه ماشين رو من مي يارم خونه ،‌ البته دست فرمونم هنوز كه هنوزه تعريفي نداره ولي حداقل تونستم به ترس خودم غلبه كنم و همين جاي اميدواري داره ،‌‌ پس شماها هم يه خورده منو تشويق كنيد تا ايشالله سال ديگه پايه يكم رو هم بگيرم....

 

*** يكي از وبلاگهائي كه از اون اول اشنائيم با دنياي اينترنت مي خوندم و ازش لذت مي بردم وبلاگ اكسير  بود ،‌ مطمئنم شخصيت اصليش هم با اين شخصيت مجازيش تفاوت نداره و همنقدر خونگرم و مهربون و با عاطفه است ،‌ از نوشته هائي كه براي غزلش هم مي نوشت خيلي لذت مي بردم ،‌ ولي حالا نمي دونم چرا توي استانه رفتن به سربازي انقدر دچار ياس شده ،‌ نمي دونم چرا نوشته اخرش انقدر بوي غم مي داد ،‌ كاشكي اشتباه كرده باشه و غزل دوباره برگرده ،‌ خيلي دوست دارم كه به غزلش برسه خيلي....

 

**** يك دانشمند امريكائي مدعي شد كه بزرگترين مساله رياضي يك ميليون دلاري را حل كرده است... (اين همه قضيه رياضي اثبات كرديم 100 دلار هم گيرمون نيومد به خشكي شانس!!)

 

**** يه فيلتر شكن كه هنوز كه هنوزه كار مي كنه. هر كسي هم فيلتر شكنهاي ديگري خبر داره يه خبر بده كه اگه اينم مسدود شد حداقل بشه از بقيه استفاده كرد. البته بگم ها مسئوليت استفاده از اين فيلتر شكنها به عهده خودتونه ،‌ فقط سايتهاي درست و حسابي بريد!!!

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها :