صعود به علم کوه!!!

وقتی ماجرای کوه رفتن یکی از بچه ها رو خوندم همش می ترسیدم اگه یه وقت مامام بیاد این ماجراها رو بخونه دیگه نذاره من کوه برم اینه که تصمیم گرفتم که کوه رفتن خودم روهم تعریف کنم تا همه بدونند که ادمهای ساده !! هم کوه می روند که هدفشون از کوه رفتن فقط کوهپیمائی است نه کارهای متفرقه دیگه!!

 

تابستان 2 سال پیش بود که لیلا یک از دوستام تلفنی به من خبر داد که دانشگاه یک برنامه کوه در مناطق کلاردشت داره. کسانی که کلاردشت رفتند می دونند که این منطقه بسیار زیبا و سرسبزه و اب و هوای عالی داره و بهشت ایران خونده می شه.  من هم که عاشق کلاردشت هستم سریع موافقت خودم رو اعلام کردم و به مهدیه دوستم هم خبر دادم تا تنها نباشم. البته شانسی که اوردیم این بود که تابستان بود و بچه های شهرستانی انجمن کوهنوردیمون که خیلی بچه های فعالی بودند نبودند وگرنه جا به ما نمی دادند که بریم. فکر کنم اواسط مرداد بود و من حدود چند ماهی می شد که کوه نرفته بودم و بدنم حسابی خشک و کار نکرده بود. منتها من فکر می کردم که این برنامه بیشتر جنبه تفریحی داره و انچنان سخت نیست اینه که تردید نکردم و راه افتادم. برنامه سه روزه بود و من سعی کردم تا انجائی که امکان داره بار اضافی نبرم چون باربری در کوه یکی از طاقت فرساترین کارهاست!! اینه که فقط یک کاپشن کلفت (اخر دور اندیشی) که حتی نگاه کردن بهش منو حسابی از گرما کلافه می کرد و یه خورده تخمه تند (برای اذیت کردن بچه ها) و یک مقدار بیسکوئیت. ساعت 3 بعد از ظهر جلوی ساختمون مرکزی دانشگاه قرار داشتیم. من حدود یکربع ساعتی زود رسیده بودم به نمازخونه رفتم و منتظر بچه ها شدم. کم کم سر و کله بقیه هم پیدا شد و بعد از جمع و جور کزدن وسایل که شامل چادر و کیسه خواب و پیک نیک و مواد غذائی برای سه روز و بطری برای اب ، قابلمه ، بادگیر برای هر نفر ، بیسکوئیت و خرما به راه افتادیم. مربی کوهنوردیمون اقای علیوردی بعد از چک کردن وسایل (بعضی از این وسایل به ظاهر بی اهمیت نبودنشون خیلی باعث دردسره) اونا رو داخل ماشین گذاشتیم و راه افتادیم. 9 نفر دختر و 4 نفر اقا. من و مهدیه و لیلا و ازاده دوست لیلا طبق معمول رفتیم اخر مینی بوس که راحت بتونیم شیطنت کنیم چهار تا از دخترهای علوم انسانیمون هم بودند یک دختر دیگه هم بود که از همون اول سعی می کرد که خودش رو به ما بچسبونه و برامون قیافش اشنا نبود که بعد فهمیدیم با یکی از اقایون اومدند ، مربی کوهنوردیمون و سه تا از پسرهای انجمن کوهنوردی. معمولا برای صعودهای طولانی و چند روزه هر چه تعداد کمتر باشه راحتتر و بهتره چون جمعیت زیاد برای یک راهپیمائی طولان باعث دردسره و معمولا از میان بچه هایی انتخاب می شوند که سابقه کوه رفتن داشته باشند. حدودای ساعت 9 شب بود که رسیدیم به منطقه حسن کیف. چون هوا تاریک بود نتونستم  بهشتم رو خوب بینم ،‌ ما رو به ساختمانی که برای کوهنوردها بود بردند محلی که به کوهنوردها اجاره داده می شود تا قبل از صعود و یا بعد از  اون در اونجا استراحت کنند ساختمان بزرگی بود. اولین چیزی که به چشممون خورد پلاکارد بزرگی بود که درگذشت یکی از کوهنوردها رو تسلیت می گفت!! مثل اینکه هفته گذشته که در حال صعود از دیواره علم کوه بود در درون سوراخی می افته و حتی جسدش رو هم پیدا نکرده بودند. ما رو می گی رنگمون حسابی پرید. اصلا من فکر نمی کردم که قرار باشه خود علم کوه رو بالا بریم. من هنوز هم فکر می کردم که بیشتر یک برنامه تفریحیه تا یک کوهپیمائی درست و حسابی. چون از اخرین کوه رفتنم دو سه ماهی می گذشت و بدنم کاملا خشک بود و فکر نمی کردم از پس این کوه بربیام. لیلای بدجنس چون میخواست من حتما بیام به من نگفته بود که برنامه سختیه. منتها دیگه راه برگشت هم نبود. شب خانم و اقایی که با هم بودند برامون ماکارونی درست کردند تا یا خوردن یک غذای پرکالری بدنمون اماده برای صعود سخت فردا بشه. شب به اطاقی که برای خانمها گرفته بودند رفتیم و زود خوابیدم تا فردا با انرژی و سرحال اماده صعود به قله علم کوه بشیم...

حدودای ساعت 4.5 صبح بود که بیدار شدیم تا اماده بشیم ، پوتینهای انجمن رو که به شماره پا به ما داده بودند و مخصوص سنگ نوردی بود پا کردیم کوله هامون رو امتحان کردیم و راه افتادیم ، با ماشین به راه افتادیم تا به نقطه شروع علم کوه برسیم که حدود نیم ساعتی راه بود توی راه جعبه خرما رو باز کردیم و  اب و بیسکوئیت خوردیم موقعی که بالاخره به جائی که می خواستیم رسیدیم و بارها رو از ماشین پیاده کردیم و با راننده برای سه روز بعد قرار گذاشتیم که همونجا ببینیمش ، و وقتی که من رو مو برگردوندم و علم کوه رو جلوم دیدم که با ابهت قد کشیده راستش دیگه امیدی به برگشتن نداشتم!! باور کنید اگه روم می شد با اقای راننده برمی گشتم و توی همون ساختمان منتظر برگشتن بچه ها می شدم ولی چون من یه خورده ادم لجباز و یکدنده ای هستم به خودم گفتم عمرا تو نتونی از این قله فسقلی بالا بری!! اینه که به خودم گفتم تو می تونی واومدم با یه حرکت کوله پشتیم رو بالا بندازم و اماده شم که دیدم اصلا نمی تونم بلندش کنم!! مهدیه رو صدا کردم تا اومد کمکم کنه ، اونم به ور کوله رو بلند کرد و از پشت به کولم انداخت یه لحظه به عقب پرت شدم و نزدیک بود از پشت بیفتم که مهدیه نگهم داشت و به جلو خمم کرد!! باور کنید حدود 15، 20 کیلوئی می شد و منم که همش 49 کیلو هستم. تا حالا توی تموم کوه رفتنامون انقدر کوله پشتیهامون سنگین نبود منتها چون این یک برنامه سه روزه بود و اون بالا هیچ امکاناتی نبود مجبور به اوردن همه وسایل شده بودیم. پشتم داشت زیر اون همه بار له می شد ولی گفتم عادت می کنم و جلوی همه پشت مربیمون راه افتادم اگرچه هر چه زمان بیشتر می گذشت فاصله من با مربی بیشتر می شد. بقیه بچه ها هم بارهای سنگین نفسشون رو بریده بود فقط اقایون بودند که عین خیالشون نبود وگل می گفتند وگل می شنیدند به طوریکه ما شکمون برد که نکنه هر چی توی کوله خودشون بوده گذاشتند توی کوله ما و حالا دارن با کوله خالی می یان بالا اینه که توی یکی از زمانهای استراحت یواشکی کوله یکیشون رویه خورده بلندکردم ولی دیدیم که نه از کوله های ما خیلی سنگین تره!!! بالاخره پس از دوساعت راه جانفرسا مربی بیرحممون فرمان استراحت و صبحانه خوردن رو داد. من که دیگه واقعا نا نداشتم و داشتم پس می افتادم راستش کوهش انقدرها مشکل نبود ولی چیز که امونم رو بریده بود این همه بار سنگین بود. فکر کنم بقیه که جثشون ازمن بهتر بود این مشکل رونداشتند بچه ها دنبال چوب برای اتش درست کردن رفتند ومن همون جا روی زمین دراز کشیدم هر چند که مربیمون هر دو دقیقه یکبار بالاسرم می اومدو می گفت پاشووگرنه سرمام خوری ومنم مجبور بودم پاشم و به محض رفتنش دوباره ولو می شدم. بعد از درست شدن چائی و پائین رفتن این مائده بهشتی از گلوم یه خورده تازه دست و پاهام جون گرفت و گردش خون روتوی بدنم احساس کردم انگاری که دوپینگ کرده باشم یه خورده سرحال اومدم و اماده شدم تا بقیه راه روبرم. بقیه راه فقط راه بود و راه و پناهگاهی که رسیدن به اون شده بودهمه امال و ارزوی ما. توی راه خیلی گروههای دیگه رو می دیدیم که برای صعود اومده بودند و با دیدن ما بهمون خسته نباشید می گفتند و ازمون جلو می زدند کمی که به بالاتر رسیدیم چند تا اقای 40 ساله رو دیدیم که هن و هن کنان دنبال چند تا قاطر که بارهاشون رو حمل می کرد بالا می رفتند بعدا فهمیدیم که از بازاریهای تبریزی هستند که برای تفریح به این منطقه اومدند.  با دیدن اون همه بار رودوش ما خواستند که جونمردی کنند و یه خوردش رو حمل کنند تازه جالبش اینجا بود که بااینکه تمام بارهاشون روی قاطرهای بدبخت بود خودشون داشتند از حال می رفتند اینه که تشکر کردیم و ازشون گذشتیم (واقعا حالا حال این قاطرهای بدبختو درک می کنم) از ساعت 8 صبح اقای علیوردی می گفت نیم ساعت بعد به پناهگاه می رسیم و تازه ساعت 5 بعد از ظهر بود که ما مفتخر به دیدن این بنای دوست داشتنی و دست نیافتنی شدیم. اون یه تیکه راه اخر برای رسیدن به پناهگاه از سخت تریت راههای دنیا برای من بود. واقعا تمام انرژی بدنم رو از دست داده بودم و اون کوله هر لحظه سنگین تر و سنگین تر می شد. بچه هایی که زودتر از ما رسیده بودند توی محوطه بیرونی پناهگاه ایستاده بودند تا به ما خوشامد بگند (من همیشه معتقدم کوهنوردها گلترین ادمها هستند ) به محض رسیدنمون فقط ولو شدم روی سنگهای سرد حیاط و فقط در اون لحظه می خواستم کسی کاری به کارم نداشته باشه. پسرها که دیدند ماها هیچ کدوم نمی تونیم تکون بخوریم شروع کردند به درست کردن غذا (فکر کنم تن ماهی بود؟)

 

تازه اونجا بود که فهمیدیم اینجا تازه پناهگاه اوله و نقطه شروع صعود اصلی برای فردا!!

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۳
تگ ها : کوه