صعود....

* بعد از 10 ساعت کوهپیمائی با اون کوله های سنگین بالاخره به پناهگاه اول رسیدیم ، نمی دونید چه لذتی داره رسیدن به پناهگاه و دراز کشیدن روی سنگفرشهای خنک اونجا و خوردن یه اب خنک ، بعد از حدود نیم ساعت تازه چشمان من باز شد و تونستم اطرفم رو نگاه کنم ، پناهگاه ساختمانی دو طبقه بود که کلا سه اتاق 20 متری داشت ، روی سنگها بعضا کنده کاریهایی یادگاری از کوهنوردهای قدیمی وجود داشت ، از قسمت پائین بوی سوختگی می اومد که وقتی نگاه کردیم اشغالها و زباله ها رو دیدیم که داشتند می سوزوندند (به خاطر اینکه اون همه زباله رو نمی شه به پائین برگردونند) اما در طرف راست پناهگاه چندین قله وجود داشت که قله علم کوه که بلندترین وستبرترینشون بود از میانشون به وضوح مشخص بود. اب برفهای بالا توسط شیلنگی تا پائین اورده شده بود تا بچه های کوهنورد از حیث اب مشکلی نداشته باشند ، ابی که از شدت سردی اول حتی نمی تونستیم بهش دست بزنیم اما کم کم دمای دستهامون باهاش اخت گرفت و هوای سردی که با وجود پوشوندن خودمون باز هم احساس سردی می کردیم و اسمون ابی و صافی که نظیرش رو جز در دل کوهستان در جای دیگه نمی تونی پیدا کنی ، هر کدوم از گروهها در جائی نشسته بودند و مشغول استراحت و اماده کردن خودشون برای صعود فردا بودند ، پسران همراه ما هم شروع به درست کردن غذا کردند. فکر کنم غذا مخلوطی از تن ماهی و لوبیا بود که مطمئنا من توی خونه لب بهش نمی زدم ولی مامانم نبود که ببینه با چه لذتی اون مائده بهشتی رو می خوردم!! بقیه بعد از ظهر رو به استراحت گذروندیم تا بدنهای خسته امون اماده برای یک راهپیمائی سخت باشه تا مشکلی پیش نیاد.

 

اما شب کوهستان ، آسمون قیر مانندی که تنها روشنائیش ستاره های نورانی و کوچکیه که تو دل تاریکی سو سو می زنند و صدای شر شر آبی که به گوش می رسه و دیگه سکوت و سکوت ، دیدن اون همه زیبائی وهم آلود تو رو وادار می کنه که مشتاقانه سر به تعظیم و تکریم خالق این همه زیبائی فرود بیاری و با تمام وجود بزرگی و عظمت اینهمه رو با گوشت و خونت حس کنی ، شب کوهستان آکنده از رمز و راز و وحشت و زیبائی است ، بعضی وقتها بی اختیار می خوای بری تو دل تاریکی توی دل کوه و خودت رو گم کنی ، تا حالا شده احساس کنید که کوه تو رو به سمت خودش می کشه ، یه نوع خلسه و احساس تعلق به کوه ، یه جور کشش عاشقانه نسبت به اون همه عظمت و زیبائی ، هم احساس کشش هم احساس ترس و هم احترام... اما بالاخره علارغم میلمون مجبور به دل کندن از دیدن اون همه زیبائی شدیم و تسلیم خستگی شدیم و به خواب رفتیم.

 

صبح با بدن درد شدیدی از خواب بلند شدم ، تمام عضلات پام گرفته بود ، اینه که زودتر از بقیه بیرون اومدم تا یه خورده نرمش کنم ، اروم اروم شروع به ماساژ پاهای گرفته ام کردم ، کم کم بقیه بچه ها هم بیدار شدند و از پناهگاه زدند بیرون ، هنوز خورشید طلوع نکرده بود که اولین گروه کوهنوردی که شامل چند دختر تبریزی و مربیشون بودند به طرف قله حرکت کردند ، هوا خیلی تاریک بود و راه رو با استفاده از چراغ قوه هایی که داشتند روشن می کردند تا از راهی که برای یه نفر جا بود به پائین نیفتند ، با طلوع خورشید گروه ما هم اماده شد تا صعود رو اغاز کنه ، قبل از رفتن مربیمون گفت که اگه کسی فکر می کنه که امادگی نداره می تونه توی پناهگاه منتظر بقیه بچه ها بمونه ، اما مگه می شه تا اینجا بیای و بقیه راه رو نری ، یه نگاهی به پای دردناکم کردم و گفتم حتی شده جنازه ام رو هم باید بالا برسونم ، با خوردن صبحانه و چند تا دونه خرما به راه افتادیم ، تنها نکته ای که یه کم بهمون امیدواری می داد این بود که همه بارهای سنگین رو توی پناهگاه گذاشتیم و با کوله های سبک راه افتادیم ، اولای راه پام به شدت گز گز می کرد و به سختی راه می اومد اما با گذشت زمان انگار که تسلیم یکدندگی من شد و یه جور کرختی بهش دست داد ، یعنی چاره ای نداشت راه طولانی بود و نمی تونست که همه راه رو به من غر بزنه چون به هر حال کسی بهش توجه نمی کرد!!! این بار چون باری رو دوشم سنگینی نمی کرد می تونستم اطرافم رو نگاه کنم و لذت ببرم ، چون اومدنه به قدری بار سنگین بود که من همش سرم پائین بود و فقط به جلوم نگاه می کردم (حالا نمی گم که عین قاطر!!) بعد از عبور از تخته سنگها رسیدیم به محوطه وسیعی از یخ و برف که عین یه دریاچه وسیع زیر پامون بود و مربی برامون توضیح داد که این یخها از اب شدن یخچالهای بالای قلل هست که به مرور و با گرم شدن هوا به طرف پائین حرکت کردند ، صدای شر شر اب رو از زیر پامون می شنیدیم ، اما یخها به قدر محکم بودند که به ما دلگرمی می دادند ، راه ما به طرف قله سرشانک بود که یکی از قله های متوسط در بین قلل علم کوه محسوب می شد ، بعد از گذر از یخچال و راههای لیزمانند و سنگهای زیبا و رنگارنگی که یکی از پسرامون در موردش توصیف مشروحی داد ( من اصلا الان یادم نیست!!) بعد از 5 ، 6 ساعت بالارفتن به پناهگاه دوم رسیدیم که در منطقه ای دشت مانند در میان رشته کوهها محصور شده بود اینجا برعکس اولی هم کوچکتر بود ، هم ساختمان از وسط به دو نیم شده بود که فهمیدیم به علت زلزله ای بوده که چند سال قبل رخ داده بوده ، یک سری از کوهنوردها که یه مقدار جلوتر اطراق کرده بودند و منتظر دوستهاشون بودند چادر زده بودند و معلوم بود که برای چند روز قصد موندن دارند ، دخترها ازاد و بدون روسری بودند ، بعد از یکساعت که از پناهگاه دوم دور شدیم تازه چشممون به قله سرشانک روشن شد ، از اون پائین که نگاه می کردی راه خیلی کوتاه به نظر می رسید اما همینکه گام اول رو بر می داری می بینی که همش سرابه و راه خیلی طولانی تر از اونه که تو تصور می کنی ، ولی بالاخره هر سختی به نتیجه می رسه و بعد از یکی دو ساعت بالاخره ما رسیدیم به این قله خوشگل ، طرفی که ما بالا اومدیم شیب نسبتا خوبی داشت که قابل بالا اومدن بود ولی طرف دیگه به دره ای منتهی می شد که فقط و فقط بالا اومدنش از عهده صخره نوردهای حرفه ای بر می اومد و نگاه کردن به پائین ادم رو دچار هراس می کرد ، شاید در نظر اول تحمل اینهمه سختی مسخره به نظر برسه که تمام این سختیها و مشکلات برای رسیدن به یه نقطه مرتفع باشه اما وقتی که به بالاترین نقطه یه کوه می رسی با وجود همه خستگی ها و بدن دردها چنان از احساس لذت و شادی و خشنودی از خودت پر می شی و چنان انرژی مثبتی از کوهها به تو منتقل می شه که به هیچ عنوان از اومدنت پشیمون نمیشی ، فقط و فقط احساس لذت داری و سرخوشی....

حتی اون بالا اسمون هم باهامون همراهی کرد و پاداش ما رو با دونه های خوشگل برف داد ، انگاری که می خواست توی این شادی ما رو همراهی کنه و بهمون افرین بگه ، افرین برای استقامت و پایداریمون....

 

بعد از خوردن غذائی که برای بالا اماده کرده بودیم به پائین برگشتیم و حدودای ساعت 9 شب بود که به پناهگاه اول رسیدیم و شب در اونجا خوابیدیم و فردا هم به طرف پائین برگشتیم و اینطوری صعود ما به پایان رسید. فقط بدن من حدود 1 ماه شدیدا درد می کرد و با هر حرکتی دادم به هوا می رفت و دو تا ناخن شصت پام از ته کنده شد و چند ماهی طول کشید تا ناخن جدیدم در اومد!!!

ولی با وجود همه اینا یکی از بهترین صعودهای توی زندگیم بود که ممکنه دیگه برام پیش نیاد البته اینم بگم که قله علم کوه بعد از قله دماوند بلندترین قله ایرانه که صد البته قبل از بالارفتن من این موضوع رو خوشبختانه نمی دونستم وگرنه محال بود که برم!!!

 

حالا کی می یاد بریم علم کوه؟ به اندازه کافی مشتاقتون کردم....

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۳
تگ ها : کوه