بازم کوه و اين بار هم درکه...

* شاید هیچ چیز عجیب غریب تر از دوستی من و مهدیه نباشه، دوستی که 13 ساله که ادامه داره و امیدوارم هیچ وقت قطع نشه اینکه می گم این دوستی عجیبه به خاطر اینه که توی هیچ زمینه ای با هم تفاهم نداریم و نظراتمون خیلی متفاوته ولی تا حالا که این متفاوت بودن باعث جدائی نشده و امیدوارم هیچ وقت این اتفاق نیفته. شاید تنها زمینه ای که یه جورائی مثل همیم اینه که دوتائیمون عشق کوه و جنگل و پیاده روی داریم. چند بار از میدون ولیعصر توی بارون تا میدون آزادی پیاده اومدیم و چندین بار کوهها رو با هم گز کردیم. پنج شنبه پيش هم قرار بود با هم بریم فیلم دوئل که وقتی من دیدم هوا خیلی خوبه بهش زنگ زدم که به جای سینما بریم درکه، اونم از من بدتر گفت باشه و توی اون بارون ساعت 3 راه افتادیم به طرف درکه، اول فکر کردیم تنها خلهائی که توی این وضعیت می یان کوه ما دو تا هستیم ولی انگاری از ما دیوونه تر یا عاشق تر خیلی ها بودند.

نمی دونید قدم زدن و عین موش ابکشیده شدن زیر بارون چه لذتی داره. وقتی از کوره راه بالائی نگاهم به درختهای رنگارنگ پائیزی که قطرات بارون ازشون می چکید افتاد یه حس خوب و وصف ناشدنی به هم دست داد، هوای خنک پائیزی و قطرات بارونی که اسمون بی دریغ بر سر ما می ریخت هم باعث سردی جسم و هم گرمی بخش روحمون شده بود.

 اون بالا توی یکی از استراحتگاههای میون راه نشستیم تا با دو تا لیوان چائی جشنمون رو تکمیل کنیم.  کنار دستمون یکی از کوهنوردهای اشنای دفعه پیش رو دیدیم، از رشته و اسمم پرسید و گفت پس بنا به رشته ات باید از فلسفه خوشت بیاد وقتی بی تکلف بهش گفتم زیاد خوشم نمی یاد خیره به هم نگاه کرد و گفت اگه می دونستی چه چیزی واقعا هست این حرف رو نمی زدی بعد برام شروع کرد از جهان بینی و خودشناسی گفتن، حرفهای قشنگی می زد ولی توی چشماش چیزی بود که خوشم نیومد و با حرفاش نمی خوند نگاهم رو ازش گرفتم و سرم رو با تابلوهای بی نظیر و نفس گیر طبیعی که اطرافم بود گرم کردم تا اون هم خسته بشه و دست برداره.

چون مسلمه که جهان بینی و خودشناسی و خدا شناسی و فلسفه و هزاران حرف قشنگ دیگه هست که دونستنشون خوبه و می تونه به تکامل ادمها کمک کنه ولی دونستن اینها بدون عمل کردنشون چه فایده ای داره؟ شاید فلسفه زندگی اون دختر ایلیاتی از نظر ادمهایی عین ما پائین باشه ولی به نظر من شناختی که اون توی زندگی بهش دست پیدا کرده با همون معلوماتی که از زمین و دنیای ساده اطرافش به دست اورده به همه فلسفه های کسب کردنی اینچنینی که فقط به زبون اورده می شوند و هیچ وقت به بار نمی شینند می ارزه.چون از نظر من حرفهای زرق و برق دار و زیبائی که به زبون اورده می شه ولی نگاه و قلبت چیز دیگه ای رو می گه و هیچ وقت بهش عمل نمی شه ارزشی نداره. شاید یکی از دلایل دوست نداشتن این جور حرفهای زیبا و کلمات روشنفکرانه خیلی از سایتها همین باشه که پشت بیشتر این حرفها هیچ چیزی نیست. نه قیدی نه عملی...

 

اما موقع پائین اومدنه به خودم قول دادم خیلی زود دوباره به اینجا برگردم. چون تنها جائیه که ارامش بو انرژی بی نظیری به من بی هیچ توقعی می ده و انگیزه مبارزه برای زندگی و یاد گرفتن از استقامت و پایداری کوهی که بی اعتنا به همه ادمها و حوادث دور و برش مغرورانه ایستاده. من خیلی زود برمی گردم...

 

** چیز دیگری که به اندازه کوه باعث شادی و نشاط روحی من می شه کتابه. این بار کتابی رو میخوام معرفی کنم که احتمالا خوندید یا به گوشتون اشناست. کتاب جین ایر نوشته شارلوت برونته و ترجمه محمد تقی بهرامی حران. احتمالا خواهران برونته رو می شناسید و دو کتاب دیگه از خواهران برونته، اگنس گری (ان برونته) و بلندیهای بادگیر (امیلی برونته)  هم براتون اشناست البته کتاب جین ایر بین دو کتاب دیگه می درخشه و قابل مقایسه نیست. کتاب به لطف مترجم از ریتم یکدست و ساده ای برخورداره و نویسنده به زیبائی به شرح احساسات یک دختر طبقه پائین انگلیسی پرداخته. نوع دیدگاه و حس لطیف نویسنده و پرهیز از حاشیه نگاری باعث می شه که تا اخر کتاب قدرت بر زمین گذاشتنش رو نداشته باشی و حتی از خوندن چند باره اش هم لذت ببری.

 

همچنین از زبان افراد داخل کتاب می تونی به اعتقادات مذهبی نویسنده هم پی ببری، از زبان هلن دانش آموز کوچک و فقیر ولی باهوش کتاب می شنوی که:

 

"زندگی به نظر من کوتاه تر از این است که آن را صرف کینه ورزی یا به خاطر سپردن بدیهای دیگران کنیم. ما متفقا بار خطاها را بر دوش خود حمل می کنیم و باید بکنیم و یقین دارم به زودی زمانی خواهد رسید که با به جا گذاشتن بدنهای فاسد شدنی خود در این دنیا آنها را هم به جا خواهیم گذاشت و از انها خلاص خواهیم شد. در ان موقع بدی و گناه با این کالبد مشقت اور از ما جدا خواهد شد و تنها اخگر روح باقی خواهد ماند."

 

و یا بیان احساس ناب یک عشق خالص و بی غل و غش از زبان اقای راچستر برای جین:

 

صادقانه ترین عشقی که قلب همواره

در ژرفنای برافروخته خود حس کرده

هستی را با اهنگی پرشتاب

در رگها جاری می ساخت.

 

امدنش امید هر روزه من بود

و جدائی از او رنج هر روزه ام

بخت که از شتاب گامهای او می کاست

راه را برجریان هستی در رگهایم بسته بود

 

در خواب دیدم که عاشقی و معشوق بودن

سعادتی ناگفتنی است

پس بی پروا و مشتاق

آن را مقصد حیات خود گرفتم

 .

.

.

اما قشنگترین و زیباترین لحظه کتاب از نظر من موقع اشکار شدن حقایق و مبارزه روحی جین برای گرفتن تصمیم برسردوراهی عشق و منطق مذهبیش هست. منطقی که شاید از لحاظ این زمانه ارزشی نداشته باشه اما برای این دخترک مصمم و لجوج شرافت و حفظ ارزشها بیش از هر چیزی ارزش داشت تا جائی که عشق رو قربانی مذهب می کنه.

 

"وجدان با بیرحمی گلوی عشق را در چنگال خود گرفته می فشرد و سرزنش کنان به آن می گفت که حالا مجبورست پاهای لطیف و زیبایش را در باتلاق بگذارد و تهدید می کرد که با بازوی آهنین خود ان را در ژرفای بی انتهای درد و رنج فرو خواهد افکند."

 

من که همیشه از خوندن این کتاب لذت می برم شما هم امتحان کنید. چون کتابیه که اگه از تنفر حرف می زنه همراهش عشق نابی داره که تو رو مالامال از یه حس خوب و شادی بخش می کنه، برخلاف کتابهایی مثل " پرواز را به خاطر بسپار" که خوندنش تو رو از هر چی موجود به اسم انسانه منزجر می کنه.  (اين کتاب رو بعدا معرفی می کنم) 

*** اين داستان مريم و مهدی هم جالبه. (از وبلاگ زيتون)

**** اونائی که عرق ملی دارند برن اينجا به استفاده خليج عربی به جای خليج فارس اعتراض کنند.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۳
تگ ها :