باز باران...

* صداي چك چك بارون كه از بيرون مي اومد مجبورم كرد تا بشينم اينجا و عطش بيرون رفتن و قدم زدن زير بارون  و خيس شدنم رو با نوشتن خاموش كنم. اما اين بار،‌ اول روي برگه تا صداي خش خش قلم رو كاغذ رو هم حس كنم. چه لذتي داره،‌ فقط جاي يه شومينه با يه صندلي راحتي روبروش و يه استكان چائي خاليه. بارون برام ياداور عشقه، ياداور پاكي، ياد شيطنتهاي كودكانه، عين هر چيز قشنگ و پاك توي دنيا.  برام مفهوم رهائي رو تداعي مي كنه. شايد شعر ميرفخرائي يه خورده بتونه احساس منو بيان كنه. اين شعر رو حتما يادتون هست. دوباره گوش كنيد.

 

باز باران

با ترانه

با گهرهاي فراوان

مي خورد بر بام خانه. 

 

من به پشت شيشه تنها

ايستاده

در گذرها

رودها راه اوفتاده

 

نمي دونم چرا موقع بارون ياد همه چيزهاي قديمي و دوست داشتني توي زندگيم مي افتم و منتظر و مشتاق همه چيزهاي خوب اينده. صحنه هاي زندگيم تند تند از جلوي چشمم مي گذرند و همه ادمهايي كه توي نمايشنامه زندگيم نقش داشتند يكي يكي جلوم ظاهر مي شوند، مدت زمان حضور بعضي ها كوتاه و يه سري بلنده،‌ اما تاثير حضورشون رو زندگيم هميشه با مدت بودنشون همخوني نداره ولي همشون يه جورائي بايد توي اين زندگينامه بازي مي كردند انگاري هيچ كدوم سياهي لشكر نبودند و نقش هر كسي منحصر به فرد بود.  به هر حال با صدای بارون من دفترچه ذهنی قديمی خاطراتم رو ورق می زنم و می خندم و گريه می كنم. هر دو تاش برام لذتبخشه. امتحان كرديد؟

 

** مثنوي رو مي خونم و نمي فهمم، نمي فهمم و مي خونم. نمي دونم به خاطر اينه كه شعر خون نيستم يا به خاطر سطح اي كيومه! ولي جدي  مولوي اين عشق غريب رو چه طوري به دست آورده بود؟

 

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق                               تا بگويم شرح درد اشتياق

اتش عشقست كاندر ني فتاد                           جوشش عشقست كاندر مي فتاد

هر كرا جامه ز عشقي چاك شد                            او ز حرص و جمله عيبي پاك شد

جسم خاك از عشق بر افلاك شد                                كوه در رقص امد و چالاك شد

از وي ارسه نشاني مي دهد                               شمس هر دم نور جاني مي دهد

خود غريبي در جهان چون شمس نيست         شمس جان باقيست او را امس نيست

چون حديث روي شمس الدين رسيد                     شمس چارم اسمان سر در كشيد

من چه گويم يك رگم هوشيار نيست                        شرح ان ياري كه او را يار نيست ‌

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :