عقايد

* فرو ریختن برج باورها و اعتقادات زندگی اون قدرها هم که فکر می کنی سخت نیست، حتی برای من حالتی از هیجان به ارمغان می یاره و حس مبارزه طلبی که انگیزه ای برای ادامه زندگیمه. چون هر باور و اعتقادی که فقط بر پایه باورهای دیگران بنا شده باشه و خودت نقشی توی ساختنش نداشته باشی زیاد تاثیر مهمی روت نداره.

 

 اما شناختن و دیدن لایه هایی از درونت که همیشه به طور ناخوادگاه سعی در مخفی کردنشون داشتی اول موجب نگرانیت می شه اما وقتی اونها رو همونطوری که هستند می پذیری باعث رشد و شکوفائیشون می شی.

 

اما شاید تمام چیزی که این مدت یاد گرفتم همش توی این جمله ساده خلاصه می شه که "خودتون رو همونطوری که هست بپذیرید و دوست داشته باشید" دوست داشتن خود رمز تمام موفقیت ها و رشدهای آینده می تونه باشه. چون تمام افرادی که به خودشون و دیگران صدمه می زنند از نعمت دوست داشتن خود محروم هستند.

بعد وقتی که کم کم خودت رو دوست داری در سایه این دوست داشتن، محبت به دیگران و هستی و در نهایت محبت به خدا رو هم می تونی نه از روی زبان که از روی دل تجربه کنی. شاید این جمله خیلی کلیشه ای به نظر برسه ولی حقیقتیه که فقط موقع های دلتنگی و واموندگی و شکست و وابستگی حس می شه. حسهایی که دلیلش فقط در همین جمله نهفته است. چون ما خودمون رو دوست نداریم برای جایگزین شدنش اون رو در دیگران جستجو میکنیم و محبتی که قادر نیستیم به خودمون ابراز کنیم حالا به روشهای نادرست به دیگران ابراز می کنیم.

البته این منکر عشق و علاقه به دیگران نیست بلکه ما رو به این سمت راهنمائی می کنه که خودمون هم به اندازه دیگران مستحق دریافت عشق خودمون هستیم تا در سایه این عشق بی غل و غش بتونیم چیزی رو که در درونمون هست به دیگران ارائه بدیم. فقط چیزی که هست اینه که بین خودخواهی و دوست داشتن خود یه فرق ظریف هست که اگه اونو تشخیص ندی یه هو می بینی به چاه خودخواهیهات فرو رفتی که بیرون اومدن ازش خیلی سخته.

 

** جستجوی معنی زندگی از لابلای کتابهای رنگارنگی که محصول تجربه بازیگران صحنه زندگی هست جالبه و به تو چیزهای خوبی برای اندیشیدن و فکر کردن می ده ولی به قول دوستی تماس با کتاب زیاد تو رو از تجربه واقعی که محصول حس و ذهن خودته محروم می کنه و یا به قول رومن رولان (نویسنده جان شیفته) "زندگی در بیرون کتاب ها دیگه همان صدا را نمی دهد." پس حالا مساله این است: خواندن یا نخواندن؟

 

*** شیلر: فرزندان من جهان به دروغ و کینه انباشته است، هر کسی تنها خود را دوست دارد، پیوندهایی که به دست سعادتی زودشکن پدید می اید همه سست است. انچه بلهوسی به هم می پیوندد باز بلهوسی از همش می گسلد. تنها طبیعت است که راست و بی غش است. تنها اوست که بر لنگرهای استوار تکیه دارد. باقی همه بازیچه موج های طوفانی است. هوس دوستی به تو ارزانی می دارد و سود مشترک یک رفیق. (اين ادم خيلی تلخ بود ولی نمی دونم چرا خواستم شماها رو هم با اين جمله اش شريک کنم)

 

**** خوب اینم از درس پس دادن من. چیزهایی رو که از حفظ بودم سعی کردم این بار حسش کنم. و حالا دیگه روحا و جسما اماده ام برای فوق لیسانس. شماها هم فقط کادوهاتون رو اماده کنید.  

 

***** این بار برای خودشناسی بیشتر رفته بودیم توچال! اصلا این بخش خودشناسی که شامل کوهنوردیه بیشتر از هر بخش دیگه ای به من می چسبه. این بار یکی از بچه ها دختر خاله اش رو هم اورده بود با یه کوله پشتی پر از وسیله که مامانش بهش داده بود. انگاری قرار بوده ما بریم جائی که قحطی اومده! یه پاکت هم پر از کشمش بهش داده بود و گفته بود اگه یه وقت توی برف و بهمن گیر کردید حداقل از گرسنگی نمیرید!! ما هم وقتی با تلکه کابین داشتیم از بین دره های زیر پامون می گذشتیم به هم می گفتیم خوبه اگه کابین سقوط کرد و افتادیم تو صخره ها و سنگهای زیر پامون حداقل خیالمون راحته از گرسنگی نمی میریم چون کشمشهای نوشین هست! یه ذره هم که حس شیطنت من و مهدیه گل کرده بود از عقب یواشکی کابین رو تکون می دادیم تا اون ترسو خانمها رو بترسونیم و جیغشون رو در بیاریم اگه بدونید چه قدر مزه می داد.

از شانسمون ایستگاه هفتم به خاطر بدی اب و هوا بسته بود و فقط تا ایستگاه پنجم رفتیم. اما بعدش یه تیکه راهی رو گیر اوردیم که برف روش دست نخورده بود و به سمت کوره راهی بین دو تا قله می رفت که همون رو گرفتیم و رفتیم که ببینیم بعدش چیه. راه رفتن روی برف های سالمی که جا پای ادم روشون می مونه خیلی کیف داره مخصوصا با اون برف خوشگلی که دقیقا عین گل برگ بود و رومون می نشست و سکوت وهم الودی که توی هوای اونجا موج می زد و دره های پر از برف.

 

****** این بار که توی مترو بودم و طبق عادتم به در طرف ریل ها تکیه داده بودم یه دختر 21 ، 22 ساله کنارم نشست. اول می خواست مطمئن بشه که در یه وقت باز نشه که بیفته و یه خورده هم می ترسید که من شروع کردم باهاش شوخی کردن که اگه افتادی من خودم مانتوت رو می گیرم که نیفتی.

بعد خودش شروع کرد به حرف زدن و دردل کردن ( و من هم طبق نظریه کتاب زنان ونوسی مردان مریخی فقط گوش دادم) اولش گفت که هر چی بدشانسیه توی دنیا نصیب این می شه و بعد گفت از شوهرش قهر کرده و حالا داره می ره خونه مامانش که البته چون با برادراش هم سر شوهره قهر کرده فقط می ره سر کوچه خونه مامانش اینا و مامانش رو می بینه و برمی گرده!

توی ادامه توضیحاتش فهمیدم همسر 20 سال بزرگتر از دختره بوده و یه بار هم ازدواج کرده و دو تا هم بچه داره. بعد از طلاق زنش عاشق دختره می شه و با هم علارغم مخالفت خانواده دختره ازدواج می کنند. بچه های مرد توی خونه مادر اقا هستند ولی هر شب اقا برای خوابیدن پیش بچه ها می ره و دختر تنهاست. حالا مشکل بددلی اقاست و شک زیادی که به دختر داره که باعث ازار و اذیتش می شه. دختر به خاطر شوهر درسش رو که روانشناسی بوده و سال اخر هم بوده رها کرده و توی خونه بست نشسته. البته الان هم به نظر نمی اومد که از این بابت ناراحت بود تنها چیزی که اذیتش می کرد بددلیهای شوهرش بود و توقع قدر دونستن کارهایی که برای همسرش کرده چون الان هم می گفت عاشقمش ولی کارهاش رو نمی تونم تحمل کنم.(اگرچه من مطمئنم بعدها خودش پشیمون بشه، چون این عشق نیست که معشوق رو وادار به درجا زدن و به پیشرفت نکردن تشویق می کنه به نظرم این حس خودخواهی و مالکیته و چیزی هم که دختر رو وادار به این کارها می کنه وابستگی و نه عشقه) بعد تا من خواستم سخنرانیم رو در مورد لزوم ادامه تحصیل براش شروع کنم و مخش رو بزنم و اغفالش کنم که حتما بره درسش رو تموم کنه به ایستگاه رسید و دختره پیاده شد و رفت...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :