کوچولوهای دوست داشتنی...

* این کتاب نامه های بچه ها به خدا (گرداوری: استوران هامپل، مترجم: دل آرا قهرمان) که از بین نوشته های بچه های سرتاسر دنیا به خدا جمع شده رو دیدید. خیلی بانمکه. به چند تا از نوشته های این آتیش پاره ها گوش بدید:

 

خدای عزیز، چه کسی دور کشورها خط می کشد؟ (نان)

 

خدای عزیز، من فکر نمی کردم که نارنجی و ارغوانی به هم بیاد تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه شنبه ساخته بودی دیدم. دمت گرم. (آنجل)

 

خدای عزیز، اگر تو نمی گذاشتی که دایناسورها منقرض شوند ما دیگر کشوری نداشتیم. تو کار درستی کردی. (جاناتان)

 

ما خوندیم که توماس ادیسون روشنائی رو اختراع کرد اما توی مدرسه دینی میگن که تو این کارو کردی. پس شرط می بندم ادیسون فکر تو رو دزدیده. (ارادتمند تو، دونا)

 

خدای عزیز، از همه ادمهایی که برای تو کار می کنند پتروس و یوحنا رو از همه بیشتر دوست دارم. (راب)

 

خدای عزیز، شاید هابیل و قابیل انقدر همدیگه رو نمی کشتند اگه هر کدوم یه اطاق خواب جداگانه داشتند. برای من و برادرم که موثر بوده. (لاری)

 

خدای عزیز، دلم می خواد وقتی که بزرگ شدم شکل بابام بشم ولی نه انقدر پشمالو. (سام)

 

آقای خدای عزیز، دلم می خواست ادما رو یه جوری می ساختی که انقدر اسون تیکه پاره نشن. من تا حالا سه جای بخیه و یه دونه جای زخم دارم. (جانت)

 

خدای عزیز، تو چرا به تازگی هیچ حیوون جدید اختراع نکردی؟ ما هنوز هم همون حیوونای قدیمی رو داریم. (جانی)

 

خدای عزیز، به خاطر برادر کوچیکم متشکرم ولی من دعا کرده بودم که یک توله سگ داشته باشم. (جویس)

 

خدای عزیز، آیا کوئه مقدس یکی از دوستای توست یا فقط با هم رابطه کاری دارین؟ (دانی)

 

خدای عزیز، من به اون عروسی رفتم و اونا وسط کلیسا همدیگه رو ماچ کردن، اشکالی نداره؟ (نیل)

 

خدای عزیز، برادر من راجع به تولد بچه ها باهام حرف زده ولی به نظرم جور در نمی یاد. (مارشا)

 

** دختردائی 7 ساله ام برگشته به مامانش می گه: "مامان تا من بخوام برم دانشگاه دیر می شه اول عروسی می کنم بچه دار می شم بعد می رم دانشگاه!!"

 

*** دختر سه ساله دوستم به مامانش گفته "مامان می شه عرشیا (برادر 6 ماهه اش) رو بدی آشغالی ببره! قول می دم دلم براش تنگ نشه!"

 

**** دختر  8 ساله یکی از آشنایان سر یه موضوعی شروع می کنه با مامانش به جر و بحث کردن،یه دفعه می گه ایشالله شوهر کنم برم از دستت راحت شم!!

 

**** الان دو ماهی می شه دست به روزنامه نزدم و سراغ سایتهای خبری هم نرفتم، فکر کنم برای همینه انقدر ریلکس و راحتم. واقعا هم چرا به خاطر حادثه هایی که اصلا نمی تونیم تغییرش بدیم حرص بخوریم؟ اگه تونستم خودم رو تغيير می دم.

 

***** می خوام اسم اينجا رو تغيير بدم دم عيدی. فعلا توی اين حالت  هستم که چی بذارم.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :