باغ برون

* جمعه دوستام و همسرانشون رو به باغ دعوت کردم تا ناهار پیش هم باشیم، اینطوری خواستم هم زحمت رو از روی دوش مامان بردارم تا خسته نشه، هم اینکه اینروزا طبیعت خیلی خوشگله و هوا هم عالیه، ولی طبق معمول مامان پا به پام برای آماده کردن وسایل کمک کرد و کلی خسته شد. (دست گلت درد نکنه مامانی) به ما دخترا که خیلی خوش گذشت ولی آقایون رو که زیاد با هم جور نبودند و تقریبا بار دوم، سوم بود که همدیگرو می دیدند، نمی دونم. دوتاشون که یه خورده شیطون بودند باغ رو به هم ریخته بودند، تازه اونوقت به من مظلوم می گن شیطون خانوم!! ولی همسر مریم عین خودش مظلوم و معصومانه نشسته بود و صداش در نمی اومد!

برعکس پسرهای خودمون که دائم دنبال فوتبال و والیبال می رند و یه لحظه هم نمی شینند، این چند تا از ور دل خانومهاشون تکون نخوردند تا لااقل یه خورده پشت سرشون نخود خورون راه بندازیم! یه لحظه هم که سبزی آش رو روی آتیش گذاشته بودیم و تنهاشون گذاشته بودیم که بریم طرف گندم زارها گشت و گذار کنیم، موقع برگشتنه دیدیم دارن به طرز مشکوکی می خندند (عین این بچه شرورهای توی کارتون) در قابلمه آش رو که برداشتیم دیدیم توی قابلمه آش، میوه خورد کردند!! (موندم این دوستام چطوری اینا رو تحمل می کنند)

میوه ها رو با سمیه تک تک از قابلمه در آوردیم، تازه صداشون هم در می یاد، چیکار دارید؟ اینطوری خوشمزه می شه! اگرچه واقعا هم آش اون روز عالی شده بود و مامان و بابا و خانواده عموم هم که برای بعد از ظهر اومده بودند این موضوع رو تائید کردند، هرچند ما صداش رو در نیاوردیم که توی قابلمه، موز، گوجه سبز و سیب ریختند!

ولی عوضش جوجه کبابی که برامون درست کردند حرف نداشت، رفتیم یه سری چوب آوردیم و گذاشتیم تا ذغال بشه و با همون ذغالها برامون جوجه کباب مشتی و یه چائی ذغالی دودی درست کردند که خیلی مزه داد.

منم براشون تخمه هندونه تند بو داده بودم تا حسابی بسوزونمشون، ولی انگاری دهنشون آستر داشت چون اصلا متوجه نشدند و آخرش گفتند چه خوشمزه است دفعه دیگه بیشتر بیار!!

بعد از ظهر هم یکیشون رو بالای درخت فرستادیم تا برامون توت بتکونه، حالا خوبه نیفتاد اگرچه اگه می افتاد هم یه خورده می خندیدیم و بیشتر بهمون خوش می گذشت. ولی خیلی بهمون خوش گذشت، جای همتون خالی....

 

** محمد جدیدا با عرفا قاطی شده و داره شرح حال بایزید بسطامی رو می نویسه، اگه علاقه دارید چیز جالبیه برای سر زدن و خواندن.

 

نقل است که از بايزيد پرسيدند که پير تو که بود ؟

گفت :پيرزنی . يک روز در غلبات  شوق و توحيدبودم چنانکه مويی را گنج نبود . به صحرا رفتم، بي خود . پيرزنی با انبانی آرد برسيد . مرا گفت :«اين انبان آرد با من برگير!» و من چنان بودم که خود را نمی دانستم برد. به شيری اشارت کردم ، بیامد . انبان در پشت او نهادم ، و پيرزن را گفتم اگر به شهر روی چه گويی که که را ديدم ، که نخواستم داند که کيم .

گفت :که را ديدم ؟ ظالمی رعنا را ديدم .

پس شيخ گفت : هان ! چه می گويی ؟

پيرزن گفت : اين شير مکلف است يا نه ؟

گفتم : نه .

گفت : تو آن را که خدای تکليف نکرده است تکليف کردی ، ظالم نباشی ؟

گفتم : باشم .

گفت :با اين همه می خواهی که اهل شهر بدانند که او تو را مطيع است و تو صاحب کراماتی . اين نه رعنايی بود .

گفتم : بلی ! توبه کردم و از اعلی به اسفل آمدم . اين سخن پير من بود .

 

ادامه اش هم اینجا...

 

 

*** بالاخره بعد از یکسال و نیم توی صف بودن موبایل دار شدیم. تا موبایل رو گرفتیم کارتهای اعتباری اومد و خورد توی سر موبایل، حالا خوبه من قصد فروش نداشتم وگرنه دلم می سوخت. برعکس مژگان که دنبال موبایل سنگین و رنگین می گرده من یدونه رنگی سوسولیش رو گرفتم که بیشتر شبیه اسباب بازی بچه هاست.

فقط یه چیزی که هست اینه که به غیر از دو سه روز اول که خیلی شوق و ذوق داشتم حالا دیگه حتی حوصله ندارم دنبال خودم بیارمش، می گم تلفن که هست!! فکر کنم ماشین هم که بخرم همینطوری بشه و فقط دو سه روز اول استفاده اش کنم! اگرچه حتما من یه دفعه این جاده چالوس رو باید با ماشین خودم برم، البته اول قصد داشتم با موتور برم ولی حالا یه خورده کوتاه اومدم و به ماشین هم راضی شدم.

 

**** هفته پیش مامان به هم گفت، "توی بچه هام خیالم از آینده تو راحته و می دونم آدمی هستی که گلیم خودتو از آب می کشی بیرون." خدائیش خیلی کیف کردم. معمولا مادرها و پدرها خیلی سخت به بچه ها و تصمیم هاشون اعتماد می کنند. خصوصا اگه دختر باشی هرگز به تنهائی به تو اعتماد نمی کنند و دوست دارند یه تکیه گاه داشته باشی، پس مطمئنا راه رو دارم درست می رم. مرسی مامان. به خاطر وجود تو و بابائيه که از اون اول به هم اعتماد کرديد و هميشه پشتيبانم بوديد. مرسی...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :