مسلمان از ديد زندانيان در اردوگاه نازی ها!!

* در کتاب انسان در جستجوی معنای (ویکتور فرانکل) دو تا نکته بود که برام خیلی جالب بود، اولیش اصطلاحی بود که در اردوگاه به کار می بردند و کلمه مسلمان بود! فکر می کنید به چه منظور از این کلمه استفاده می کردند؟

 

"می دانید وقتی می گوئیم <مسلمان> منظورمان چیست؟ مردی که قیافه مفلوکی دارد و پوستی بر استخوان که دیگر توان کارهای دشوار بدنی را ندارد ... این یک <مسلمان> است. یک نفر مسلمان دیر یا زود و غالبا به زودی روانه اتاق گاز می شود."!

 

دومیش وقتی بود که در پایان جنگ جای زندانبان و زندانیان عوض شده بود یا در واقع حالا این زندانیان بودند که می خواستند تلافی روزهای تلخ گذشته رو دقیقا به روش زندانبانان خودشون انجام بدهند!

 

"تنها چیزیکه باژگون شده بود، این بود که اکنون آنان (زندانیان) ظالم بودند نه مظلوم، آنان دیگر از حالت شی بودن در آمده و تبدیل به کسانی شده بودند که با نیروی ارادی و برانگیزانده، بیدادگری می کردند. آنان شیوه رفتارشان را با تجربه های تلخ و وحشتناک خود توجیه می کردند. که این مساله اغلب در رویدادهای جزئی نیز به چشم می خورد. من هنوز یک زندانی را به یاد می آورم که آستین هایش را بالا زد، دست راستش را زیر چشم گرفت و فریاد زد: بریده باد این دست من، اگر آنرا پس از بازگشت به خانه ام به خون ستمگران نیالایم!"

 

** هنوزم که هنوزه خیلی وقتها از روی احساس حرف می زنم و عمل می کنم، هنوزم که هنوزه خیلی وقتها علارغم نشانه های دور و برم که به من هشدار می دهند خیلی ساده دلانه دست به انتخاب می زنم، خیلی وقتها هم می دونم پایانش چی می شه ولی انگاری حتی با دونستن این پایان می خوام خودم دست به بازی بزنم و آخرش رو ببینم، شاید عین پائولو کوئیلو هر اتفاقی رو در اطرافم یه نشونه می دونم و می خوام ازش بهترین استفاده رو کنم، چون منم عقیده دارم که هر چیزی در اطرافت می تونه یه نشونه باشه، یه چراغ یا راهنما برای راهی که داری طی می کنی، فقط باید از اون درست استفاده کنی. استفاده برای زندگی کوتاهی که بهت هدیه داده شده.

 

 خوبی این راه اینه که توی گذر از هر پیچ و خمی با آدم های تازه آشنا می شی، بعضی ها دستت رو می گیرن و از روی سنگلاخ ها عبورت می دهند و بعضی ها برای اینکه راه خودشون رو زودتر طی کنند ناخوداگاه یا از روی قصد هلت می دهند و یا بهت تنه می زنند که ازت جلو بیفتند و باعث جراحتت می شن، ولی عین مسافری که توی راه، بعضی وقتها، پاش لنگ می زنه و توی راه می مونه، به عشق راهی که داری می ری و شوری که توی قلبت هست دوباره روی زانوهات بلند می شی و ادامه می دی، به اون آدمها از روی بغض نگاه می کنی ولی یه خورده که جلوتر می ری می بینی به خاطر تاخیری که همون آدمها باعث شدند توی مسیر برات پیش بیاد یه اتفاق خوشایند رخ می ده که اگه سروقت به اونجا می رسیدی شاید امکان دیدن و تجربه کردنش رو از دست می دادی، حتی گاهی اون جراحت ها باعث می شه که مناظر اطرافت رو دقیقتر ببینی و بیشتر لذت ببری و شکرگزار باشی از اینکه هستی و می تونی لذت تجربه طی کردن راهت رو بچشی، مطمئن باش که گذر زمان جراحت ها رو یه روزی از بین می بره ولی عوضش درسی که ازش می گیری، می شه کمکی برای طی کردن بقیه راه زندگیت، یه فانوس نورانی که آدمهایی بهت هدیه کردند که شاید دوستت نباشند ولی برای تو از دوست بهترند.

 

*** توی کتابهایی که اخیرا خوندم بعضی از نویسنده ها اعتقاد جالبی دارن که ازش خوشم اومده، می گن هر آدمی وقتی که در دنیای ارواح هست زندگی و مکان تولد و خانواده آینده اش رو توی این دنیا خودش انتخاب می کنه، (داداش کوچیکه گفت بی خود کرده وگرنه من الان ایران نبودم، شماها که اینو نمی گید؟) برام مفرحه که به این موضوع اعتقاد داشته باشم که خودت محل رشد و نموت و موانعی که باید بهش غلبه کنی رو تعیین می کنی تا به رشد برسی.

 مهم نیست خاکی که تو، داخل اون قرار می گیری چطور باشه، سنگلاخی و پر از مانع یا حاصلخیز و خاک ماسه ای، مهم توئی که بتونی بهش غلبه کنی و رشد کنی، بعضی وقتها تمام این حرفا شعار به نظر می رسه و عمل کردن و ادامه دادن خیلی سخت به نظر می رسه، ولی چه تو بخوای و چه نخوای این زندگی به تو داده شده و هر روز خورشید چه با تو و چه بی تو طلوع و غروب می کنه، توی صحنه زندگی راحتترین کار درجا زدن و کنار کشیدنه ولی فقط آدمهایی که می مونند و علارغم همه سختیها ادامه می دهند، ارزش و زیبائی زندگی رو درک می کنند. زندگی پستی و بلندی داره، کسی که نتونه صعود کنه هیچوقت لذت رسیدن به قله رو نمی فهمه و کسی که فقط هدفش قله باشه مناظر و زیبائی های توی راه رو از دست می ده.

 

پس یالله بجنب و بلند شو.

 

**** یه جورائی بعد از خاتمی می خواستم انتخابات رو ندید بگیرم و بیخیالش بشم ولی به هر حال توی این مملکت زندگی می کنیم، نادیده گرفتن و یا تحریم هم یه راهه ولی همین انتخابات روی سرنوشت ماها تاثیر می ذاره، اگرچه 8 سال پیش همه شور و ذوقمون رو به پای خاتمی ریختیم، ولی شاید از اول تقصیر خود ما بود که توی چهره برازنده خاتمی رستم نامی رو می دیدیم که اومده ایران رو از شر تورانیان نجات بده غافل از اینکه بقای خود خاتمی به بقای توران بند بود!!

 قصد داشتم به دکتر معین رای بدم که احساس می کردم با دست پر قراره به میدون بیاد ولی با حکم حکومتی!! یه خورده مردد شدم، چون مسخره است با چیزی بالا بیای که باهاش مخالف باشی(از منظر دکتر معین)، حالا دوباره باید فکر کنم و بین رای ندادن و معین یکی رو انتخاب کنم.

 

***** در ارتباط با دیگران برای اینکه به یک قضاوت عادلانه دست پیدا کنید از تکنیک امپاتی که از علم یوگا گرفته شده است می توان استفاده کرد.

 

به این ترتیب که:

  1. خود را از دریچه چشم خود نگاه کنید.
  2. خود را از دریچه چشم مخاطب خود نگاه کنید.
  3. خود را از دریچه دیگران نگاه کنید.

 

****** ما داریم می ریم شمال، جای همگی خالی... کسی گوش ماهی نمی خواد؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :