اين بار نويسنده اشنا: پائولو کوئيلو

* موقعی که 17 ساله بودم پسردائی که می دونست من کرم کتابم، با شور و ذوق کتاب کیمیاگر پائولو رو به هم داد و گفت کتاب فوق العاده ایه که مطمئنم بعد از خوندنش از این رو به اون رو می شی! خلاصه منم به خاطر تعریفهاش، با شور و ذوق شروع کردم به خوندن.

بعد از تموم شدن، وقتی کتاب رو به پسردائی پس دادم با هیجان پرسید خوب؟

منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم "این چه کتاب سرکاری بود که دادی بخونم. این همه چوپانه دور زد آخرش رسید به همون جای اول، نویسنده قصد دست انداختن ما رو داشت؟ (آی قیافه پسردائی دیدنی بود)!! "

 

خدائیش هم اصلا خوشم نیومده بود، ولی این بار بعد از اون همه سال، وقتی دوباره نشستم کتاب رو با بی میلی (به خاطر ذهنیت قبلی) شروع به خوندن کردم، از همون صفحات اول مجذوبش شدم و تا تموم شدنش، کتاب رو زمین نذاشتم، حقیقتا این بار ازش لذت بردم، پائولو تمام درسهای خودشناسی رو که سایر عرفا و انسانهای حق جو به صورت استعاره و با کلمات دشوار می گن به زبان ساده و از زبان آدمهای اشنای قصه می گه، معلم در اینجا حتی می تونه یک ساربان بیابان گرد عرب و یا یک چینی فروش باشه،  برای بودن در مقام والای معلمی که نوع دیگری از نبی بودن هست لازم نیست از لغات دشوار و جملات گیج کننده و مسحور کننده استفاده کنی، قلم و ذهن توانای پائولو به راحتی تونسته این کار رو انجام بده و تو رو عمیقا با داستان و آدمهای توی قصه درگیر کنه، به چند تا از این جملات گوش بدید:

 

ساربان ظاهرا نگران جنگ نبود. یک شب که مشغول خوردن خرما بودند به پسر گفت:

"من زنده ام. نه آتش می خواهم نه ماه، وقتی می خورم فقط به فکر خوردن هستم. اگر راه بروم به راه رفتن می اندیشم و اگر بجنگم مثل همه آنها که می میرند خواهم مرد. من در آینده یا گذشته زندگی نمی کنم تنها به زمان حال علاقه دارم. اگر بتوانید همیشه روی زمان حال تمرکز کنید، انسان خوشبختی خواهید بود و متوجه می شوید که در بیابان هم زندگی وجود دارد. در آسمانها ستارگان وجود دارند و قبایل می جنگند، زیرا آنها هم بشرند و زندگی برای شما یک میهمانی و جشن بزرگی خواهد بود، زیرا زندگی همین لحظه ای است که در آن زندگی می کنیم."

 

یک روز عصر دلش گفت که خوشبخت است اگر گاهی شکایت می کنم، علتش این است که من قلب یک انسانم و قلب مردم چنین است، مردم از دنبال کردن رویاهای مهم خود می ترسند، زیرا احساس می کنند شایسته آن یا قادر به رسیدن به آنها نیستند. ما قلبها از فکر دوست داشتن در هراسیم، می ترسیم که برای همیشه از دست برود، یا از لحظاتی که می تواند خوب باشد و خوب نیست یا از گنجهایی که ممکن است پیدا شوند ولی تا ابد در زیر شنها پنهان می مانند زیرا وقتی که چنین چیزهایی اتفاق می افتد ما به طور وحشتناکی رنج می بریم.

یک شب که پسر با کیمیاگر به آسمان می نگرستند گقت:

"دلم از رنج بردن می هراسد."

" به دلت بگو ترس از رنج بدتر از خود رنج است و هیچ دلی هنگام جستجوی رویاهایش رنج نخواهد برد، زیرا هر ثانیه جستجو برخورد با خدا و ابدیت است."

پسر به دلش گفت: هر ثانیه جستجو برخورد با خداست. وقتی من واقعا در جستجوی گنجم بوده ام هر روزم تابناک بوده است، زیرا می دانستم هر ساعت بخشی از رویایی است که ان را خواهم یافت. وقتی واقعا در جستجوی گنجم بوده ام چیزهایی را در مسیر یافته ام که هرگز ندیده بودم و جرات تجربه چیزهایی را که به نظرم برای یک چوپان غیرممکن می امد نداشتم.

بدین ترتیب قلبش در تمام بعد از ظهر ارام بود.

 

کیمیاگر گفت: آنچه باید حالا بدانی این است که قبل از شناخت رویا، روح جهان آنچه را که طی راه آموخته شده است آزمایش می کند. این کار را از روی بدخواهی نمی کند، بلکه برای این است که ما ضمن شناخت رویاهایمان و حرکت در جهت آن درسهایی هم بیاموزیم. این نقطه ای است که اغلب مردم راه را ادامه نمی دهند. نقطه ای است که در آن، همانطور که در زبان بیابان گفتیم، شخص درست در لحظه ای که درختان نخل ظاهر شده اند میمیرد. هر جستجوئی با شانس تازه کار شروع می شود و با آزمایش سخت برنده خاتمه می یابد.

پسر یاد ضرب المثل قدیمی مملکت خود افتاد که "تاریکترین ساعات شب درست قبل از طلوع آفتاب است."

 

کیمیاگر: پائولو کوئیلو ترجمه ناهید ایران نژاد

 

** دختر دائی دیروز به من گفت: شنیدی کمال تبریزی قراره مارمولک 2 رو بسازه؟ با تعجب گفتم نه، چطور مگه، با خنده گفت آخه قراره فیلم تبلیغاتی رفسنجانی رو بسازه...

 

*** این چند روز تعطیلی شما هم رفتید شمال؟ هوا فوق العاده بود، ولی ترافیک راه افتضاح بود، چون ما صبح زود پنج شنبه حدودای 6 صبح حرکت کرده بودیم به ترافیک برنخوردیم، ولی عموم که روز جمعه ساعت 10 صبح حرکت کرده بود بعد از 14 ساعت موندن توی جاده حدودای ساعت 12 شب رسید، دختر عمه ام هم همینطور!! (فکر کنم این چند روز تعطیلی همه تهرانی ها رفته بودند شمال!) توی پارک سی سنگان در شهرستان نور که یه سر رفتیم، تمام محوطه پارک پر از چادر بود، ولی خوشبختانه چون هوا خوب بود مسافرها حسابی کیف می کردند، اگرچه زندگی توی چادر باید خیلی سخت باشه ولی بهش که فکر می کنم خوشم می یاد. (البته اگه توی همین زمینه فکری بمونه بهتره) راستی هیچ ماهی رو پیدا نکردم که گوشش رو براتون بگیرم و بیارم عوضش یه مار خوشگل کوچولوی 15 سانتی (البته حدسی ها وگرنه مترش نکردیم) از توی رودخونه شکار کردیم که  بعد از یه خورده جیغ در آوردن دخترها ولش کردیم بره سر خونه زندگیش، یه ماهی ازون برون کوچولو هم توی رودخونه بود که بعد از گرفتن انداختیمش توی دریا تا بره کیف کنه و دنیا رو بگرده و دعاش رو به جون شما بکنه که مطمئنا راضی نیستید گوشش رو می گرفتم و براتون می آوردم...

 

**** مسخره است ولی همون قدر که از نوشتن لذت می برم از خوندن نوشته های وبلاگم هم لذت می برم، فکر کنم بیشترین کسی که به وبلاگم سر می زنه و از خوندن نوشته ها استفاده می کنه خود من هستم، ولی جدی با نوشتن، ذهنیاتم رو بیرون می ریزم و بعد با خوندن همون نوشته ها ارزیابی می کنم، با نوشته هام، خودم رو بیشتر می شناسم و درک می کنم و بودن و آشنا شدن با شما و استفاده از نظرات و خوندن نوشته هاتون به من فرصت درک بهتر از آدمهای دور و برم رو می ده. خوشحال می شم وقتی می شنوم که بعضی از این نوشته ها چه مطالبی که از کتابها یاد گرفتم، چه متنهای خودم، می تونه بهتون کمک کنه. اینجا مطالبی رو از کتابها می نویسم که برای خودم موثر بوده و روم تاثیر گذاشته و احساس می کنم برای شمائی که شاید دسترسی و یا وقت کافی برای خوندن ندارید هم مفید باشه. (بعد هی بگید آزی به فکرتون نیست. انقدر هم دختر حساس و با توجه!!)

 

***** یه آگهی توی روزنامه ایران در مورد اهدای اعضا دیدم که اتفاقا پرش هم کردم که بفرستم ولی یکی از دوستام که در زمینه پزشکی کار می کنه منو ترسوند و منصرف کرد و گفت احتمال سواستفاده ازش زیاده، شماها چیزی در این زمینه نمی دونید، اینی که من دارم بنیاد بیماریهای خاص با تلفن : 8713137 و 8711029 است. اگه در این زمینه چیزی می دونید خوشحال می شم به من هم بگید. کجا می شه کارت عضویت رو بدون ترس از سواستفاده های احتمالی داشت؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :