نمايشگاه محيط زيست

* از 18 تا 22 خرداد نمایشگاه محیط زیست در محل نمایشگاه بین المللی تهران برقرار بود، من خیلی اتفاقی و برای دیدن یکی از دوستام که در بخش غرفه شکار و شکارچی کار می کنه، رفتم. (حالا این چه ربطی که به سالم سازی محیط زیست داره من نمی دونم، اگرچه هی سعی می کرد منو نسبت به این عمل شنیع توجیه کنه!) در یکی از غرفه ها یک خانومی که دور دنیا رو با دوچرخه طی کرده بود و در صندلی داغ هم اومده بود، حضور داشت و باهاش یه گپ خودمونی و کوتاه هم زدیم، اگه اشتباه نکنم خانم پوپه مهدوی بود، بچه باحال و صمیمی بود، یک پارچه سفید بزرگ هم روی میز بود که بازدیدکنندگان براش یادگاری می نوشتند، نوشته ها رو که داشتیم می خوندیم یکی از اقایون براش نوشته بود: دمت گرم! خیلی مردی! (این صفت مرد بودن اونوقت برای تعریف و تمجید بود دیگه. اره؟)

یه چند تا هم غرفه کودک بود که صورت بچه ها رو رنگ می کردند و دیوارهای غرفه اشون رو که با کاغذ پوشونده بودند در اختیار بچه ها می ذاشتند که نقاشی کنند، باید خیلی کیف بده، حیف که این سمیه نذاشت و خودم هم روم نشد وگرنه می رفتم یه چند تا خط خطی می کشیدم. جالبترین قسمت این نمایشگاه گروههای کوه نوردی و محافظت از محیط زیست بودند، ولی یه کار قشنگی که یکی از گروه ههای حفاظت از محیط زیست کرده اینه که چهارشنبه اول هر ماه ساعت 6 تا 8 بعد از ظهر در آمفی تاتر پارک شفق در یوسف اباد برنامه دارند و کلیه گروههای کوه نوردی در اونجا جمع می شوند و برنامه ریزی هاشون رو برای حفاظت از محیط زیست می ریزن. طبق گفته اون آقای خیلی دوست داشتنی و مسن یکبار با حمایت بچه های کوه نورد در حدود 1 میلیون تومان علوفه خریداری کرده بودند و در یک منطقه کوهستانی برای آهو ها و حیوانات وحشی ریخته بودند که به خاطر ویلاسازی در اون منطقه راه دسترسی به غذا روشون بسته شده بود و از گرسنگی در حال مرگ بودند، یه سری عکس هم از دختر خانمهایی که در حال حمل گونی های سنگین بودند و حیواناتی که در حال خوردن علوفه بودند انداخته بود که خیلی جالب بود، ولی فکر می کنید این غذاها برای چند روز این حیوانهای بی گناه کافی باشه؟

 

** فعلا در حال خوندن کتاب هفت عادت موثر مردمان موثر هستم، کتاب عالی و جذابیه، بذارید تموم بشه تا بگم چه چیزهای بدردبخوری برای زندگی داره! حاصل 20 سال تحقیق استفان کاویه! فکرشو بکن 20 سال بذاری برای نوشتن یه کتاب! من که فکرشو می کنم 20 سال، حوصله ندارم بهش فکر کنم چه برسه به تحقیق و کاوش!

 

*** خوش به حال شمائی که قلبا به چیزی عقیده دارید، به کلیسا، به کنیسه، به مسجد، به افراد یا مکانهای مقدس، بعد می رید یه گوشه می شینید و تا دلتون بخواد دردودل می کنید و سبک می شید، انگاری همه بارهای زندگیتون رو همونجا می ذارید و یه نیروی تازه می گیرید، براتون درست عین یه تیوپ اضافی می مونه که هیچوقت توی راه نمونی و عین ما لنگ پنچر گیری نشی! بعضی وقتها به این آدمها خیلی حسودیم می شه چون اصلا استعداد این کار رو ندارم. مکه هم که بودیم من فقط می نشستم و نگاه می کردم،دریغ از یه کلمه. چون با کتابهای دعا زیاد حال نمی کنم و دوست دارم خودم حرف بزنم ولی وقتی خودم بخوام صحبت کنم، کم می یارم و نتیجه اش فقط نگاه کردن و سکوت کردنه، بعد به خودم می گم مگه نمی گن سکوت سرشار از نگفته هاست، به این امید سکوت می کنم که خودش سکوتم رو بخونه، ولی بعد دوباره می گم نکنه اینم عین بنده هاش اخرش بگه اخه ازی چی می گی؟

آخه ازی فدای اون قادر و رحمان و حکیم و رحیم بودنت بره، فکر کنم این بار یه سوتفاهم گنده پیش اومده! درسته چیزیه که خودم خواستم، درسته که عین بچه های درست و حسابی دیگه که کنار و شبیهم بودند مثل ادم سرم رو پائین ننداختم و عین یه بچه تخس و لجوج گفتم نه و برات با همون نگاه گفتم ولی اصلا فکرش رو نمی کردم این یعنی این! شایدم از اول تقصیر من بود که می خواستم راحت به همه چیز برسم، ولی برای رسیدن به چیزی که من می خوام راه اسون و میون بر وجود نداره. درسته؟ این بار خواستی اینو بهم بگی؟ باشه. اگه چیزیه که تو نوشتی حتما برام لازمه، ولی یادت باشه که عین همیشه کنارم بمونی...

 

**** مرد دائم به خدا شکایت مشکلش رو می برد، می گفت اخه انصافه که توی این دنیای به این بزرگی مشکل من از همه بزرگتر باشه. تا اینکه یه شب خواب می بینه که همه ادمها دور هم جمعند، خطاب بهشون گفته می شه همه غم ها و مشکلاتتون رو بنویسید و توی کوزه بندازید، بعد به مرد گفته می شه که حالا برو به جای مشکلت یکی دیگه رو انتخاب کن، مرد  کاغذی رو بر می داره و باز می کنه به دفعه رنگش می پره و خواهش می کنه یکی دیگه برداره، دوباره یه برگ دیگه انتخاب می کنه و می بینه خیلی سختتر از مشکل خودشه، بعد از چند بار تلاش خواهش می کنه برگه مشکل خودش رو بهش پس بدن و بعد با دیدن اون یه نفس راحت می کشه...

 

***** یکی از دوستای قدیمی مامانم که اومده بود دیدنش، با دیدن من گفت وای خدای من چه قدر فرق کردی ازی، چه قدر خانوم شدی!! همچین با لحن تعجب انگیز اینو گفت انگاری که هنوز انتظار داشت منو توی خیابون و کوچه ها پی شیطنت و بازی ببینه! فکر کنم اگه منو در اون حالت میدید کمتر تعجب می کرد. استغفرالله. مردم چه انتظاراتی دارند. حالا درسته یه زمانی ما یه خورده بفهمی نفهمی شیطون بودیم ولی دیگه نه الان که سنی ازمون گذشته، الان اگه از تک تک دوستام هم بپرسید روی مظلوم بودن من قسم می خورن...

 

****** اینم دلایل رای دادن به معین از وبلاگ زیتون که نوشته علی اقاست...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :