انتخابات

*  صد افسوس که ایرانمون دچار قحط الرجالی شده و مردم به همون چهره های اشنا بیشتر رابغند، اگه می دونستم نتیجه این می شه روز جمعه خودکشی نمی کردم که افرادی که انتخابات رو تحریم کردند به پای صندوق رای بکشونم، اینم اینجا می نویسم برای 4 سال بعد که ببینم کجا وایسادیم، فکر کنم این 50 تومانها بالاخره کار خودش رو کرد!! البته بهشون حق هم می دم. مگه انقلابی که کردیم به خاطر این نبود که پول نفت رو بیارن جلوی خونه هامون تحویل بدند؟!

ولی از همه باحال تر انتخاب احمدی نژاد بود. با بیشتر ادمهایی که به این کاندیدا رای دادند صحبت کردم دلایلشون خیلی جالب بود. دلایلی از قبیل اینکه: "به خاطر اینکه جلوی بدحجابی رو بگیره"، " عین شهید رجائیه"، "ساده زندگی می کنه"و ...  انگاری تمام مشکلات جامعه ما ختم می شه به همین!

به هر حال نظرات همه اونائی که عین ما در این انتخابات شرکت کردند محترمه ( حالا به هر کاندیدایی که رای دادند) و حتی اونائی که این انتخابات رو با تمام وجود تحریم کردند و رسوندن صدای خودشون رو از طریق تحریم ممکن دونستند، ولی من نمی دونم چرا از دیروز تا حالا سردرد گرفتم. به این دارم فکر می کنم که کجا داریم می ریم، به افرادی مثل دکتر سحابی و پیمان و بچه های نهضت ازادی که برای اولین بار تحریم رو شکوندند ولی حمایت نشدند، به صحبتهای دموکراسی انه ای که هیچ کس بهش اهمیت نداد، به آزادیهای کوچیکی که با هزار بدبختی توی 8 سال پیش به دست اوردیم و حالا چه ساده داره از کف می ره. به افرادی که دور اول رو تحریم کرده بودند و حالا به دست و پا افتادند تا به هاشمی رای بدهند، اونم فقط و فقط به خاطر سختگیریهایی که می ترسن احمدی نژاد توی جامعه اعمال کنه، به خاطر نگرانی جلوگیری از پوشیدن مانتوهای رنگ و وارنگ و تنگ و به خاطر نبود راحتی رابطه با جنس مخالف و به خاطر جنگی که احتمال داره با امریکا راه بیفته و یا به خاطر مخالفت این ادم با بخش های خصوصی!! دارم به چهار سال بعد فکر می کنم و افسوس لحظاتی که از دست دادیم و اینکه دوباره چه قدر به عقب کشیده می شیم...

 

** متن کامل نامه کروبی به رهبری خيلی جالبه. از دستش نديد.

 

*** خدایا این شهامت را به ما بده تا آنچه را که می توانیم عوض کنیم. این آرامش را تا چیزهایی را که نمی توانیم عوض کنیم بپذیریم و این فرزانگی را تا تفاوت این رو را دریابیم. (الهی آمین)

 

 

**** به دفتر خاطرات: به وبلاگت رفتم ولی اجازه کامنت گذاشتن نداده بودی! چطوری دوست قدیمی دوست داشتنی. مرسی به خاطر اینکه ادرس رو دادی. نوشته های اینجا رو بیشتر دوست دارم. دقیقا خودتی، خودمونی و صمیمی. خیلی خوبه که جائی رو گیر اوردی که بدون پرده می نویسی. چون با نوشتن هم اروم تر می شی و هم اینکه می تونی خودت رو دوباره ارزیابی کنی (الان دوباره می گی ازی روانشناسی بازیش گل کرد. :دی) ولی من به یه چیز معتقدم، اونم اینه که تک تک لحطه های الان و اینده رو خودمون می سازیم. باور کن هر چی در قدیم برات پیش اومده مهمه ولی تو نمی تونی تغییرش بدی ولی اینده رو چرا. باور کن شکست های الان بهت برای ساختن زندگیت کمک می کنه. اگه قراره حتی در اینده بیماری هم داشته باشی با فکر کردن بهش تنها حسنی که برات داره اینه که لحظه های الانت رو خراب می کنی. باور کن که با اینکه دوست نااشنای من هستی ولی ازی از همین فاصله دور هم دوستت داره و بهت افتخار می کنه که علارغم همه این مشکلات داری ادامه می دی. چون من هم از تو درس می گیرم.

 

***** به ماهور: بابا ماهور جان توی وبلاگ تو هم که نمی شه کامنت گذاشت، توی فتو وبلاگ هم که من نمی تونم بیام چون فیلتر شده و دیگه حوصله عوض کردن کارتم رو هم ندارم، ضمن اینکه تا یه هفته دیگه معلوم می شه که احتمالا اینترنت در ایران درش تخته می شه و از حالا باید کم کم خودمون رو اماده اون روزا کنیم! راستی دو تا عکس توپ از گندم زارهای طلائی گرفتم که دقیقا از همون جائیه که عکس سبزش رو دیدی حالا اگه نتونستم توی فتو وبلاگ بذارم برای خودت می فرستم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :