فراخوان برای نجات جان اکبر گنجی

* فراخوان گردهمائی برای نجات جان گنجی (روز سه شنبه 21 تیر ساعت 5-7 روبروی درب اصلی دانشگاه تهران) اگه بوديد همديگه رو می بينيم.

 

** وقتی می رم دریا، ناخوداگاه شروع می کنم به شنا کردن به طرف نیمه های عمیق، خیلی خوشم می یاد که تا جائی که می تونم برم عقب، انقدر که ساحل از جلوی چشمم ناپدید بشه و ادمهای توی ساحل عین نقطه بشند،  ولی جلوی چشمهای نگران مامان مجبورم کوتاه بیام و به همون نزدیکیها بسنده کنم، ولی این بار که چشم مامان رو دور دیدم نرم نرم شروع کردم به دور شدن، هر چند متر که دور می شدم خودم رو با فشار به پائین سر می دادم تا عمق اب رو اندازه بگیرم، 1 متر، 2، ... به جائی رسیدم که دیگه پام به کف اب نمی رسید، عین یه ماهی از شنا لذت می بردم و خلوتی اطراف و سکوت دریا و صدای پرنده های بالای سرم رو عین یه غذای خوشمزه مزه مزه می کردم و غرق خوشی بودم که داداش بزرگه از دور داد زد که دیگه جلوتر نرم، روم رو برگردوندم که مثلا نفهمیدم، دو دقیقه بعد داداش وسطی اومد جلو و گفت ازی بسه دیگه، گفتم یه چند متر دیگه برمی گردم، این یکی رو هم که از سرم باز کردم و با خیال راحت برگشتم که ادامه بدم که دیدم داداش کوچیکه اومده کنارم، بهش گفتم برای چی تا اینجا اومدی، خطرناکه برگرد، با اخم نگاه کرد و گفت تا هر جا بری منم می یام!! یه نیگاه بهش کردم دیدم جدی می گه. هیچی دیگه منم مجبور شدم برگردم، این حکایت چند تا داداش داشتنه، دو تا رو می شه از سر وا کرد ولی دیگه سومی رو نمی شه کاری کرد. اگرچه فکر کنم تنها کسی که از پس ازی بر می یاد همین داداش کوچیکه خودمه. اصلا این علاقه خواهر برادری منو کشته!!

 

*** زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو

                                                                         برود.

سهراب سپهری، هشت کتاب

 

چی شد شعر سهراب براتون نوشتم؟ یه کتاب دست یکی از بچه ها دیدم که در مورد نقش زن در اشعار سهراب، نوشته پوران فرخزاد (خواهر فروغ ) بود و طبق معمول عین این کتاب ندیده ها قرض گرفتم که بخونمش. ولی خوب شد که خوندم چون من اصلا نمی دونستم سهراب و فروغ دوست صمیمی چندین ساله و رفیق گرمابه و گلستان و حتی فامیل دور هم بودند. البته من زیاد اهل شعر و شعر خوندن نیستم ولی زندگینامه های افراد برام جالبه(یه چیزی تو مایه های فضولی) ولی سهراب چه شخصیت غریب و آرومی داشته. وقتی خوندم که توی تشییع جنازه فروغ سر به بیابون گذاشته و برای مراسم ختمش نیومده یه جورائی احساسش رو درک کردم و یاد خودم افتادم. شعرهاش بوی سادگی می ده و دلالت بر روح پاک و غبار نگرفته اش داره. به بازی کلماتش در مورد بارون و روح گوش بدید:

 

روح من در جهت تازه اشیا جاری است.

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد.

روح من بیکار است:

قطره های باران را، درز آجرها را می شمارد.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

 

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.

دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

زیر باران، باید با زن خوابید.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.

 

****  خاطرات چاپ نشده یک خبرنگار از 18 تیر (خيلی جالبه از دست نديد. انگاری خودت توی اون روز و روزهای بعد حضور داری)

 

***** فاطمه فاطمه است. (دکتر شریعتی)

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :