خدايا شکرت

* از وقتی که پذیرفتم هر انسانی مسئول اعمال خودش هست به طرز اروم کننده ای راحتتر شدم، قبلا دنیام پر از شکستها و ناراحتیها و بدبختیهای بقیه ادمها بود اما از وقتی تمرکزم رو از دیگران به خودم منتقل کردم خیلی خیلی راحتتر می تونم بدون واکنش های افراطی هم دیگران رو بیشتر درک کنم، هم اجازه بدم هر کسی خودش مسئول دنیای خودش باشه. اینطوری دنیام خیلی قشنگتر شده، در وهله اول به نظر می رسه که خیلی خودخواهانه باشه ولی اینو با روح و جانم حس کردم که ادمی که نتونه خودش رو دوست داشته باشه هرگز قادر به دوست داشتن دیگران نیست چون دگرخواهی حقیقی فقط و فقط از طریق خوددوستی صورت می گیره. تازه بعد از مدتها احساس می کنم دارم بزرگ می شم البته برای رسیدن به این بلوغ فکری و عاطفی راه بامزه و پرپیچ و خمی رو طی کردم. ولی جدا خدایا شکرت...

 

** توی نظریه شخصیت ها، چند تا مفهوم برام جالب بود، یکیش پرسونای کارل گوستاو یونگ بود. پرسونا واژه ای یونانی است به معنی نقاب که یونانیان قدیم در جشنها به صورت خودشون می زدند. به اعتقاد یونگ همه ما در طول زندگی و در رابطه با دیگران از نقاب استفاده می کنیم و شخصیت واقعیمون رو زیر نقابی از شخصیتهای ظاهری پنهان می کنیم، مثلا فرد پرخاشگری که شاید خیلی هم خجالتی و اروم باشه ولی در طول دوران زندگی یاد گرفته که برای حفاظت از خودش به این صفت روی بیاره و یا زنی که ضربه های متعددی از احساس و عواطفش خورده، برای محافظت از خودش ماسک بی تفاوتی و سنگدلی می زنه. استفاده از این نقابها گاهی اوقات خوب هم هست و برای حفاظت فرد به خصوص در جوامع امروزی موثره ولی اگه فردی که این نقاب رو به چهره زده و برای دیگران نقش بازی می کنه خودش هم این نقش تقلبی رو باور کنه، به مرحله ای وارد می شه که بهش تورم پرسونا می گن و خطرناکه چون دیگه به شخص اجازه نمی ده خود حقیقیش رو به مرحله اجرا برسونه و فرد در نقشی که متعلق به خودش نیست غرق می شه!  

 

حالا من از وقتی که سعی کردم از این نقابها توی زندگیم کمتر استفاده کنم اطرافیانم به خصوص دختر عموها و دختر عموها سربه سرم می ذارن و می گن چه قدر اخلاقت خوب شده در صورتیکه به نظر خودم هیچ فرقی نکردم!! حالا نقابم چی بود؟ یه زبون گزنده و تند و تیز و رک گو:دی

 

*** آلبرت الیس: مردم و امور ما را براشفته نمی کنند بلکه این خود ما هستیم که با این باور که انها می توانند ما را براشفته کنند براشفته می شویم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :