زنانی که با گرگها می دوند...

* زنانی که با گرگها می دوند (افسانه ها و قصه هایی درباره کهن الگوی زن وحشی)

دکتر کلاریسا پینکولا استس

ترجمه سیمین موحد

نشر پیکان

قیمت: 6300 تومان

 

فکر می کنم برای هر زنی خیلی خوبه که این کتاب رو بخونه، حتی برای اقایون تا به زوایای روحی جنس مخالفشون پی ببرن، دکتر استس با جمع اوری افسانه ها و داستانهای کهن و تفسیر اونها به زیبائی قسمتهای تاریک روحمون رو برامون روشن کرده، با چراغی که خانم استس بر این زوایای تاریک انداخته خیلی راحتتر می تونیم با زن وحشی درونمون کنار بیایم. من که لذت بردم. داستان زیر هم از همین کتاب اوردم. گوش کنید:

 

"مردی وارد مغازه خیاطی شد و کتی را امتحان کرد. وقتی جلو آینه ایستاد متوجه شد که پائین کت کمی کوتاه است.

خیاط گفت: " نگران نباشید. فقط با دست چپتان قسمت کوتاه را نگه دارید. هیچ کس متوجه نمی شود."

مشتری وقتی داشت این کار را می کرد متوجه شد که لبه یقه کت به جای اینکه پایین بیفتد به طرف بالا ایستاده است.

خیاط دوباره گفت: "چیزی نیست. فقط سرتان را کمی بچرخانید و با چانه تان آن را به طرف پایین نگه دارید."

مشتری همین کار را کرد. اما بعد متوجه شد که پاچه شلوار کمی کوتاه است و خشتکش هم بیش از حد تنگ است.

خیاط گفت: "نگران نباشید. فقط با دست راست پاچه شلوار را پایین بکشید تا همه چیز عالی شود." مشتری قبول کرد و کت را خرید.

روز بعد او کت نوی خود را پوشید – با همه تغییرات لازم دست و چانه- او در حالی که با چانه اش یقه کت را به سمت پایین نگه داشته بود، با یک دست پایین کت را گرفته بود و با دست دیگر خشتک را، به سختی از پارک عبور می کرد. دو پیرمرد که شطرنج بازی می کردند دست از بازی کشیدند و او را تماشا کردند.

اولی گفت:" وای خدایا، آن مرد بدبخت فلج را نگاه کن!"

دومی لحظه ای فکر کرد بعد به نجوا گفت:" آره، فلج بودن خیلی بد است؟، اما می دانی، در تعجبم که آن کت قشنگ را از کجا آورده؟"

 

چند نفر از ما به خاطر عقاید دیگران، خود حقیقی امون رو اینطوری داغون کردیم؟

 

** پنج شنبه توی باغ کنار آتیش نشسته بودیم و از دیدن ذغالهای سرخ لذت می بردیم که یه دفعه ای عمو هوس بازی کرد، یه نوع بازی هست که خم می شیم و بعد نفر مقابل دو دستش رو روی کمر فردی که خم شده می ذاره و می پره، اول من خم شدم و  عمو از روم پرید و بعد اون خم شد و ... چشمتون روز بد نبینه با پهلو همچین خوردم زمین که دل دشمنان هم برام سوخت! ولی تا یکی گفت این بازی ها رو چه به دخترا، سریع بلند شدم و خودم رو تکوندم و گفتم عمو دوباره خم شو بپرم شلوارم تنگ بود! وقتی این بار پریدم و خیالم راحت شد که جلوی پسرا کم نیاوردم، تازه دیدم پوست دستم یه قسمتش غلفتی کنده شده و خون داره می یاد و طرف راستم بدنم هم حسابی کوبیده شده، ولی رفتم کنار اتیش بدون اخ و اوخ نشستم و یه دستمال هم گذاشتم رو زخم و به روی خودم نیاوردم، فکر کنم بد نباشه یه خورده بیشتر روی بروز دادن احساساتم کار کنم!!

 

 

***** کتاب میرا (نوشته کریستوفر فرانک و ترجمه لیلی گلستان، انتشارت بازتاب نگار، قیمت 1200 تومان) بدجوری تکونم داد، انگاری یه زلزله چند ریشتری بود که خیلی از ساختمونهایی رو که فکر می کردی محکمه همچین زیر رو رو کرد که انگار ستونهاش رو اب بنا شده بود! هم احساس همذات پنداری و هم احساس غریبی با کتاب می کردم، ولی درعین سیاهی ترسیم شده یه جور سماجت بشری هم بود که باعث امیدواری بود هر چند اخرش بدجوری تموم شد:

 

(تویا یک ماه بعد بازگشت در حالی که نقاب لبخند بر چهره داشت. برداشتن نقاب برایش ناممکن بود چون جزئی از صورتش شده بود. مثل این بود که به صورتش جوش خورده بود. لاستیک به مرور زمان در پوستش چنان نفوذ می کرد که به زودی پوست و نقاب یکی می شدند...

 

نقاب هایمان را تکه تکه کندیم. بدون گفته یی. خون از گونه ها و پیشانی برهنه مان می ریخت. با وجود دردی که نفس مان را بریده بود و ناله مان را دراورده بود، لبخند همیشگی مان عاقبت ناپدید شد و پس از چند ساعت، چهره ی پیشینمان ظاهر گشت. آنگاه لب هایمان به هم پیوستند.)

 

****** بی تعارف از اين وبلاگ خيلی خوشم اومد.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :