کودک درون

* هنوز دقیقا معلوم نیست توی بازی فینال چه اتفاقی بین زیدان و ماتراتزی افتاد که زیدان اونطوری با کله رفت تو قفسه سینه طرف. معلوم نیست از کلمه تروریست استفاده شده یا به خواهر و مادرش گیر داده. هنوز زیدان حرفی نزده اما رئیس کمیسیون امنیت ملی کشور ما آقای بروجردی در نامه ای سریع مراتب قدردانی خودش رو از این حرکت اعلام کرده!! (بعد هی بشینید بگید تو کشور ما کارها کند انجام می شه)

در نامه رئيس کميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس شوراي اسلامي آمده است: "با خرسندي علاقمندم مراتب احترام و سپاس خود را از دفاع بهنگام شما از حيثيت انساني و اسلامي خويش در برابر توهين ظالمانه و تهمت بلاحق يکي از اعضاء تيم رقيب درمسابقات پاياني فوتبال جام جهاني به شما اعلام نمايم."
 

 

** مقاله استاد راجع به فیلم آتش بس و همچنین خوندن کتابهای "وضعیت آخر"، "بازگشت به وضعیت آخر" (تامس هریس) و شفای کودک درون منو تحریک به رفتن به سینما توی این هوای داغ کرد.  چون هیچ ادم عاقلی ساعت 4:30 بعد از ظهر کولر خنک رو به هوای سینما ول نمی کنه، این بود که سینما سپیده اکران خصوصی با حدود 15،20 نفر داشت!! منم رفتم ردیفهای وسط جلوتر نشستم تا سر و صدای پاکت چیپس و تخمه و نون و پنیر و هندونه و زنگ موبایل و بچه ها و ... اذیتم نکنه و راحت فیلم رو ببینم.

حالا فکر کن دو تا کتاب خوندم و دیگه فکر می کردم اند کارشناسی روانشناسی هستم و دست به سینه برای نقد فیلم نشسته بودم و منتظر بودم تا ایرادهای فیلم رو یکی یکی بگیرم، فقط یه عینک کم داشتم تا ژستم تکمیل بشه.

نمی دونم این فیلم رو دیدید یا نه و اگه دیدید قبلش با چه ذهنیتی رو به پرده سینما نشستید. به خاطر پرفروش بودن فیلم،  به خاطر محمد رضا گلزار یا هنرپیشه دختر که الان کامپیوتر که نه چرتکه ذهنم اسمش رو بیرون نمی ده!  اهان پیدا کردم مهناز افشار (الانه که بردیا بگه این که یادت نمی یاد به خاطر تفاوت جنسیتیه که اسم دختره رو نگفتی و اسم پسره یه ضرب یادت اومد. ) یا به خاطر ذهنیتتون از کودک درون.

به من که با ذهنیت اخری رفته بودم خیلی قشنگ چسبید مخصوصا صحنه ای که گلزار گریه می کرد و عین بچه ها لبش رو با بغض جمع می کرد و با کودک درونش اشنا می شد. شاید لذت بردن از فیلم به خاطر همذات پنداری با شخصیت ها ی این فیلم بود. چون خودم از این لجبازی های بچه گانه هنوز که هنوزه دارم خیلی قشنگ می تونستم زمانهایی رو که این دو تا عنان رو به دست بچه لجبازشون می دادن حس کنم. موقعی که تو به هیچ قیمتی حاضر نیستی کوتاه بیای و دقیقا می شی یه بچه لجباز که به خاطر به کرسی نشوندن حرف خودت هر چیزی رو حاضری زیر پا بذاری حتی اگه اون به قیمت اذیت کردن ادمی تموم بشه که اتفاقا خیلی هم دوستش داری و نمی خوای هیچ اسیبی بهش برسونی.

شوخی ها اول خیلی خوب هستند ولی وقتی کش دار می شه و هیچ طرفی حاضر به کوتاه اومدن نیست دیگه ازاردهنده می شه و وقتی دو نفر ادم عین هم به هم بیفتند که کوتاه اومدن توی دایره لغاتشون نباشه این شوخی ها به جاهای باریک می کشه. (عین ازی) فکر کنم اخرین بار که این شوخی ها داشت به جاهای باریک کشیده می شد و دیگه از لفظ های معمول داشت خارج می شد سر بازی فوتبال فینال بود. آقا محمد شرمنده اخلاق ورزشیت. من افتاده بودم رو دنده کودک لجبازم ولی باور کن انقدر این بچه معصومه که حد نداره.

ما ادمهای پیچیده در عین واحد 3 تا هستیم. اگه بخوایم از زبان فیلم اتش بس ساده تر و خودمونی تر به کار ببریم کودک و ننه غرغرو و بالغ (در کتاب تامس هریس: کودک، والد، بالغ) هیچ کدوم هم بد نیستند فقط باید بشناسیمشون و به قول روانشناس فیلم در ما حل بشند و به موقع بتونند خودشون رو نشون بدند. شما تا چه حد با خودتون اشنا هستید؟

 

*** چند وقتی بود که کتابهایی رو که فکر می کردم خوبه با بی اعتنائی می ذاشتم روی میز وسط هال تا بلکه مامانی کنجکاو بشه و بخونه اما دریغ از باز کردنش. اما عوضش داداشی بزرگه شروع کرد به خوندن کتابهایی که روی میز بود، بعد کم کم علاقه مند شد و ازم کتابهای بیشتری خواست. حالا چند وقتیه که اونم پا به پای من این کتابهای روانشناسی رو می خونه. تا دیروز که دوباره دو تا کتاب خواست منم به شوخی بهش گفتم داداشی نمی شه که همش من کتاب بخرم یه چند تا هم با تو. اقا پا شد یه چک پول 50 تومانی در اورد داد به من برای کتاب. اوه پسر حسابی ذوق کردم. فکر کن 50 تومان پول که مال خودت نیست(!) ورداری و ببری هر کتابی که دوست داری بخری. حالا تو این هیر و ویری مامان من داره حرص می خوره و به داداش بزرگه می گه برای چی برای کتاب پول دست این دادی نه اینکه این خودش کتاب نمی خره حالا ور می داره اینا رو هم می بره حروم می کنه ( مامان (؟)،  اصلا مامان من با هر چی کتابه تو دنیا مخالفه، فکر کنم اگه زمان اتیش زدن کتابها توی ایران بود کلی هم ذوق می کرد)

حالا که خلاصه این پوله عشقه و یه روز باید برم انقلاب دلی از عزا در بیارم. اگه کتاب خوبی هست پیشنهاد بدید.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :