پشتکار

* توی باغ در یه عصر نیمه ابری نشسته بودم که تقلای یه عنکبوت کوچولو توجهمم رو جلب کرد. از درخت کاجی که روش بود یه تار به بوته گل رز سرخ خوشرنگی که کنارش بود کشید. تعجب کردم ولی وقتی دوباره برگشت و شروع به تنیدن کرد تازه متوجه شدم. این تار کج حکم پای بست خونه اش رو داشت و در فاصله بین این تار تا درخت کاج خونه قشنگش رو تند تند در عرض دوساعت بافت. بعد خسته و منتظر به وسط تارش رفت و منتظر شد. دیدن تار قشنگش توی سرخی غروب خیلی قشنگ بود. کلی از دیدن خونه ساختنش ذوق کردم و به همه هشداردادم که کسی از این طرف رد نشه تا خدای نکرده یه وقت خونه اش خراب نشه. همه در ظاهر غر غر کردند و دستم انداختند ولی معلوم بود که همشون از این پشتکار و خونه هندسی قشنگی که این کوچولو ساخته خوششون اومده. فردا که دوباره به باغ رفتیم اول از همه دوون دوون رفتم سراغ عنکبوت ولی با دیدن تارهای اویزونش کلی دمغ  و ناراحت شدم و شاکی از اینکه کی خونه این بیچاره رو خراب کرده. می ترسیدم سر خودش هم بلائی اومده باشه، یک ساعتی هم ازش خبری نبود ولی وقتی دوباره سرش رو از برگ و شاخ های کاج بیرون اورد و دوباره با پشتکاری بی نظیر بی توجه به اینکه خونه دست سازش رو یکی خراب کرده توی همون جا یه خونه جدید درست کرد. همون سختکوشی و همون پشتکار بدون ناراحتی و گله و شکایت!! 

چند بار تا حالا  وقتی کاخ ارزوهاتون خراب شده بدون گله و شکایت و سریع بلند شدید و دوباره شروع کردید؟!

وقتی دنبال حقیقت باشی همه چیز حتی یه عنکبوت می تونه برات معلم باشه. فقط باید با دید باز و جویای حق به همه چیز نگاه کنی.

 

** عصر روز سه شنبه توی خونه تنها بودم. همه برای دیدن زوار رفته بودند و من به بهونه ای از رفتن شونه خالی کرده بودم و فیلم مادرشوهر هیولا رو می دیدم. طرفای غروب زنگ خونه امون زده شد. فیلم جای حساس بود و منم که حوصله نداشتم به بهونه اینکه حتما با مامان کار دارند نرفتم درو باز کنم. صدای زنگ دوم اومد. دوباره بی خیالش شدم. زنگ سوم زده شد، داشتم فکر می کردم عجب کنه ایه!! که یه هو صدای همسایه کناری اومد که داشت تشکر می کرد. شصتم خبر دار شد نذری اوردند. چون شلوارک و تی شرت تنم بود بدو بدو چادر نماز رو رو سرم انداختم و به عشق شکم دویدم طرف در، حدسم کاملا درست بود و یه قیمه خوشمزه نصیبم شد. وقتی که ترتیب قیمه رو دادم و شکمم سیر شد، از سر سیری فلسفه دان شدم و به ذهنم رسید تا حالا چند باز زنگ درهامون زده شده و یه نعمت خیلی خوب پشتش منتظر ما بوده و ما بی توجه ازش رد شدیم؟ بعد دچار یاس فلسفی شدم به خاطر تمام نعمتهایی که تا حالا به خاطر بی توجهی خودم ازم دریغ شده! فقط منظورم قیمه نیستا شکموها!   

 ***  خبر 1 : در  27 سال اخير ، هيچ دوره‌‏اي اين همه كينه ورزانه نبوده است ، دايره مميزي كتاب ، هم اكنون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را به انبار كتاب‌‏ها تبديل كرده است.

خبر 2: در پی اعتراض شماری از روحانيون مسيحی ايران به انتشار کتاب پرفروش رمز داوينچی در اين کشور، مقامات ايران تجديد چاپ اين کتاب را ممنوع کرده اند.

 خبر 3: مجوز نشر رمان "ميرا" با ترجمه‌ي ليلي گلستان لغو شد 

 مثل اینکه وزارت محترم ارشاد شمشیر رو از رو بسته. های عمو کجا با این شتاب؟ 

 بعد از حدود 10 روز که خبر ممنوعیت چاپ مجدد کد داوینچی رو می شنیدم کفش و عصای آهنیم رو برداشتم و به سرزمین مافیایی میدون انقلاب سر زدم که الا و بالله این کتاب رو باید گیر بیارم ولی فقط تونستم یه ترجمه از نوشین ریشهری گیر بیارم. طبق گفته اهالی کتاب ترجمه حسین شهرابی و سمیه گنجی نشر زهره کاملتر و بهتره اما اگه کسی تونست پیدا کنه خبر بده تا براش یه جایزه بگیرم.

   اما اینجا می تونی نسخه فارسی دانلود شده انتشارات زهره رو پیدا کنی.

ای عزیز دل،  یه سایت فارسی که ترجمه بعضی کتابها منجمله کد داوینچی رو گذاشته، برو و کیفش روببر. الان که چک کردم دیدم این سایت ترجمه این کتاب رو برداشته! یعنی ممنوعیت کتاب در وزارت ارشاد روی سایتها هم اثر می ذاره؟

اینم سایت رسمی کد داوینچی، اگه فیلمش رو ندیدید کلیپ های جالبی از فیلم رو اینجا گذاشته.

  ****  اهههههههههم. فکر کردید. ما ایرانی ها همه جا پیش تازیم!

بنابر نتايج حاصل‌ازبخش " گوگل ترندز " كاربران كشور ايران در جستجوي كلمه " وبلاگ " در موتور جستجوگر گوگل در رتبه اول جهان قرار دارند. همچنين شهر " تهران " در ميان شهرهاي جهان در جستجوي كلمه وبلاگ در رتبه دوم و پس از شهر " گرونينگن " از كشور هلند قرار دارد.

**** این پسره کلی منو خجالت داد به خاطر تمام غرغرهای طول زندگیم! (بدون دست، بدون پا، بدون دلهره)

***** کلیپ وحشی گری امریکا در عراق : در اين كليپ، تفنگداران آمريكايي، رقص‌كنان و با قهقهه، جنايات خود را تعريف مي‌كنند. در متن اين ترانه چنين آمده است: «آنان را كشتند. آن زن عراقي كه خواست با اسلحه از خود دفاع كند، با سفير گلوله‌هاي من به خاك افتاد، خوني كه از سر او به روي من پاشيد، من را خوشحال كرد».

****** به احمد باطبی، پيش از آن‌که بميرد، ف. م. سخن

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :