علی لهراسبی

* من عاشق صدای علی لهراسبی شدم. اولین بار صداش رو توی تیتراژ پایانی سریال پیله های پرواز شنیدم:

 

اونی که مدعی بود عاشقته
تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت
بی خبر رفتو تو این بی راهه ها
ردپاشم واسه چشمات جا نذاشت
آه ......... دل رو سوزوندی
آه .......... چرا نموندی

........
من و هر ثانیه و جنون تو
واسه من همین خیالت هم بسه
بذار جاده ها اشتباه برن
ما که دستمون به هم نمیرسه
با حریر پیله های کاغذی
واسه من جادرو ابریشم نکن
من به پروانه شدن نمیرسم
حرمت فاصله مونو کم نکن
آه ......... دل رو سوزوندی
آه .......... چرا نموندی

 

من و داداش کوچیکه اخر تیتراژ صدای تلویزیون رو بلند می کردیم و با خواننده همسرائی می کردیم. مخصوصا تیکه اخرش رو! که البته صدای همه در می اومد از بس بی ذوقند. حالا هم که تیتراژ پایانی عبور شیشه ای رو می خونه و باز هم کیف می کنم.

 

بی تو بودن کار من نیست
تا دلت نرفته برگرد
ما که راهمون یکی بود
چرا جاده مارو گم کرد
بغض تو با گریه ی من
با شکستن وا نمیشه
تا تو دستام و نگیری
گم شدم پیدا نمیشه
جاده ها رو با خیالم
رج بزن پای پیاده
فکر تنها بودن من
واسه هردمون زیاده
خودمو پشت سر تو
توی این جاده کشیدم
ردتو نمی گرفتم
به خودم نمی رسیدم
تو کنار من یه کوهی
من کنار تو یه دریام
ما رو با هم آرزو کن
با تو من تمام دنیام...

 

فقط حیف که انقدر غمگین می خونه. هر چند موقع گوش کردن من محو صداش می شم و اگه الان از رو اینترنت سرچ نمی کردم عمرا متنش یادم می موند. ولی علی جان، جان ازی یه خورده شادتر بخون. بشه یه کاست از کارهات رو گرفت که هر روز گوش کرد وگرنه این غمسراها که به درد گوش دادن روزانه نمی خورن!

 

** کلاس صبح زبانم تشکیل نشد و حالا مجبورم بعد از ظهر برم. استادمون 3 ساعت توی ترافیک امروز صبح گیر کرده بود. حالا فکر کنم تا یه هفته یه ریز غر بزنه که این چه وضع مملکتیه! استاد جان شرمنده بیش از این در توانمون نیست!

 

*** عجب هفته ای بود هفته پیش، عملا از خستگی له و لورده شدم، مخصوصا از کلاس پنج شنبه بعد  از ظهر هم که می اومدم یه سر کوچیک زدم به میدون انقلاب و این سرزدن کوچیک شد 2 ساعت پیاده روی و گشت و گزار توی مغازه ها. از بس که این میدون رو دوست دارم و از پرسه زدن توی کتابفروشی هاش و مغازه های فروش کارت تزئینی و مجسمه و عروسک و مغازه های میوه و ات و اشغال فروشی هاش خوشم می یاد. یه کتاب نظریه های شغلی گرفتم 4000 تومان. یه جا هم حراجی کتاب بود و دو کتاب داستان گرفتم که دو تاش شد 1200 تومان که خیلی می ارزید چون از قیمت پشت کتاب ها هم کمتر بود و سالم هم بود. (میدون انقلاب، کارگر جنوبی) فکر کنم ساعت 8:30 شب رسیدم به خونه و خوابیدم تا ساعت 9 روز جمعه. جمعه هم هر چی فکر کردم که زنگ بزنم به مهدیه که بریم کوه دیدم حتی زورم می یاد برم تا دم در، بنابراین فقط دراز کشیدم و لذت بردم و غرغرهای مامان رو به جون خریدم که هی می گفت همون بهتر که بیرون باشی چون وقتی هستی فقط خوابی!

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :