بازی يلدايی

* آی این یلدا بازی محمد دهنم رو اب انداخت و با اینکه از یلدا یه قرنی! گذشته ولی منم بازی!

 

هر چی فکر کردم که رذیلانه ترین کارهام رو بنویسم هیچی به ذهنم نرسید چون بچه مثبتی بودم!
ولی بازم اینایی که نوشتم بعض هیچیه.

 

کلاس اول دبستان با اینکه شاگرد زرنگی بودم ولی خیلی توی مشق نوشتن تنبل بودم و همش سرم به دوچرخه سواری گرم بود برای اینکه مشق هام زودتر تموم شه تا جائیکه که می تونستم بزرگ می نوشتم طوریکه هر سه کلمه توی یه خط جا می شد. معلمم به خاطر زرنگیم با هام مدارا می کرد تا اینکه یه روز به قدری عصبانی شد که خودم رو فرستاد دنبال مامانم، منم توی راه وقتی چند تا بچه رو دیدم که دارن لیله بازی می کنند یکساعتی باهاشون بازی کردم و رفتم به خانم معلم گفتم مامانم نبود اونم که اند پیگیری این بار منو با خانم ابدارچی فرستاد و اجبارا توی یکماه اول مدرسه ها پای مامان من به مدرسه باز شد! هر چند هنوز که هنوزه خطم افتضاحه.

 

موقعی که تازه می خواستم برم کلاس اول، دوچرخه رو بر می داشتم و حسابی اطراف رو دید می زدم که ببینم چه راهی بهتره، روز اول هم از مامان خواستم دنبالم نیاد مدرسه، از من اصرار و از اون انکار، اخرش یواشکی پشت سرم اومد مدرسه، منم که سر کلاس نشسته بودم دائم از جام بلند می شدم و به مامان که توی حیاط وایساده بود دست تکون می دادم اونم که حساس همش حرص می خورد که دختر جان بگیر بشین سرجات. توی دوران مدرسه هم پول توجیبیم که معمولا روزانه زیر 5 تومان بود رو یا کتاب می خریدم یا توی پائیز یه انار خوشرنگ و بزرگ. هیچ وقت از این هله هوله ها که بچه ها عاشقشون بودند خوشم نمی اومد، کتاب فرامرزنامه رو از یه دستفروش که کتاب می فروخت توی 10 سالگی خریدم 50 تومان. یادش بخیر چه قدر دوستش داشتم.

 

سوار دوچرخه داداش بزرگه بودم و به خاطر بزرگی دوچرخه زیاد مسلط نبودم دوست داداشم رو توی راه دیدم داشتم باهاش خوش و بش کودکانه می کردم که با سر و دورچه رفتم توی شیشه بزاز فروشی پیر بداخلاق محله، خودم شکه شده بود دوچرخه ام رو نگه داشت و منو فرستاد دنبال خسارت. منم از ترس بابام رفتم به داداش و زن عمو کوچیکه گفتم که بیان وساطت کنند و دوچرخه رو پس بگیرند و هیچی هم به بابا نگن!

 

توی دوران راهنمائی و دبیرستان عضو گروه سرود بودم و یه بار توی منطقه اول شدیم و برای همون شعر سال اول راهنمائی رفتیم تلویزیون پایتخت که سرود رو اجرا کنیم، جلوی من یه دختره بود که جلوی صورت من بود و من همش می ترسیدم که دیده نشم، نصف بدنم رو خم کرده بودم که همه اهالی و دوستان بتونند صورت ماهم رو رصد کنند انقدر که معلم تربیتی گلمون(!) عصبی شده بود که اخر به من گفت اگه انقدر وول بخوری می زنم توی سرت! هیچی ما هم با ناراحتی صاف شدیم و ناامید از دیده شدن، هر چند موقع پخش طبق معمول شمال بودیم و این اثر باستانی رو ندیدیم!

 

در سن احتمالا زیر 7 سال یه بچه کوچیک 2-3 ساله همسایه رو دیدم که داشت دنبال یه ماشین گریه می کرد. منم که اخر فردین بازی رفتم بچه رو اروم کردم بردم گردوندمش بعد بردمش پشت خونه مون به بابام گفتم پیداش کردم مال من باشه، هیچی دیگه بابا قبول نکرد و بچه هم بچه همسایه بود که پسش داد!

 

یه روز 7 سالگی از خواب پاشدیم دیدم مامان و بابا نیستند فهمیدیم رفتم برامون بچه بیارن، من دختر می خواستم و پسرا پسر، وقتی رفتم دیدن مامان بیمارستان دیدم دوباره یه پسر اورده باهاش قهر کردم و با دائی برگشتیم خونه، دو تا داداش های دیگه وقتی منو دیدن جلوی ماشین شروع کردند به دست زدن و خندیدن، تو عمرم انقدر از دست مامانم ناراحت نشده بودم که حرف منو زمین انداخت و به حرف پسرا رفت و دوباره پسر اورد و منو جلوی این دو تاداداش ضایع کرد!

 

بچگی هام بیشتر ازمایشاتم رو مورچه های بیچاره بود. یا با ذره بینی که داشتم انقدر روشون نگه می داشتم که از شدن سوزش دور خودشون می چرخیدند و بی جون می افتادند. یا می انداختمشون توی وایتکس که ببینم محو می شوند یا نه. اخه موهام رو که می کندم و می انداختم محو می شدند ولی مورچه ها بعد از چندین بار دست و پا زدن فقط بی جون روس سطح می موندند، یا می انداختمشون توی اب که ببینم چرا فرونمی رند یا یه لونه مورچه خوار که شبیه یه مخروطه پیدا می کردم مورچه حاضر و ماده می انداختمش توی سوراخ وقتی مورچه خوار که یه موجود زشت خاکی دوسانتیه دهنش رو می اورد بیرون که مورچه بیچاره رو بکشه داخل دوتائیشون رو با بیلچه می کشیدم بیرون، یا مثلا.... وای بسه دیگه هیچی دیگه اخرش وقتی فیلم مورچه های ادمخوار رو دیدم شدیدا عذاب وجدان گرفتم و مورچه کشی رو گذاشتم کنار هر چند تا چند وقتی خواب می دیدم که مورچه ها ریختند سرم و دارم گوشتهام رو می خورند!

 

یه بار دوران دبستان احتمالا دوم و یا سوم، سرگروه یکی از بجه های ضعیف بودم که باهاش کار کنم هر چی بهش میی گفتم چون خیلی بازیگوش بود گوش نمی کرد و یا احتمالا زیاد باهوش نبود، بنا به کاری که از معلم دیده بودم مداد رو الای دو انگشتش گذاشتم و فشار دادم که مثلا تنبیه بشه و درس بخونه، خواهر دوقلوش هم رفت اینو به معلم گفت و معلممون هم که عصبانی شده بود همین کار رو با من کرد و گفت خوبه، هر چند هرگز با سن 8-9 سالم نفهمیدم اگه خوب نیست چرا معلممون خودش این کار رو می کنه!

 

توی دوران کنکور تمام کتاب متابهام رو جمع کردم و توی کارتن گذاشتم و درش رو چسب زدم که مثلا بشینم درس بخونم ولی از روز دوم درش رو باز کردم و تمام کتابهایی رو داشتم توی زمان 6 ماه به کنکور دوباره خوندم حتی سه تفنگدار 10 جلدی الکساندر دوما ، یا غرش طوفان، بربادرفته، دزیره، و غیره. مامان و بابا هم که بعد از داداش بزرگه که رتبه اش 300 شده بود و کامپیوتر شریف می خوند، از من که در مدرسه شاگرد زرنگتری بودم انتظار بیشتری داشتند بنده خداها وقتی رتبه رو دیدند تا مدتی شوکه شده بودند و به هم میگفتند تو که اخه همش درس می خوندی منم که پررو می گفتم از بس رقابت زیاد شده!

 

.... نه دیگه جان شما بقیه اش رو روم نمی شه تعریف کنم هر چند باشه نصف دوستام اینجا رو می خونند بذارید بقیه سایه هام مال خودم باشه حالا خوبه اولش گفتم بچه مثبتی بودم وگرنه چه فکری راجع به من می کردید! راستی محمد مرسی منم بازی دادید.

منم از فاطمه و شقايق و نازنين محبت و زيبائی و ‌برديا و ليلای روز به روز دعوت می کنم به اين بازی. البته اگه تا حالا خودشون نيومده باشند.َ

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥
تگ ها :