باران ارديبهشتی

* نه با زبان شعر اشنایی نه با زبان تن، تنها و تنها زبان کلام را می شناسی که برای درک و فهم هر جمله اش باید مثنوی هفتاد من گفت!

 

** بوی عطر سبزه تازه بعد از یک بارش ارديبهشتی

و درخشندگی  علف ها و درختانی که بعد از یک حمام بهاری،  سبزیشون چشم رو نوازش می داد

و باد خنکی که یادداور باران روز گذشته بود

 

گربه ای که تنبلانه روی نیمکتی حمام آفتاب می گرفت

و کلاغهایی که قلمروشان رو برای خورده تکه غذایی ترک می کردند

و گنجشکهایی که سر و صدای شادمانه اشون همه جا رو پر کرده بود

 

کودکی که شادمانه در میان علف ها غلت می زد

و اون یکی که از توی کالسکه اش کنجکاوانه محیط رو بررسی می کرد

و دیگری که دستگاه های بدنسازی در پارک رو برای ورزش مادرش انتخاب می کرد

 

زوج نه چندان جوانی که در میان انبوه درختان پارک جنگلی عکس یادگاری می گرفتند و سرخوشانه می خندیدند

و دسته زنانی که اول صبحی خنده های شادمانه از ورزش صبحگاهیشون محیط رو پر کرده بود

و پیرمردی که با هر چند گام عصاش رو محکم به زمین می زد انگار که می خواست زمین رو از خواب بیدار کنه

 

و من که در میان همه این دیده ها و شنیده ها تنها کاری که نکردم خوندن کتابی بود که دستم گرفته بودم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :