غافلگيری!

* جمعه ظهر روی گوشیم شماره ای افتاده بود که برام اشنا نبود.  وقتی جواب دادم صدای مردانه ای سلام کرد و گفت من "الف" هستم نامزد "ل" و تولدم رو تبریک گفت. تعجب کرده بودم ولی به روم نیاوردم و جوابش رو دادم و در مورد سربازیش سربه سرش گذاشتم. بعد موضوع رو کشوند به تولد "ل" که چند روز بعد از من به دنیا اومده و براش یک مهمانی غافلگیرانه توی کافه نادری ترتیب داده بود و از منم می خواست که حضور داشته باشم، ترتیب تلفن زدن به دوستهای "ل" رو هم با "ش" خواهر "ل" داده بود.

کلی خوشحال شدم. بیشتر برای "ل" که بعد از لحظات نه چندان آسونی  که در چند سال گذشته داشته الان همراه و همسفر مردی شده که روحیه انیمایی (جنبه زنانگی مرد) حساسی داره و می دونه چه طور جنس مونث رو درک کنه و با کارهای به ظاهر کوچیک ولی جالب باعث خوشحالی همراهش بشه و نذاره زندگیشون دچار یکنواختی معمول بشه، امیدوارم این عادت خوشحال کردن همدیگه توی زندگی آینده اشون هم ادامه دار باشه. راستی غافلگیر کردن دوستان و عزیزان چه کیفی داره.

 

** یکی از دوستهای دبیرستانیم که چند وقته دیگه به خونه  همسر می ره دنبال خرید جهیزیه است. چند وقت پیش داشتیم راجع به خرید وسایلش صحبت می کردیم.

برای من که توی خانواده ای بزرگ شدم که جدیدا تجملات حرف اول یک جهیزیه رو می زنه و یخچال ساید با ساید (درست گفتم؟) از دهن دخترای دم بخت نمی افته، طرز رفتارش دلنشین و تعجب برانگیز بود. از هر چیزی دنبال ساده ترینش بود و از خیلی از چیزها صرف نظر می کرد با این اعتقاد که پدرش گناهی نداره که باید همزمان جهاز 3 دختر رو که عروسی دوتاشون و باطبع زمان خرید جهیزیه هم یکیه بده و برای همین از سر و ته جهازش می زد. و خیلی چیزها رو که حتی به نظر من ضروری بود کنار می ذاشت و می گفت زندگیمون رو خودمون باید بسازیم. فقط خوبی این قضیه اینه که نامزدش هم توی این راه باهاش موافقه و فشاری از طرف اون بهش وارد نمی شه.  توی دنیایی که همه به فکر کَندن از هم هستند این یکیش جالبه.

 

*** چند وقتی بود به بهانه درس خوندن صبحها سری به پارک شهر می زدم. ولی اگه شماها درسخونید منم لای کتاب رو باز کردم.

حالا که درس خوندنم تموم شده بازم دنبال بهونه می گردم که سری به این پارک زیبا بزنم. بهونه قرضی ندارید؟

 

**** راستی برنامه شب شيشه ای بهرام رادان رو ديديد. ازش خوشم اومد مخصوصا جايی که به طرفداری از باران کوثری حال رشيد پور رو گرفت. با اين که زياد طرفدار باران نيستم ولی طفلک قيافه باران خيلی درمونده شده بود موقعی که رشيد پور گفت پدرتون زنگ زدند و گفتند بايد توی فيلم حاتمی کيا بازی کنی و باران از طرفی نمی خواست حرف خودش رو زمين بذاره و از طرفی نمی خواست رودرروی پدرش بايسته.

 

***** اگر از پایان گرفتن غم هایت ناامید شده ای، به خاطر بیاور زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :