باز هم زندگی

* جمعه ساعت 4 کانال 4 برنامه "باز هم زندگی" رو می دیدم و از مجری با نمک اش کلی محفوظ شدم. اخرش منتظر بودم که توی تیتراژ ببینم این مجری بانمک ناشناخته کیه که تا حالا ندیدمش. حدس بزنید کی بود؟ بیژن بیرنگ!

این بار مهمان برنامه نجف دریابَندری و خانمش فهمیه راستکار که دوبلور و بازیگر هستند مهمونشون بودند. موضوع برنامه راجع به کتاب اقای نجف به اسم مُستَطاب آشپزی بود. این کتاب برای نشر کارنامه است. به قدری از تعریف هاشون خوشم اومد که شنبه دنبال کتاب گشتم که بخرم. اولا فعلا توی بازار موجود نیست مگر اینکه تک و توکی مغازه داشته باشند و ثانیا 35 تومان قیمتشه. هنوز که راضی نشدم انقدر پول این کتاب بدم تازه معلوم نیست که استفاده کنم. شماها اگه خریدید بگید خوبه یا بد؟

 

** تعطیلات 14 و 15 خرداد جون می ده برای مسافرت البته به شرط اینکه پلیس با مردم سر لج نیفته. این بار جاده چالوس رو به خاطر سیل و رانش زمین بسته بودند و هیچ اطلاع رسانی هم در رسانه های عمومی نکرده بودند. به خاطر همین خیل مسافرانی که با مسدود بودن جاده جالوس مواجه شده بودند به طرف هراز و جاده رشت سرازیر شده بودند.

ما که خوشبختانه از وضعیت جاده چالوس به خاطر تلفن عمو به پلیس راه خبر داشتیم ساعت 4.30 صبح دوشنبه از هراز رفتیم. اوایل جاده خوب بود. ولی به محض باریک شدن جاده که فقط یک ماشین می تونست عبور کنه به خاطر وجود ماشینهایی که از لاین خاکی می اومدند ترافیک مصنوعی وحشتناکی ایجاد می شد. از ساعت 9 صبح به بعد سر و کله پلیس وظیفه شناس هم پیدا شد و کمی وضعیت جاده نرمال شد. ما 7 ساعته به شهرستان نور رسیدیم که نسبت به دفعه های پیش خیلی طولانی بود ولی از کسی شنیدم که 14 ساعت تو راه بوده احتمالا هر کی دیر از خونه راه افتاده بدجوری توی هچل افتاده!  ولی هوای شمال به قدری مَلَس و خُنک و مه الود بود که می ارزید.

 

ویلا کناری خانواده دختر عمو بودند. یه نوه  دختر 4 ساله خوشگل خودپسند گوگولی داره که من عاشقشم. بُرده بودمش توی اب دریا همون جلو، دست منو گرفته بود و مثلا داشت شنا می کرد وپاهاشو شلپ شلپ می زد توی اب. بهش می گم مواظب باش یه وقت اب نخوری می گه "نه من قدم بلندم هیچیم نمی شه بزرگ هم که بشم از اون زن قد بلندها می شم"، بهش می گم چرا مامان نیومده بیرون می گه "با خاله حرف خصوصی داشت!" بعد رفتیم برای قدم زدن کنار ساحل می گه "اگه علی بفهمه تنهایی اومدم بیرون قدم بزِنَم کُتکم می زنه." (علی شوهر خیالی این فسقلیه) به مامانش هم گفته من بزرگ که شم لاک قرمز می زنم ماتیک قرمز می زنم ماشین قرمز سوار می شم می رم بیرون!

عجب دنیایی دارند بچه های امروزی. همش به فکر قِر و فِر و شوهرند!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :