سهراب کجايی که يادت بخير!!

دوساعته پای کامپيوتر ميخ شدم که دو کلام بنويسم وای جونم بالا اومد يه چيزی بنويس ديگه خسته شدم گشنم هم هست بنويس کلکشو بکن بريم ديگه .

باشه باشه هولم نکن الان می نويسم نمی دونم تا حالا حسرت اينو خورديد که اگه دوباره بچه می شدید خيلی از کارايی رو که اون موقع انجام می دادید ديگه نمی کردید يا بلعکس . من الان همش حرص اينو می خورم که اگه به جای اون همه رمانهای وقت گیر الکساندر دوما مارگارت میچل یا ژول ورن یا سیدنی شلدون و ... کتابهای فروغ و حافظ و سهراب (بقیه رو نمیشناسم) می خوندم الان ديگه اين همه مشکل نداشتم و هر وقت می ديدم چيزی برای نوشتن ندارم سريع تايپ می کردم.

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم


اما از اونجايی که نادون و بچه بودم و اینده رو نمی دیدم نمی دونستم وقتی که بزرگ شدم چیزی به اسم وبلاگ درست می شه که مثل علف هرز سریع رشد می کنه و واگیر داره و من مثل ادمایی که به نون شب محتاجند محتاج دو خط نوشته می شم!اصلا تقصیر سهرابه شايد اگه سهراب يکذره خوشتیپ تر بود من الان اين مشکلات رو نداشتم و حسابی شعر دوست می شدم و اصلا خدا رو چی ديدی شاعر هم می شدم و تايپ می کردم

لنگه کفشهام کو
که هوا سرد و زمين خيس است
و نگاه تو بس ناجوانمردانه سرد است
که درفکری که این شعر چرت و پرت است

به هر حال داداش من زمونه بدیه. دیگه هیچکی هم به ادم کمک نمی کنه به قول نمی دونم کی(؟)

روزگار مرگ انسانیت است
قرن موسی چمبه هاست
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۱
تگ ها :