دوست هر چه قدر کهنه تر باشه خوشمزه تره.

شنبه 1 فروردین ساعت 12 ظهر در حال جمع اوری ساک و وسایل مسافرتی بودیم که زنگ خونه به صدا در اومد. قرار بود بلافاصله بعد از خوردن ناهار حرکت کنیم تا توی ترافیک جاده نمونیم. همه وسایل توی هال و اشفته بازاری بود خونه. دیدم بابا داره صدا می زنه آزاده بیا دوستت اومده. فکر کردم الی که تازه از خارجه برگشته اومده. بدو بدو رفتم دم در. یک خانم متشخص و زیبا پشت در بود. قیافه اش کلی اشنا می زد. می دونستم از دوست های قدیمه ولی شک داشتم کدوملبخند البته قیافه اش به شیرین شباهت داشت ولی اون کجا و این کجا. روم نشد که بگم بخشید شما؟متفکرنیشخند ولی بعد از رد و بدل صحبت و کلی پوارو بازی کردن و خانم مارپل شدن و گرفتن ایمیل دیدم اره بابا همون شیرین همکلاسی دوران راهنماییه. پُرسون پُرسون ادرس خونه رو پیدا کرده و امده. با شیرین زیاد صمیمی نبودم ولی دیدن دوستهای دوران مدرسه و اینکه می بینی هنوز بعد از این همه سال به یادت هستند کلی خاطره اور و نشاط اوره.  

سال که نکوست از بهارش پیداست.قلب

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :