عین شیرین بیان

* تو نوجوونی وقتی یه کار مهم داشتم که بیشتر شامل درس خوندن می شد برای فرار ازش سرم رو گرم کارهای بی خودی دیگه ای می کردم که اتفاقا لازم هم بود ولی نه برای اون برهه از زمان. مثلا کمدهای اتاقم رو بیرون می ریختم و یه اتاق تکونی کلی می کردم تا انقدر که خسته می شدم و دیگه نمی تونستم برگردم سردرسم ولی حداقل یه توجیه خوب داشتم که درسم رو ول کردم!  یا کتابهای کتابخونه ام رو دوباره می خوندم. یه جوری ذهنم رو الکی اروم می کردم تا به کاری که الان باید انجام بده فکر نکنه!

 الان هم که باید سر پایان نامه باشم دوباره حس همون روزها اومده سراغم و این بار به جای خونه تکونی و کتاب سرم رو با سایت BADOO گرم کردم. بعد از فیلتر شدن فیس بوک، با دعوت یکی از دوستهام (گرگی در لباس میش!) به عضویت این سایت در اومدم و حسابی سرم گرمش شده و دنیا و مافیا و پایان نامه رو بی خیال شدم.

فقط تنها حسنی که داره اینه که حداقل با کسی چت می کنم که انگلیسی بدونه و یه تمرینی هم برام می شه. آدم های جالبی هم پیدا کردم. یه خلبان که اسیر جنگی بوده، یه نیجریه ای که داره تو ایران درس ایران معاصر(!) رو می خونه (فک کن)، یک کرد عراقی که داره تو لندن درس ژورنالیسم می خونه و یه دوست لندنی که مادرش الجزایری و پدرش اسپانیاییه و ...

می بینید که! اینم اوضاع و احوال من توی این روزها.

** شیرین بیان خوردی؟ این روزا عین شیرین بیان شدم. فقط اونی که خورده موقعیت رو درک می کنه. :دی

*** آخه برادر من سیگار می کشی که می کشی، نوش جونت. ریه و قلب و همش مال خودته، هر جور دوست داری خرابش کن. فقط جون مادرت توی ماشین حرف نزن!

**** حاجی های مکه هم به لطف الهی برگشتند همراه با انفولانزای خوکی! فکر کن از سرماخوردگی بمیری. زور داره به خدا!

***** برای اریان پور از مرداد اقدام کردم و هنوز نوبتم نشده. من یه کلاس درسی می خوام. لطفاااااااااا!

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :