زندگی روزمره این روزها

* دنبال یه ساعت فروشی می گشتم که بند ساعتم رو عوض کنم. بالاخره در خیابان شریعتی یکی پیدا کردم. عوض کردن بند 10 دقیقه ای طول می کشید و منم سرم رو به دیدن ساعت های دیگه مشغول کردم. کم کم حواسم گرم صحبت های پسر فروشنده با دوستش شد. هر دو به سن 21،22 ساله می خوردند. صحبت از دستگیری یکی از دوستاشون بود که چند روز پیش با وثیقه 50 میلیون آزاد شده بود. توی درگیری های دانشگاه چندین نفر رو گرفته بودند و این آخرین نفری بود که آزاد شده بود. دوست فروشنده می گفت چون فردی بوده که بحث های اعتقادی با بازجو ها می کرده بیشتر نگهش داشتند که ادبش کنند. از بازجو می گفت و اینکه همش به دختر اجبار می کرد که غذا بخوره و گفته بود اگه لاغرتر بشی آزادیت عقب می افته و باید موقع آزادی حتما چند کیلو چاق تر شده باشی! از طرف دیگه پسر فروشنده هم از 9 صفحه برگه بازجوییش می گفت.

** توی مهمونی که می ریم یکی از بحث ها، شوخی و خنده درباره تعداد ضربات باطومی که بچه ها خوردند و شرح ماجرای فرارشون و کتک ها و زخم ها و دلهره هاشونه.

این روزها چه قدر زندان رفتن و کتک خوردن  و سیاسی بودن عادی شده.

*** یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است. (برگرفته از فیلم دربارهٴ الی)

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :