این روزها

* کتاب خوشه های خشم رو دستم گرفتم که بخونم ولی این روزها ذهنم مشغول تر از اینه که بتونم کتاب را دنبال کنم. بعضی وقتها چشمم تا اخر صفحه رفته بدون اینکه کلمه ای از لغات رو درک کنه! دوباره چشمم رو مجبور می کنم از اول شروع کنه. می دونم ظلمه به خدا!

** سعی می کنم خیلی دنبال اخبار سیاسی نرم. چون خیلی روح ام رو در هم می کوبه! نگران دوستهام هستم. خیلی هاشون شرکت می کنند و خوبتر از اونی هستند که صدمه ای ببینند! به نظرم دوباره داریم تاریخ رو تکرار می کنیم و چه بیهوده! شاید باید اول خودمون رو درست کنیم. داشتم برای یکی از فامیل اینوری توضیح (کاملا بیهوده و بدون شنونده!) می دادم که عزیزم روز عاشورا کسی قصد توهین به امام حسین رو نداشت و این نتیجه شانتاژ خبری رسانه دولتیه و دارن از امام حسین به نفع خودشون سواستفاده می کنند و روز بعد با یکی دیگه از اونوری ها بحث می کردم که دولت هم طرفدارهای خودش رو داره و تقریبا جمعیت زیادی رو شامل می شه و ایران فقط تهران و دور شما نیست!

انگاری یه جورایی هممون داریم فقط از دریچه خودمون دنیا رو نگاه می کنیم.

*** از نوشته امیرفرشاد ابراهیمی "زنده باد مرده ها" هم خوشم اومد! یه جورایی حکایت ما مردمان ایران زمینه!

"برای روشن شدن موضوع و طرح مسئله اول چند خاطره لازم است برایتان بگویم .
در آن سالهایی که من عضو سپاه و انصار بودم و به قولی با این حکومتیان سرو سری داشتم ، خوب طبیعی بود که خیلی از بستگان و درو همسایه هم از این رابطه مطلع بودند کمتر بیاد دارم و بهترش این است که اصلا بیاد ندارم یکی از همین آشنایان و همسایه ها و دوستان بیاید و بنشیند و با من بحث کند و بگوید مثلا فلانی این حکومت این است مردم دوستش ندارند و چرا داری بقول معروف آب به آسیاب دشمنان ملت می ریزی و نکن این کارها رو از این حرفها هیچ کدام از فامیل و بستگان و اطرافیان و همسایه های ما هم فکر نکنید که هم اندیش من بودند و حکومتی نه همه هم یا مخالف بودند یا نهایتا بی تفاوت من کمتر کسی از اطرافیانم را می شناسم که با این حکومت موافق باشد و نکته دیگرش اینکه نه تنها هیچ کدام از این افراد سعی در بیرون آوردن من از آن وضعیت فکری و عقیدتی نداشتند بلکه همواره با عزت و احترام هم با من برخورد می کردند در مهمانی ها و ...دعوتم می کردند و مثلا در جمع وقتی من حواسم نبود به دیگران آهسته من را اینطوری معرفی می کردند که : ... می دونید که این فلانیه و با دستگاه هست با کله گنده ها می پره ! ... و هر از گاهی هم خرده فرمایش داشتند که فلانی پسرش بیکاره کاری سراغ ندارید ؟ فلانی رو دیشب تو یه مهمونی گرفتند آشنا نداری ؟ ماشین آقای فلانی را خوابوندن کاری نمیشه براش کرد و.... از همین موارد یکی را برایتان مثال می زنم در همسایگی ما خانواده ای بود که زن و شوهر هر دو پزشک بودند و دو فرزند داشتند ، فرزند ارشدشان پسری بود که برای سربازی رفته بود در پادگانی برای سپاه در غرب کشور ، آنزمان که الان سالش هم یادم نیست اوج درگیری پ ک ک و پژاک و اینها بود و اینطوری که آقازاده شان به خانواده خبر می داده چند تایی از سربازان دوستان وی هم در پادگان در درگیرهای مرزی کشته شده بودند و خلاصه خانم و آقای دکتر نگران شاخ شمشادشان بودند ، یکشب که من داشتم ماشین را تو پارکینگ پارک میکردم آقای دکتر را دیدم و سلام و عزت و احترام و اینکه اگر وقت دارید ما شب یه سر بیائیم منزلتان و... آخرای شب بود که آقای دکتر و همسرشان آمدند منزل و گل و شیرینی و اول تعارفات ایرانی و خلاصه ببینم دندون هاتو ای وای چرا بهش نمیرسی فردا وقت داری بیایی مطب برات جرمگیری کنم و اونو پرکنم و اونو خالی کنم و .... آخر سر هم تورو خدا شما که همیشه مایه خیر و برکت بودید !! میتونید برای این پسر ما کاری کنید وباقی ماجرا ، خدا رحمت کند شهید کاظمی را که واقعا وی هم از اون بسیجی ها واقعی بود که کمتر از همت و باکری نبود من به او تلفن زدم و چند هفته بعد آقازاده خانواده دکتر به تهران منتقل شد و شد راننده یکی از روحانیون پادگان ! دیگه لازم به تعریف نیست که اون پسره و پدر مادرش هر وقت منو تو مجتمع می دیدن چه دولا راستها که نمی شدند تا اینکه زد و بعد از کوی دانشگاه و اون ماجرا نوار و استعفاء و زندان و ... ما آزاد شدیم و یه شب همون آقای دکتر را دیدم که داشتند ماشین را پارک میکردند اول که خودش را زد به اینکه من را ندیده و بعد من جلو رفتم و سلام و علیک و این حرفها ، حالا برخورد سرد و غریب ایشان بماند که یکهو برگشتند گفتند آره دیگه این دنیا دار مکافاته بهشت و جهنم که میگن همین جاست من تو این مدت فقط نگران پدر مادرت بودم بنده خداها اینا چه گناهی کردن هی اذیت می شدند حالا تو بهر حال کم جنایت نکردی باید تقاصشو پس میدادی !
منو میگی همینجور مونده بودم و برگشتم گفتم آقای دکتر در این که من چه کار کردم و اینها بماند ولی من به هرکسی که بد کرده باشم به شما یکی که بد نکردم ؟ اگر منظورتان اینه که به ملت بد کردم و شما نماینده ملت هستید پس چرا اون موقع خفه خون گرفته بودید و یک کلام از دهنتان این حرفها در نمی آمد ؟ حالا چی شد یکهو به نمایندگی رسیدید ؟
این را داشته باشید تا داستان بعدی : ... "
 

**** از وبلاگ یکی از دوستان هم این شعر خانم نغمه مستشار نظامی رو کش رفتم که به نظرم خیلی قشنگ و ساده و دلنشینه:

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

انگار پای عقربه ها لنگ می شود!

 تکراریند پنجره ها و ستاره ها

 خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

 پیغام آشنا که ندارند بلبلان

 هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود

احساس می کنی که زمین بی قواره است!

انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!

 باران بدون عاطفه خشکی می آورد

رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

 هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است

وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸
تگ ها : شعر و شاعری