کتاب من او - نوشته رضا امیرخانی

رضا امیرخانی

 او:بچه بودیم می گفتند یا سواد یا روسری، پیر بودیم می گفتند یا روسری یا توسری.

حاج فتاح:  رو بر گرفتن برای این است که خدا گفته. خدا هم مثل رفیق آدمه ، لوطی گری می گوید ، باید انجام داد، حکمتش را ول کن ،وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست، لطفش این است که بی حکمت و پرس و جو بدهی.

کریم: غم تکانی مثل خانه تکانی است. خانه فقط تمیز می شه. همین. غم تکانی هم مثل همینه. فقط غم هات مرتب می شن. همین. نمی شه دور ریخت. اما تو غم کِشی کردی. مثل اسباب کشی. یعنی اضاف کردی.

درویش مصطفا: تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود دل است! دل آدمی زاد. باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید... حکما شیره اش هم مطبوعه؟ عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه حکما عاشقه. نفسش هم تبرکه..

علی فتاح:آقای ... درویش .. مصطفا ! .. دل ِ .. آدم .. مثل .. اناره ... درست ... باید .. چلاندش .. درست .. حکمن ... شیره اش ... مطبوعه .. درست .. ( بغضش گرفت ، به خونابه های روی دیوار نگاه کرد) اما ... اما دل آدم را که می ترکانند ، دیگر شیره نیست ، خونابه است ... باز هم مطبوعه ؟

درویش مصطفا: به خیالت اگر انگشتر به دستت کنی و از صبح تا شام معتکفِ مسجد شوی و زیر لب کانه قل قل سماور ذکر بگویی، چیزی می شوی؟ به هوا پَری مگسی باشی، بر آب روی خسی باشی، بی‌جا گفته که دل بدست آر، تا کسی باشی… حکما باید دل از دست داد. نه که به دست آورد. دل از دست داده، کس باشد یا ناکس، باکش نیست. علی فتاح! به حَجَری که جدت، حاج فتاح بوسیده، اگر خود حجر نگین انگشتری‌ات شود و خم ذوالفقار رکابش، هیچ نشده‌ای، هیچ نکرده‌ای، از خود جمب نخورده‌ای.. در بیاور این انگشترها را..

علی فتاح: سرم را بالا آوردم.مه تاب به من نگاه می کرد. بعد فنجان را از من گرفت. بدون اینکه به داخل آن نگاه کند، همان طور که به هم خیره شده بودیم، فال را تفسیر می کرد.

 درویش مصطفا :آینه هر وقت هیچ نداشت آن وقت نقش خورشید را درست و بی نقص بر می گرداند آنروز خبرت می کنم تا با آینه وصلت کنی.

من عشق فعف ثم مات ، مات شهیدا

پ.ن.: دلم نیومد بالای این جملات جذاب چیزی بنویسم. از رضا امیرخانی سه چیز شنیده بودم. دانشجوی فارغ التحصیل مکانیک شریف و طرفدار خط ولایت فقیه و نویسده ای عالی! بعد یه چرخی توی نت زدم و  از لابه لای نقدهای کتاب هاش "من او" رو انتخاب کردم. کار فوق العاده ایه و نویسنده طنازیه این آدم. به قدری زیبا با کلمات بازی می کنه که صفحاتش رو قورت می دی! هر چند به عنوان یه خواننده ترجیح می دادم یک سوم پایانی داستان جور دیگه ای تموم شه! شاید زمینی تر.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
تگ ها : کتاب