خوشبختی

 یه هویی دلم خواست بنویسم. عین هوس یه سیگار یا چایی که باید اروم اروم مزه مزه اش کنی و هر دمش اش رو غنیمت بدونی. البته برام نوشتن لذت بخش تره، اونم برای ...

نمی دونم کجا بود که اسم نادر ابراهیمی به چشمم خورد و چهل نامه کوتاه به همسرش، اسمش رو توی گوگل سرچ کردم و یکی از نامه هاش خیلی به دلم نشست.

"عزیز من! خوشبختی، نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر..."

دقیقا می تونی ردپای روح این ادم رو توی نوشته اش ببینی. وقتی کسی کلمات رو اینطوری کنار هم می ذاره. قلبم از خوشی درد می گیره و یه حس مالامال از لذت تمام وجودم رو در برمی گیره. متنی به این لطافت و ظرافت! بی خود نیست خدایی که اون بالاست سوگند به قلم می خوره! که هیچ چیز دیگه غیر از نوشتن نمی تونه تکه ای از روح ادمی رو به این زیبایی به نمایش بذاره. اما این شوی نمایشی برعکس شوهای دیگه تا مدت ها اثرش روی قلب ادم باقی می مونه و با یاداوریش تو هم می خوای بگی به خدا می شه خوشبخت بود. به همین سادگی!

توی کلاس زبان بعد از تعریف داستانی از پری، دختری که بعد از خیانت نامزدش و بردن پول هاش باز هم از خاطرات خوش با او بودن می گفت، وقتی یکی از دخترای کلاس گفت درکش می کنه و همچین تجربه ای داره با تعجب به چهره سرد و سختش نگاه کردم. ادما همیشه منو به شگفتی وادار می کنند. کی فکر می کرد پشت اون چهره یخی و فشرده همچین قلبی باشه! قلب بخشنده ای که از بخشندگی می گه و از فراموشی نامرادی ها! گفتم که ادم ها هر کدوم دنیایی هستند از شگفتی! و تویی که...

چه بارونی اومد دیروز، باد بود و طوفان و غوغای شبانه. اما چه خوبه که بعد از هر طوفان انقدر ارامش به دنیا حاکم می شه. ارامش بعد از طوفان رو بیشتر از ارامش قبل از طوفان دوست دارم. نصفه شب ساعت 2 بیدار شدم و هوای پاک بهاری و سکوت شبانگاهی منو برد به دنیای وهم انگیز خیال! خیالِ ...

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩