خنده

شدیدا خوابم می یاد. با اینکه دیشب ساعت 9:30 از هوش رفتم و ساعت 6 صبح بیدار شدم و قاعدتا باید سیر خواب شده باشم بازم یه تنبلی رخوت انگیزی تمام وجودم رو گرفته و دوباره دوست دارم بخوابم. این عادت رو از قبل هم داشتم. هر وقت غمی وجودم رو می گرفت فقط با خواب اروم می شدم. اگه دلهره داشتم بی خوابی. ولی برای چیزی که می خوام فراموشش کنم فقط و فقط خواب. الانم دوباره دوست دارم بخوابم. بعد زنده شدنم عین زمینیه که به خواب زمستونی فرو می ره و وقت بهار، تکونی به خودش می ده و سرسبز و زنده از زمستون سختی که گذرونده خودش رو تکون می ده و دوباره اماده باروری بهاریه.

اما الان درست وسط این تشویش ذهنی دوست دارم ازش خارج شوم و بهش نگاه کنم و با تمام وجود حسش کنم. این بار دیگه نمی خوام فراموش کنم. باید برای یه بار که شده خودم خودم رو ببینم. ترس ام، اسیب پذیری و بخش های زندگی نکرده و سرکوب کرده ام. می خوام یه بار، تمام قد خودم رو توی ایینه چشم هام ببینم. عین مادری که بچه اش رو از سر تا نوک پا با دقت و یه ترس شیرین مادرانه نگاه می کنه و با تموم وجود قربون صدقه اش می ره. علارغم همه ضعف ها و نقاط قوتی که توی بچه اش می بینه.

این بار می خوام به جای اینکه نوک انگشت حسرت رو به طرف هر ادم نزدیک بگیرم یه نیمچه نگاهی به خودم داشته باشم. اندوه ام رو رد نمی کنم که بخشی از انسانیتمه و محترم. این بار می خوام فرزندی رو که  بعد از این درد طاقت فرسای زایش روحی می یاد متبرک و گرامی بدارم.

این روزها می خوام تمام قد بچگی کنم. می خوام بچه باشم. عین بچه ای که بعد از زمین خوردن و گریه تلخ و بلندی که فکر می کنی هیچ وقت تمومی نداره و بعد طوری می خنده که انگار هیچ وظیفه ای توی دنیا غیر از خندیدن نداره.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :