جنگل های اسب شوران

یه شب موندن توی ییلاق های شهسوار و شب مانی در چادر و پیاده روی طولانی در جنگل همراه با کوله های سنگین، در هوای خنک کوهستانی حالم رو جا اورده. اگه نبود این برنامه هایی که دارم ماهی یه بار می رم نمی تونستم ادامه بدم و همین جایی که هستم می نشستم :دی گروه هم گروه خوب و بامزه ای بود. کودک درونم رو هم رها کردم تا هر چه قدر که می خواد بچگی کنه و از استرس و تنش زندگی شهری رها بشه و اونم فقط شد دخترک شیطون عاشق طبیعتی که بود. تنه درخت ها رو لمس کردم و با هر کدومشون نفس کشیدم. از یکیشون بالا رفتم و گذاشتم روح زندگیش در من بدمه. هر گیاه دم دستم رو هم نوازش کردم تا شوق زندگیشون رو به رگ هام منتقل کنم. زنده شدم دوباره. و الان دلم فقط می خواد برگرده به همون طبیعت بی غل و غشی که بود.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :