هبوط در کویر

 

رد ستارگان کویری

 

* بعد از چند هفته پیاپی رفتن به کوه و قله توچال که بار آخر، دیدن برف زودهنگام پاییزی رو بهمون هدیه کرد، اینبار  کویر و شب و آسمون پرستاره اش ما رو طلبید و راهی دیاری از جنسی دگر شدیم. با گروه جدیدی آشنا شدم که همه مشتاق سفر و طبیعت گردی بودند و به لطفشون مهمان برنامه رصد در شب در کویرهای کاشان ( اطراف امازاده آق علی عباس) بودیم. بیش از هر چیز دیگه در این سفر، راهپیمایی شبانه در کویر برام لذت بخش بود و زمانی که برای هیزم جمع کردن دوباره به دل کویر زدیم.

دیدن مشتری و 4 قمر هم راستاش و طلوع ماه و دیدن چاله چوله های خوشگلش و ستاره قطبی  که به لطف تجهیزات رصدی میسر شد هم لطف خاص خودش رو داشت. اما همینکه روی زمین می خوابیدی و راه شیری رو با چشمان غیر مسلحت دنبال می کردی هم دنیایی از لذت داشت و هم هراسی ناشناخته رو به دلت می انداخت!

همکویرنوردهایی هم که برای عکاسی شبانه اومده بودند با وسواس و لذت خاصی آسمون رو نشونه گرفته بودند تا از نقاشی های متحرک اونی که بالا نشسته بهترین تکه عکس رو به یادگار بردارند که بعضی عکس ها که برای به دام انداختن رد ماه و رد ستاره ها بود بیش از 30 دقیقه طول می کشید! انقدر که منم هوس اش به جونم افتاده که بار بعد دوربین به دست به شکار ماه و ستاره ها برم. (عکس بالایی حاصل تلاش یکی از عکاس باشی هاست)

دور آتیش نشستن در هوای سرد شبانگاهی و گوش دادن به کاروان نامجو هم عالی بود، پرت می شدی توی دنیایی که نمی خواستی برگردی تا وقتی که آهنگ عوض می شد! تا ساعت 2:30 مهمان صحرا بودیم و دوباره یه راهپیمایی 1:30 ساعته تا امامزاده و زدن چادر و خوابیدن توی کیسه خواب و هوای ملس و سرد کویری و فردایی دیگر ...

ضمیمه برنامه رصد، دیدار از ابیانه از کهن ترین زیست گاه ها انسانی در حاشیه دشت کویر ایران هم بود با قدمت تقریبی 2500 ساله! دیوار های خانه ها با خاک سرخی که از معادن مجاور روستا بود پوشیده شده بود. زنان و مردان ابیانه ای با لباس محلی مشغول فروش صنایع دستی ابیانه یا اجناس چینی بودند!! در محل هایی هم لباس محلی اجاره داده می شد که بپوشی و عکسی به یادگار بندازی که به نظرم ایده خیلی خلاقانه ای بود به خصوص بعد از اینکه عکس گرفتن از خانم های ابیانه رو ممنوع کردند. من مشتاق دیدن آتشکده بودم که قدیمی ترین اثر تاریخی ابیانه بود که مناسفانه با در بسته مواجه شدیم و مسجد تاریخی حاجتگاه که اون هم به همین سرنوشت دچار شده بود. ناچار سرمون رو به دیدن کوچه باغ ها و درهای قدیمی خانه های دیگه با اون قفل های بامزه و اب انبار و امامزاده ای که دو تاک خوشگل داشت گرم کردیم و باز هم بچه های عکاس به دنبال سوژه های بکر از این کوچه به اون کوچه!

بعد از ناهار کنسروی، که طبعا باب میلم نبود و باید فکری برای خرید یه پیک نیک سفری بکنم، به طرف تهران شهر عزیز دودیمون برگشتیم و زندگی که برای لحظاتی برامون دوباره جاری شده بود دوباره سکته ناقص خفیفی کرد تا جریانی دوباره و سفری دوباره...

** موقع رسیدن به آق علی عباس، باید کیسه خواب و چادر و وسایل ناهار جمعه رو توی انبار می ذاشتیم و بعد به طرف صحرا حرکت می کردیم. اتاق ها در داخل امامزاده بود و دم در بدون چادر راه نمی دادند. ما رو با اون کوله های بزرگ بر دوش تصور کنید که یه چادر روش افتاده بود. مثل پیرزال های گوژپشتی شده بودیم و مایه خنده بچه ها! تازه در لحظه ورود که با تقلا به خاطر وجود یه کوله پشتی سنگین بر پشت و یکی هم بر دست در تقلای چادر انداختن بر سر و روی کوله بودم که آخوندکی جوان به حالت تمسخر گفت "اینا مگه تا حالا به عمرشون چادر هم دیدند!" فقط زبانم رو نگه داشتم که نگم "تو چی؟ به عمرت با دستات کار کردی یا فقط پول مفت نفتی از گلوت پایین رفته!" استغفرالله.

*** یکی از لذت های سفر دسته جمعی برای من پانتومیم بازی و بازی مافیاست. از تحلیل شخصیت بچه ها خیلی لذت می برم. حتی اگه بار اولی باشه که باهاشون همسفر می شم چون بعد از یکی دو بار نشست و برخواست کم کم دستت می یاد هر کسی چه طوری خودش رو توی بازی لو می ده. چه کسی بهتر نقش بازی می کنه و چه کسی خودشه و خلاصه بازی شخصیت شناسی جذابیه این مافیا!

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :