13 رو بدر کنیم یا نکنیم ؟ مساله اینست.

هیچ با خودتون فکر کردید که چرا می گن 13 رو در کنید و چیز دیگه ای نمی گن اصولا این کلمه بدر از کجا اومده و ایا ریشه تاریخی داره یا نه. نگارنده پس از تحقیق و بررسی در میان کتابهای قدیمی گنجه مامان بزرگ به نتیجه مهم و عبرت انگیزی در این خصوص دست یافته است که به سمع و نظر شما عزیزان می رساند تا شما هم از این نتایج بهره مند شوید و مثل من عبرت بگیرید:
یکی از افسانه های اون کتب در مورد شاهزاده ای بود که می خواست ازدواج کنه یک روز ... نه اصلا بهتره از اول شروع کنم ، آره اینطوری بهتره :

یکی بود یکی نبود در سرزمینی دور و زیبا که مهد دلیرانی همچون تهمتن و کورش وداریوش و ... بود پادشاهی عادل و نیکوکار بر این سرزمین حکمفرمانی می کرد که از دار دنیا فقط یه پسر داشت و مردمی که براش حاضر بودند جون بدهند. کم کم شاهزاده قصه ما بزرگ می شه و پادشاه تصمیم می گیره بهارطبیعت و ازدواج پسرش رو در یک زمان جشن بگیره تا شادیشون کامل بشه . اخه مردمان ان سرزمین طبق سنتی زیبا و کهن در زمان بیدار شدن زمین از خواب زمستونی و جوانه زدن درختها و باز شدن گلهای بهاری طی 12 روز جشن و شادی داشتند و از خدای زایندگی و رویش تشکر می کردند. اما از انجاییکه شاهزاده ها هر کسی رو به عنوان زن نمی گیرند و باید زیباترین و جذابترین دختر را به عنوان عروس انتخاب کنند شاهزاده داستان ما را ه می افته توی ولایتشون که دختر مورد نظرش را پیدا کنه و شاه هم به بهانه جشن عید همه دخترای ابادیهای دور و نزدیک رو دعوت می کنه تا انتخاب برای پسر دلبندش آسونتر بشه. اما توی اون ولایت به اون بزرگی هیچ دختری که بتونه نظر شاهزاده رو جلب کنه وجود نداشت البته دختر خوشگل فراوون بود (هر چی باشه ایران خودمون بود و پر از دخترای خوشگل) اما دختری که شاهزاده دوستش داشته باشه نبود خیلی از دخترا به اشتیاق دلبری از شاهزاده و با هزاران ترفند و کرشمه سعی در زیباتر نشان دادن خود داشتند تا دل از شاهزاده ببرند اما شاهزاده ما قلبش سنگتر از این حرفا بود . پدر شاهزاده اصرار داشت تا پسرش زودتر دست یکی از همین دخترا رو بگیره تا توی همین عید مراسم رو براه بندازه تا سال دیگه هم نوه خوشگلشو بغل بگیره .اما مگه شاهزاده زیر بار می رفت. می گفت من فقط با دختری که عاشقش بشم ازدواج می کنم . شاهزاده خودش اسبش رو زین می کرد و توی ابادی می رفت تا بلکه گمشده خودش رو پیدا کنه اما هرچه بیشتر می گشت بیشتر ناامید می شد اخه به نظرش همه دخترا خوشگل بودند اما اون به دنبال یه دختر خاص و تک می گشت یکی که بتونه قلبش رو تمام و کمال بهش تقدیم کنه . روز ها گذشت و گذشت بدون اینکه شاهزاده ما کسی رو پیدا کرده باشه تا اینکه روز 13 فرورودین رسید توی ابادی این روز به روز نحس و بد یوم معروف بود و کسی از خونه بیرون نمی اومد تا این روز تموم شه تا مبادا نحسی این روز دامنگیرشون بشه . اما شاهزاده که به این حرفا پابند نبود علارغم اصرا پدر باز مثل هرروز از خونه بیرون اومد تا به دنبال عشقش بگرده با خودش گفت باداباد اولین دختری که ببینمش انتخاب می کنم اخه دیگه از گشتن خسته شده بود اما توی ابادی پرنده هم پر نمی زد این شد که از شدت ناراحتی زد به کوه و دشت گفت دیگه بر نمی گردم تا یکی رو گیر بیارم یا با اون برمی گردم یا دیگه برنمی گردم. وسطای راه کنار یه چشمه توقف می کنه تا ابی به سر و روش بزنه و رفع خستگی کنه وقتی می شینه کنار نهر اب یه چیزی توجهش را جلب می کنه می بینه علفای کنار نهر به روش خاصی گره خوردند جوری که وقتی اب از اونها رد می شه گره ها به طرز جالبی باز می شن پایینتر رو نگاه می کنه می بینه همینطور علفای کنارنهر گره خوردند گره ها رو دنبال می کنه ناگهان دختری رو می بینه که با ملاطفت سبزه های کنار نهر را گره می زنه و چیزی رو زیر لب زمزمه می کنه . شاهزاده جلوتر می ره تا بهتر بشنوه و ببینه. دخترک زیر لب زمزمه می کرد و به ازای هر زمزمه دو سبزه را به هم گره میزد. اون دختر شاید از دخترای ابادی قشنگتر نبود اما لطافتی در صورتش موج می زد و ارامشی در چشمان سیاهش بود که یک لحظه شاهزاده احساس کرد طرف چپ سینش بدجوری درد گرفته دستش رو روی سینش گذاشت اما این درد بیشتر و بیشتر می شد متوجه شد که هر چه به دخترک نگاه می کنه این درد بیشتر می شه و صد البته محبت دختر هم همینطور. دوست داشت زمان متوقف بشه و اون تا ابد به دخترک نگاه کنه به قامت دلفریب و چشمان سیاه و موهای لخت و بلند و مشکی اون که پشت سرش رها شده بودند و گونه هایی که از نسیم بهاری سرخ شده بود هر چی شاهزاده به دخترک بیشتر نگاه می کرد بیشتر عاشقش می شد از نگاه خیره شاهزاده دخترک برگشت وقتی چشم در چشم هم انداختند گونه های چون انار دخترک گلی تر شد شاهزاده که دیگه طاقت نداشت جلو رفت و گفت ...

توضیح :اولا از اونجاییکه از این جا به بعدش ممکنه مسائل اخلاقی رعایت نشه مجبور به خود سانسوری شدم خودتون می تونید بقیه داستان رو حدس بزنید اما نکته مهمتری که این داستان رو به خاطر ان گفتم و احتمالا شما به اون توجه نکردید اینه که چرا شاهزاده با وجود اونهمه دختر زیبا که در کنار خودش داشت عاشق یه دختر چوپون ساده و بی اصل و نصب می شه شاید یک دلیلش این باشه که دخترک اعتقاد راسخ به این داشت که سبزه گره زدن حتما بخت اونو باز می کنه چون سوا از تعریفای شاهزاده که عشق کورش کرده بود باید بهتون بگم که اون دختر خیلی خیلی ساده و معمولی بود البته با نمک بود اما اگه شاهزاده اونو پیش دخترای دیگه می دید شاید حتی بهش نگاه هم نمی کرد . و اگه اون روز در ابادی شاهزاده دختری رو می دید شاید دیگه دخترک چوپون ما توی این قصه نقشی نداشت پس یه توصیه خواهرانه به همه دخترای دم بخت دارم که این قضیه سبزه گره زدن 13 بدر رو شوخی نگیرید کاری که بقیه دخترای ابادی کردند و احتمالا تمام عمر از اینکه روز 13 رو بدر نکردند یعنی بیرون نرفتند و سبزه گره نزدند پشیمون شدند این توصیه رو هم به پسرای دم بخت هم می کنم شمایی که هر هفته می ری امامزاده صالح ، خوب یدفعه هم سبزه گره زدن رو امتحان کن . پس خواهر من ، برادر من به بختت پشت پا نزن البته با شیوه درست و علمش ، به اینصورت که : دو سبزه ای را که در جهت جریان اب هستند انتخاب کن و یک گره از قسمت پایین به صورت خیلی ساده می زنی تا به مرور زمان باز شه نه مثل من دست و پاچلفتی که همچین گره کوری زدم که تا قیامت باز نشه !!!!!! اخه من فکر کردم هر چی گره سفت ترباشه بهتره!!!
پس به این افسانه ها که ریشه در تاریخ سرزمینمون دارند بی توجهی نکنیم تا بدش پشمونی بار نیاد...   
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :