دلتنگ

بچه که بودم بهشت رویاییم رو یه کلبه چوبی که دور تا دور دیوارها کتابخونه هایی پر از کتاب های مورد علاقه ام داشت، تصور می کردم. روبروی کلبه یه برکه کوچیک بود که دو تا قوی آرام که در حال طنازی بودند. من روی صندلی روبروی برکه در هوای خنک و خمار بهاری، درحال خوندن کتاب بودم و هر وقت که خسته می شدم بازی نگاه رو با مناظر و حشرات کوچولوی درخشان پرکار شروع می کردم  یا به موسیقی دلنوازی که حاصل عشق بازی باد و علف های بلند غریبه با داس بود، گوش می سپردم. دور تا دور برکه و خونه پر از درخت های کوتاه و پرباری بود که ختم به جنگل انبوه و تاریکی می شد و اون دور ها کوهی شبیه دماوند جا خوش کرده بود. خلاصه که هر وقت توی اتاقم بودم و کتاب دستم می گرفتم اول از همه خودم رو توی همچین جایی تصور می کردم و بعد کتاب رو شروع می کردم. هنوز که هنوزه  بوی سبزه تازه آب داده شده و اقاقیا و اون هوای ملس صبحگاهی توی مشاممه.

دلتنگ همه کسانی هستم که دیگه نمی تونم نمی بینمشون! و دلتنگ بچگیم!

There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :