شیر پلا و ابشار شکراب

آخر هفته قصد تجدید دیدار با توچال رو داشتم، از گروه جدیدی که باهاشون اشنا شدم با چند تا از گلچین های کوهنورد(!) قصد رفتن کردم. اما زیر آب برنامه قبل از حرکت زده شده بود.نیشخند هنوز کل بچه ها در میدان دربند جمع نشده بودند که پیشنهاد رفتن به روستای آهار و آبشار شکراب داده شد. چون دیروقت بود و بچه ها هیچ وسیله ای با خودشون نیاورده بودند با رای گیری (و اصرار من) ترجیحا به طرف شیر پلا حرکت کردیم. ولی در طول مسیر انقدر توی گوشم خوندند که اغفال شدم و نتیجه اش بلند شدن ساعت 5 صبح جمعه بود و برگشتن از مسیر شیرپلا!  اول های مسیر هوا کاملا تاریک بود و با هد لمپ حرکت می کردیم. مسیر شیرپلا برای بالارفتن بسیار دلپذیر و پایین امدنش سخته و به زانوها خیلی فشار می یاره. در کل مسیریه که به هیچ کس توصیه نمی کنم. بعد از 2 ساعت به میدان دربند رسیدیم و سوار ماشین ها و حرکت به  روستای آهار. در طی مسیر دو سه تا ماشین دیگه هم اضافه شدند و با دوستان جدیدی که برای من چهره نا آشنا بودند به طرف جاده لشگرک به سمت فشم حرکت کردیم. بعد از حدود یکساعت به روستای اهار رسیدیم. در تمام حرکت به سمت روستا چشم من دنبال این کوه خوشگل کله سفید بود که وسط  کوه پایه های دیگه جا خوش کرده بود و حسرت رفتن! مسیر هم کاملا خشک بود و درخت ها لخت و بی برگ.

 

ولی دل از کوه کندم و سعی کردم با چهره های جدید (که همیشه برام لذت بخشه) اشنا بشم. یه زوج جذاب توی گروه بود که اولین بار در برنامه گشت رصدی باهاشون اشنا شده بودم و این بار هم همراهمون بودند و من لذت می بردم از صمیمیتی که بینشون بود. درست مثل زوج فیلمساز تازه عقد کرده ای که در بندر ترکمن باهامون بودند. و چه قدر لذت بخشه حتی دیدن زوج هایی که انقدر هارمونی روحی دارند.

بعد از رسیدن به امامزاده طاهر، یه سری از بچه ها برای استراحت موندند و ما به دیدن این آبشار قشنگ بالایی رفتیم، ترکیب یخ و آب و علف و خزه تصویر قشنگی درست کرده بود. بعد از برگشت و یه استراحت کوتاه و ناهارخوردن به سمت تهران برگشتیم و این شد تجربه ترکیب دو برنامه شیرپلا و ابشار شکراب در یک برنامه.

** یکی از لذت های زندگی من بازی با بچه های شیطونه. یکی از شیطون ها دختر 3 ساله دختر عمومه. برای عقد نمایشی پسرعمه دیر رفتم که دیگه به سالن عقد نرم و بعد دیدم مثل اینکه عروس و داماد هم مثل من تاخیر داشتند. برای همین به جای رفتن به سالن به قسمت عقد کردم. همه با کلاس روی صندلی ها نشسته بودند و حضار یکی یکی می رفتند تا کادو هاشون رو به دست دو دستیار شیک که کنار عروس و داماد ایستاده بودند بدند. همه ساکت و منتظر اعلام رقم داده شده بودند. تا وارد شدم رومینا وسط اون همه سکوت داد زد آزییییییییییییی.نیشخند ولی خداییش اون دست گردن اش که همراه با عشق خالص کودکانه بود به این اش می ارزید.قلب یه کوچولوی دیگه 11 ماهه هم داریم که عین خودم تخسه و حسابی با هم خیلی عیاق شدیم (عیاق درسته؟) و از بغل من بغل مامان و خاله اش نمی ره و کلی با این کارش حال می کنم. کلا صمیمیت بچه ها رو چون به هیچ وجه رنگ و لعاب تظاهر و ریا نداره خیلی دوست دارم و عاشق اشون هستم. قلب

*** امروز Lecture دارم و به جای خوندنش دارم تند تند تایپ می کنم. هوای الوده هم حسابی روم تاثیر گذاشته و مریضم کرده. خواهشا منو یه خورده نصیحت کنید دست از این همه تنبلی بردارم. نیشخند

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : طبیعت گردی