داستانک

دختر پشت در کتابفروشی منتظر بود، نگاهی به ویترین تازه چیده شده کرد که با کتاب های شاعران به نام،‌ مزین شده بود، بعد به صندلی ها که در سالن برای جشن افتتاحیه کتابفروشی چیده شده بود و سپس شاعران جویای نامی که هر کدام به نوبت گلچینی از دل نوشته هاشون رو با حضار شریک می کردند. وسوسه صندلی ها تموم شدنی نبود. بالاخره روی یکی اشون نشست و چشم بر شاعرجوانی دوخت که با صدایی رسا به عنوان آخرین مهمان اشعارش رو می خوند، حوصله دنبال کردن کلمات رو نداشت. فقط هر از چند گاهی نگاهی به آدم های دور و بر و عکس العمل هاشون می انداخت. به نظر نمی اومد حضور کسی برای شنیدن اشعار شاعر باشه ولی همه برای کف زدن برای اشعاری که نمی شنیدند آماده بودند!  سرانجام پسر با کتابی در دست از مغازه بیرون اومد و به اطراف نگاهی کرد. دختر رد نگاه پسرک رو دنبال کرد و از دیدن قیافه کمی سرگشته اش، خنده اش گرفت، ایستاد و منتظر شد تا  بالاخره نگاهشون با صدای کف زدن حضار برای شاعر جوان به هم گره خورد.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩