موسم اندوه

* روزهای تعطیلی و کنج اتاقم فرصتی برای تنهایی و فکر کردنه اما امان از روزهای ابری که تعطیلات و گوشه دنج قلمرو ام، برام می شه شکنجه گاهی که زمان توش سکته خفیف کرده و هیچ مددرسان و نقطه امیدی نیست. مجرم و قاضی و اجرا کننده حکم یکی هستند و بیچاره "من" من. 

اما کامو چه خوب گفته "در دل زمستان، سرانجام آموختم که تابستانی شکست ناپذیر در درونم نهفته است". این روزها درد زایش دارم در زمستانی که پایان ناپذیر به نظر می رسه و انگاری اخر دنیا فرا رسیده.  ولی به قول ریچارد باخ "جایی که برای کرم ابریشم آخر دنیاست پروانه به دنیا می اید." و من بی صبرانه منتظر از پیله در آمدنم.

** تازه فهمیدم چه قدر ناپخته هستم و دارم فهمیدن اش رو جشن می گیرم هر چند با درد و اندوه و خشم و افسوس و حسرت و احساس گناه و ترس.

سلطه جو! خداییش نمی دونستم این هم جزو ویژگی هام باشه. یکی دیگه از سایه هایی که دیگران به هم گوشزد زدند. منی که همیشه ادعای ازادمنشی می کردم این کلمه محکم خورد توی صورتم. تمام دانش و کتاب ها باید بره توی سطل اشغال اگه استفاده نشه و من چه قدر شکرگزارم به خاطر درسی که نصیبم شد،  هر چند خیلی سخت! این دیگه بازی روزگاره. یا خودت یاد می گیری یا به زور به خوردت می دهند.

*** گفتی تو ماه را دوست نداری بابایی؟!
گفتم خیلی دوستش دارم
گفتی از ماه آسمان دلت بگو ..
گفتم برای اینکه از ماه تمام دلم بگویم بگذار دمی و درنگی ببینمت
پرده توری را کناره ای زد و من دیدمش
همان ماه من بود که می خندید
خندیدم و قلم برداشتم و به یادگار بر روی ستون سنگی نوشتم
موسم اندوه که می رسد ماه را نگاه کنید...
و همان جا نشستم و یک دل سیر دیدمش دیدمش...  دیدم...(مجتبی معظمی)

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : شعر و شاعری