سفر عیدانه

* سطح انرژی ام خیلی پایین اومده بود. سفری این چنینی تا به حال نرفته بودم. به خاطر همین، همش سعی می کردم حالم رو خوب کنم و انرژی ام رو به دست بیارم. یه دلیل بی احتیاطیم که باعث چنین وضعیتی شد همین بود. توی قایق فقط سعی می کردم از لحظه حال لذت ببرم و به چیزی فکر نکنم. انقدر سعی می کردم از امکانات موجود، برای بالا بردن سطح خوشی ام استفاده کنم که می شه گفت یه جور بی توجهی عمدی در حرکاتم بود. طناب قایق رو گرفته بودم و هماهنگ با هر تکون قایق خودم رو به بالا پرت می کردم و بعد روی ستون پاهام که محکم به زمین می ذاشتم بدنم رو تکیه می دادم. یه لحظه فقط به اندازه یه لحظه، حواسم پرت دوستم شد که همون نشسته خورد زمین. نگاهم بی اختیار به سمت دوستم چرخید و قایق رو ندیدم که رفت بالا و وقتی روی اب برخورد کرد سر من هم با شدت به نشیمن گاه  قایق خورد. به قدری ضربه شدید بود که بی حس از عقب روی پای یکی از بچه ها افتادم. چشمام بسته بود. توی لحظات اولیه برخورد فکر کردم دیگه برگشتی در کار نیست و اروم خوابیدم که اگه قراره روحم از بدنم جدا بشه تنش نداشته باشه چون شنیده بودم بی قراری جسم در وقت مردن، روح رو ازار می ده:دی

بعد از 20 ثانیه به خودم اومدم و دیدم نه مثل اینکه مردنی نیستم نیشخند بالای پیشونیم به اندازه یه چشم باز شده بود و خون بیرون زده بود و بچه های قایق وحشت زده بودند. حالا توی اون وضعیت سعی می کردم بهشون اطمینان خاطر بدم که وضعیتم اکی هست و چیزی نیست. با دستمال سعی می کردند جلوی خونریزی رو بگیرن ولی به خاطر باز بودن زیاد دهنه زخم کمی کار دشوار بود. سرم روی پای یکی از بچه ها بود. که یه هو دیدم مثل اینکه وضعیت خودش هم بده و حالت تهوع داره. یکی دو تا دیگه هم حالشون بد شده بود. سعی می کردم با شوخی و خنده یه خورده حالشون رو جا بیارم ولی طفلی ها مثل اینکه دیدن این صحنه براشون خیلی سخت بود. با اومدن خانم دکتر از یه قایق دیگه، سرم رو با باند بست و به طرف جزیره رفتیم تا بچه ها پیاده شن. توی قایق از شخصیت نادر خیلی خوشم اومد. با روحیه طنزش سعی می کرد وضع رو کمی عوض کنه. شخصیت پخته و مسلطی داشت. شاید کار کردن در وضعیت سخت عسلویه باعث شکل گیری چنین شخصیتی شده. هر چند بعضی از ادم ها شرایط سخت نه تنها باعث قوام دار شدن شخصیتشون نمی شه که بالعکس. بچه ها رو پیاده کردیم و از این جزیره به اون جزیره برای پیدا کردن نخ بخیه و بعد بخیه خوردن پیشونیم تقریبا در وضعیت نیمه حسی و اون درد شدیدش و صدایی که از من در نیومد. خداوکیلی فکر نمی کردم انقدر جوندار باشمنیشخند هر چند انقدر به دست همراهم فشار اوردم که فکر کنم بیچاره دستش شکست نیشخند روز بعد به بیمارستان بندرعباس رفتیم و فهمیدن اینکه استخوان کف پام هم شکسته و برگشت به تهران با اتوبوس با پای اتل گرفته شده. اول فکر می کردم تا تهران 12 تا 14 ساعت راهه. ولی مسیر برگشت منجر به تعویض اجباری سه بار اتوبوس شد و حول و حوش 20 ساعتی طول کشید. شب عید با پای شکسته از این اتوبوس به اون اتوبوس و توی اون فضای سرد داخل ماشین و لباس کم و درد پا و گرسنگی چند روزه تحمیلی. یه جورایی یاد بینوایان افتادم. نیشخند ولی لحظات سال تحویل توی اتوبوس که بیشتر مسافرها خواب بودند، اون عقب که از سرما مچاله شده بودم و همش نگران پسربچه ای بودم که پدرش وسط اتوبوس خوابونده بود و هی می ترسیدم سرش به صندلی های ماشین بخوره سعی کردم لحظات اغاز سال جدید رو بخندم. و واقعا وقتی به اون وضعیت خودم نگاه کردم از اون حالت رقت بار خودم حسابی خنده ام گرفت :دی و به خودم برای ورود به سال جدید در یک وضعیت کاملا ویژه و استثنایی خوش امد گفتم. :دی

سال نوی خوشی رو براتون ارزمندم. قلب

**  دوستم زنگ زده بود و داشتم این ماجراها رو براش تعریف می کردم. دیدم از اول تا اخر داره می خنده. می گم قربونت برم من دارم تراژدی تعریف می کنم تو انگاری داری کمدی می بینی. می گه "اخه این طرز حرف زدن تو و خنده دار جلوه دادن موقعیتت خیلی بامزه است!" اینو راست می گه. من خیلی سعی نمی کنم برای موقعیت هایی که برام پیش بیاد دلسوزی دیگران رو بخرم و سعی می کنم خودم انرژی از دست رفته ام رو بازیابی کنم. اینه که معمولا حوادث رو بعد از اینکه حالم خوبه تعریف کنم. ولی حقیقت اینجاست که بعد از گذشت زمان واقعا حوادثی که توی لحظه قرار گرفتن توش، برامون زجر اور و دردناکه دیگه اهمیتش رو از دست می ده و می شه با یه نگاه دیگه بهش فکر کرد و بازبینی اش کرد. توی این حادثه، بی احتیاطی خودم باعث ایجادش شد ولی توی اون لحظات بیشتر از درد جسمانی برای درد روحی همسفرهام که باعثش من بودم ناراحت شده بودم.  بعد به استقامت و محکمی روحیه ام و اون یکدنگی ازی گونه ام (:دی) توی لحظات سخت افرین گفتم. بعد وقتی برگشتم خونه چه قدر برام وجود یه خانواده حمایتگر باارزش بود و بیش از گذشته قدرشون رو دونستم. بعد تونستم توی این زمان هایی که خونه نشین هستم یه خورده به کارهایی که ازشون غافل بودم بپردازم. دوستای باارزشی که منو تنها نذاشتند و با پشتیبانیشون ارزش دوستی رو بیشتر دونستم. و خلاصه هر ماجرایی به هر فرم و شکلی که باشه اگه دوباره بهش نگاه کنی خیلی چیزا برات داره. اینجاست که می رسی به این جمله که "در دل هر سختی اسایش نهفته است. "

** چندین ماهه که برای کاری برنامه ریزی کردیم و حالا که موقع اجراش شده فقط باید از دور شاهد اجراش باشم. خیلی مشتاق حضور توی این برنامه بودم. اما الان با این وضعیت نمی تونم توی این برنامه شرکت کنم و فقط باید یه سری از کارهای هماهنگیش رو از دور انجام بدم. خیلی دلم به خصوص برای "این یکی" می سوزه.  ولی حداقل خدا رو شکر که از دور دستی دارم بر این کار فوق العاده.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :