رفتن يا نرفتن؟ مساله اينست.

*نوشتن ، نوشتن و ... چقدر سخته . مخصوصا وقتی به وبلاگهایی سر می زنی که پشت هر کدوم از جملاتش دنیایی از تعقل و تفکر وجود داره و حرفها و نوشته ها مفهومی دارند و برای تو هیچ ، هیچ هیچ ...و تو به فکر (فکر اونم تو) این می افتی که برای چی می نویسی و برای کی؟

*می خواستم از پایان تعطیلات بنالم و بگریم اما وقتی به وبلاگ دوست عزیزم تفکر-تجسم-تعقل سر زدم و نوشته آخرش رو خوندم راستش آنقدر شرمنده شدم که ...

* اولین باری که با کلمه ای به اسم وبلاگ اشنا شدم و کم کم به وبلاگهای مختلف سر زدم بعضی مواقع با جملاتی اینچنین برخورد می کردم که:

• ما رفتیم دیگه خداحافظ
• این وبلاگ تعطیل شد

من خیلی تعجب می کردم که چطور کسی می تونه وبلاگشو اینطور راحت رها کنه اما حالا می فهمم که توی اون زمان اونا چه حسی داشتند و چرا رفتند. خود من هم کم کم دارم هوایی می شم. وقتی حرفی برای گفتن نداری وقتی جملاتت پوچ و بی معنیه برای چی یا کی می نویسی؟ خودم که به متنهای قدیمی نگاه می کنم از خودم و طرز فکر بچگانه ام خندم می گیره. این موضوع وقتی به وبلاگهایی که حرفی برای گفتن دارند می رم بیشتر می شه. به خدا حسودی نیست فقط غصه می خورم به خاطر کم بود اطلاعات و نبود فکر و در آخر ضعف نویسندگی. نمی دونم چرا انقدر دچار افسردگی شدم شاید دچار پوچ زدگی شدم (البته مامانم می گه هر وقت اینطوری می شی به خاطر اینه که این هفته کوه نرفتی!!!) شایدم درست میگه وقتی کوه میری وقتی به اون بالا می رسی به قله ، انقدر خوشحالی که همه غم و غصه هاتو همونجا جا می ذاری و خیلی سبک برمی گردی پایین ، اونقدر سبک که برای یه مدت دو هفته هیچ غم و غصه ای نداری. وای امروز از اون روزامه و این از طرز نوشتن مسخره ام معلومه پس فعلا خداحافظ تا حالم خوب شه .....   
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :