تولد یه خانوم محترم اردیبهشتی :دی

* هیچ چیز به اندازه راه نرفتن، این روزا اذیتم نمی کنه. برای منی که عادت داشتم هر چالشی رو با راه رفتن و کوه رفتن حل کنم و محیط روانی اروم تری برای خودم بسازم این دیگه یه خورده سخته. برای همین امروز به عادت چندین ساله ام، به خودم مرخصی دادم و به یه پاساژ رفتم و برای خودم هدیه تولد گرفتم. یه آویز خوشگل به پاس همه صبوری و همت بلند این روزام :دی و بعد هم به کتابفروشی برای خرید کتاب برای پروژه ای که پیش رو داریم. با دوستم مسافتی رو پیاده اومدم. به من می گه "تو که هنوزه با این پای گچ گرفته تندتر از من راه می ری!":دی چه کنم؟! عادتمه، سریع بودن و تند بودن. ولی انگاری زندگی و این پای شکسته می خواد این روزا به من بگه "هی دختر آروم تر، سرعت ات رو کم کن، یواش تر برو و به خودت مهلت و فرصت بده"

** برای رفتن به دکتر روز شماری می کردم که دوباره به مهلت ام اضافه کرد. مثل این زندانی هایی شده بودم که روز ازادی اشون رو شمارش می کردند و خط روی دیوار می کشیدند. اما لحظه ای که قراره آزاد بشه بهش خبر می رسه الان نه! این دیرشدنه خیلی سخت تر از اولشه. ولی به هر حال چاره در یاد گرفتن صبوری و تحمل بیشتر برای منه. درس این کلاس ام اینه،صبوری کن صبوری. هر چند برای منه عجول، یکی از سخت ترین درس هاست. :دی

*** آزی جانم تولدت مبارک باشه. بیش از  سی و چندساله که داری دور خورشید سفر می کنی. سفری این چنین طولانی، گاه شیرین، گاه دردناک، زمانی سخت و کُشنده، زمانی دلنواز و عاشقانه، بالا و پایین، ملغمه ای از همه شیرینی ها و تلخی ها. ولی تا حالاش که خوش بودیم علارغم سختی و سادگی اش. بعد از این نیز ...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :