یه سورپرایز عالی در شب تولدم

با کنجکاوی ذاتی ام و حس بویایی قویم (:دی) می دونستم قراره بچه ها بیان، ولی اینکه کی و کجا رو نمی دونستم. برادر ها (البته برادرهای خودم نه برادران بسیجینیشخند) هم بودند و اینطوری هماهنگی با اونا انجام می شد و سر من بی کلاه. ولی از طرفی هیچ شور و هیجانی برای شرکت هم نداشتم و مونده بودم چطوری از زیرش در برم. تازه روز قبل اش فهمیده بودم که پایکم باید کمی دیگر در گچ بمونه و حوصله نداشتم. ولی خوب دیگه راهی برای پیچوندن نداشتم. دوستم زحمت هماهنگی و رزرو و کیک رو کشیده بود و باید می رفتم. ولی ورود به کافی شاپ و دیدن بیست و چند نفر از دوستام در زادروز سی و چند سالگیم، کافی بود تا گره از چهره ام باز کنه و توی دو ساعتی که باهاشون بودم واقعا به هم خوش گذشت و لذت بردم. هم از بودن توی اون لحظه با دوستام و هم لطفی که نسبت به من داشتند. برنامه ریزی چنین برنامه ای از چند روز پیش شروع شده بود و برای دوست پرمشغله ام مسلما سخت بوده. اینه که خیلی تحت تاثیر لطفش قرار گرفتم. خلاصه که دیروز یکی از زیباترین تولدهام بود به خاطر توجه و حضور دوستام. خدا نگهدارشون باشه. قلب

** تو شلوغی و شیطنت بچه ها، منم داشتم تولد مبارک می خوندم و شیطنت می کردم. همش به من می گفتن "ازی جان توی بشین سر و صدا نکن. تولدته." بابااااااااااااااااا تولد ادم برای شلوغ کاریه. از اون گذشته کی می خواد ازی رو ساکت نگه دارهههههههههه؟ نیشخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :