حس مالکیت بچه ها

* توی باغ جمعه شب که باد سردی می اومد و هوا به خنکی شبهای پاییزی بود، شانای 15 ماهه رو بغل ام کرده بودم و چادر رو دورش پیچونده بودم. تازه داشتم با این دخترک جذاب مو مشکی که فقط به مامامش وابسته است اخت می شدم و اونم منو به عنوان یه دوست قبول می کرد که شایلین 17 ماهه از بغل خاله اش دست هاش رو به سمتم دراز کرد و با قلدری می خواست بیاد بغلم. اخر سر مجبور شدم شانا رو باهاش تعویض کنم. یعنی من عاشق این دخترک قلدر شیطون پررو هستم که هر چی می خواد می گیره و هر چیزی رو. حق خودش می دونه.  توی دنیای بچگانه اش فکر کنم اونم منو دوست داره و از این دوست داشتن اش و احساس مالکیتی که نسبت به من داره و بچه دیگه ای رو توی بغل من تاب نمی یاره لذت می برم.

** یه دوست به یادگار از کلاس زبان دارم که بعد از گذشت چند سال هنوز باهاش در ارتباط هستم. این دوستم (پسر 24 ساله)که شامه تیز و ذهن زیرک و شخصیت مشاوره ای فوق العاده ای داشت رو تشویق به تغییر رشته کردم و برای فوق لیسانس از رشته مهندسی تغذیه به مشاوره خانواده تغییر رشته داد. الان یه ترمه که توی دانشگاه مشغول به تحصیله ولی از تعاریفش مطمئنم که توی این رشته خیلی خیلی موفق می شه. چون موفق شدن در رشته های مشاوره ای، روانشناسی و مددکاری بیش از هر چیزی بستگی به شخصیت و منش طرف داره. ظرفیت این رشته ها فوق العاده زیاده و افراد فله ای فارغ التحصیل می شند ولی تعداد بسیار بسیار کمی توی این رشته موفق هستند و برجا می مونند. خلاصه به غیر از اینکه جامعه روانشناسی ایران کشف این موجود رو به من مدیونه برای خودم هم خوبه که تا اخر عمر یه مشاور مجانی دم دستمه . البته اگه بعدها مشهور شد گذشته اش رو فراموش نکنه :دی و از طرفی فهمیدم من چه قدر می تونم روی افراد تاثیر گذار باشم. یه جورایی شخصیت معلمانه دارم. :دی

 ***  یعنی این سهراب سپهری چه می کنه با این واژه ها!!

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : شعر و شاعری