ضرورت ها!

 * کتابی می خوندم به نام "زن پولدار" نوشته کیم کیوساکی، ترجمه داود نعمت اللهی که همسر نویسنده کتاب پرفروش "بابای بی پول بابای پولداره"، یه جایی حرف فوق العاده ای زده بود."اینکه وقتی قراره کاری رو شروع کنیم و هدفی برای خودمون بذاریم این کار انجام نمی شه مگه اینکه به صورت ضرورت در بیاد یا دلیل اصلی اون هدف رو برای خودمون تعیین کنیم. در واقع دلایلی که ما رو در هر شرایطی تشویق به ادامه راه کنه و ازش دست نکشیم و این دلایل شخصی باید خیره کننده و عالی و محرک باشند تا وقتی که به شک می افتین که دارین چی کار می کنید یا کارها طبق برنامه پیش نمی ره و دیگران شما رو زیر سوال می برند، اون دلایل شما را وادار به ادامه فعالیت کنه."  نمی دونم برای شما هم پیش اومده یا نه که بعضی وقت ها هدف گذاری های عالی برای خودمون روی کاغذ پیاده کردیم ولی به محض شروع یا حتی در نیمه های راه انصراف می دیم. چرا؟ چون اون هدف به صورت ضرورت و اولویت در زندگیتون در نیومده!

مثلا در حال حاضر برای من خوب شدن پام و رفتن دوباره در طبیعت به صورت یه ضرورت در اومده، اینه که برنامه شنام در هر صورتی در اولویت قرار گرفته و عین 2 ساعت رو شنا می کنم و پدر خودم رو در می یارم. چرا؟ چون دلیل خوبی برای خوب شدن دارم. پس برای هر کاری اول احتیاج به یه دلیل خوب داریم و وقتی دلیل و ضرورت انجام کار برای خودمون کاملا روشن باشه دیگه سختی های راه نه اینکه به چشم نیاد ولی در هر صورتی تحمل اش می کنیم تا به یه level بالاتر از زندگیمون برسیم.

  ** توی این کتاب به یه نکته خوب دیگه هم اشاره کرده بود. یادم می یاد سر کلاس دکتر شیری، یه جایی اشاره به یکی دو تا از دانشجویان باهوش و نخبه اشون کردند که در در زمین بازی روابط عاطفی اشون خرابکاری کرده بودند و بعد خودم و رفتارهای نابالغ ام در چند ماه اخیر یادم اومد که نگم بهترهسبزنیشخند

در این کتاب به مطالعاتی اشاره کرده بود که در سال 1969 انجام شده بود درباره بهترین روش های یادگیری. کم اثر ترین روش های یادگیری مطالعه کردن و گوش دادن به سخنرانی است و موثرترین روش های یادگیری تجربه ملموس در زندگی و انگیزه. مشکل من و خیلی از افراد شبیه من ربطی به هوش کلامی امون نداره که به نظر می رسه در حد نرمال به بالا هستیم. هیچ چیزی عین تجربه و به کار بردن عملی چیزهایی که اموختیم نمی تونه در پیشرفت ما کمک کنه.  توی کتاب های نظریه های شخصیت، البرت الیس روانشناس بامزه و جسور نوشته بود که در برقراری رابطه با دخترها فوق العاده خجالتی و دست و پا چلفتی بود. اینه که برای خودش برنامه 100 روزه می ذاره تا به پارک بره و هر روز با یه دختر صحبت کنه و ازشون قرار Date بخواد. خودش می گه که در پایان 100 روز هیچ کدوم از اون 100 تا باهاش قرار ملاقات نذاشتند، اما این رفتن و حرکت کردن و از شکست نترسیدن نقطه عطفی توی زندگیش می شه چون به طور کامل خجالتی بودنش رفع می شه و می تونه روابط بهتری با هر دو جنس داشته باشه! منظورم اینه که برای شروع هر کاری، سرمایه گذاری مالی یا عاطفی یا هر چیز دیگه ای خیلی وقت ها انقدر سرگرم جمع کردن اطلاعات می شیم و درگیر تجزیه و تحلیل که هیچ وقت جرات برداشتن اولین گام رو نداریم، هم به دلیل ترس هم به خاطر این که می خوایم در کاری که انقدر راجع بهش اطلاعات جمع کردیم  perfect باشیم. البته برداشت اشتباه نشه که یادگیری توی روندی زندگی ما تاثیری نداره. مسلما خیلی از داشتن هام رو مدیون معلمان و کتاب های خوبی هستم که از بچگی داشتم، ولی یاد گیری یه مساله است و قدم برداشتن یه مساله دیگه. شما درس رو خوب یاد می گیری ولی تا وقتی تست نزنی توش مهارت کافی پیدا نمی کنی. قدم گذاشتن در هر کار جدید،  اولش ترس و هراس توی دل می اندازه. اما به قول یه مثل باارزش چینی ها مهمترین قدم، اولین قدمه! وقتی اولیش رو برداریم هراس قدم های بعدی خیلی کمتر می شه! پس جای امید هنوز، برای من و اون دو تا دانشجوی نخبه دکتر هست! ماها درسته که زمین خوردنمون ملسه ولی همین که دانش اموز های خوبی هستیم و از زمین خوردن نمی ترسیم نشون می ده که دوباره بلند می شیم و این بار خیلی بهتر عمل می کنیم.چشمک

پ.ن.: با تشکر از جهان عزیز برای معرفی این کتابلبخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب