تجربه برانگیزاننده

دچار استرسی شدم که هیج جوره نمی تونم ذهنم رو ازش پرت کنم! عجیبه! چه اتفاقی افتاده دوباره که دنیای کوچیکم اینطوری به لرزه افتاده! اروین یالوم از جمله شخصیت های محبوب منه که خوندن کتاب هاش این چنین تاثیر عظیمی روم می ذاره. دارم کتابی راجع به غلبه بر هراس از مرگ به اسم "خیره به خورشید" می خونم و کتاب دیگه اش "دژخیم عشق" که نمونه هایی از کیس های روان درمانی اش بود. هر وقت با بعضی از جملات اش خواداگاه یا ناخوداگاه همذات پنداری می کنم شدیدا روم تاثیر می ذاره. حتما جایی، کلمه ای، متنی، تلنگری بوده که این اضطراب که منبع اش برام نامعلوم و مجهوله ایجاد شده.

تجربه برانگیزاننده! این کلمه اش برام ملموس و چالش برانگیز بود. در زندگی زمان هایی هست که حوادثی بر زندگی ما تلنگر می زنند و به ناچار باید به مسائل وجودی که سال ها بهش فکر نکرده بودیم بپردازیم. با واژه مرگ و جدایی چندان غریبه نیستم. مرگ معلم مورد علاقه دوره راهنمایی ام در دهه 20 سالگی اش، مرگ پسرعمه ام در سی و چند سالگی که رابطه بچگیم باهاش، تاثیر زیادی روی نگرش ام در ارتباطاتم گذاشته بود و مرگ دختر عمه 17 ساله ام که هم سن و همبازی ام بود به همراه عمه و شوهر عمه ام. همه اینها قبل از 20 سالگیم اتفاق افتاده بود. حالا دارم به این نتیجه می رسم که از مهمترین حادثه های زندگیم، فقدان و از دست دادن ادم های محبوب و تاثیرگذار، چطور گذر کردم. یکی از راه های دفاعی من سرکوب حادثه تلخ و ندیده گرفتن اونه تا از هجوم درد خالص و ناتوانیم در برابرش جلوگیری کنم. یادم می یاد آلبوم عکس های مشترک من و دخترعمه ام که به خاطر هم سن بودن و هم مدرسه ای بودن خاطرات مشترک زیادی با هم داشتیم رو تا حدود 10 سال بعد از مرگش حتی ورق نمی زدم چون تحمل هجوم تلخ بغض و فهمیدن نداشتنش رو نداشتم. طی این حوادث، نقابی که برای خودم انتخاب کردم نقاب سرسخت بودن و قوی بودنه، غافل از اینکه زیر این نقاب، دختربچه کوچک و وحشت زده ای است که احتیاج به نوازش و در بغل گرفتن و حمایت شدن داره. خیلی سخت عاطفه و علاقه ام رو به کسی نشون می دادم. اما طبق تمرین های سخت و بعد از گذر از همه تردیدها یادگرفتم و تمرین کردم که اعتماد کنم و خودم رو از محبت دیگران به خاطر ترس از دست دادن محروم نکنم.

اولین تمرینم شکست مفتضحانه ای بود، چون فقط می خواستم اعتماد کنم بدون توجه به حقیقت شخصی که روبروم ایستاده! با کسی اشنا شدم که خودش هنوز از دردهای کودکی و روحی اش گذر نکرده و رنج وجودی اش رو با حاشیه های زندگی پر می کنه و از فرو رفتن در عمق زندگی در هراسه. اما بعد دریافتم حالا که دوباره زمین خوردم از دوباره ایستادن می ترسم. دیروز که کوه بودم پام رو که صدمه خورده بود موقع پایین اومدن مثل یه طفل نوپا به دنبال خودم می کشیدم و هر قدم رو با احتیاط و حزم زیاد روی زمین می گذاشتم. این به هم نشون داد که هر چند زمین می خوریم و صدمه می بینیم ولی دوباره بلند می شیم و دوباره اهسته راه رفتن رو می اموزیم و در هرقدمی که بر می داریم اعتماد دوباره به خودمون رو تمرین و زندگی می کنیم.

اما زمین خوردن عاطفی و بلند شدن دوباره اش و از دست ندادن شفقت و درک و همدلی نسبت به دیگران حتی افرادی که موجب رنج ما می شوند خیلی سخته و روحیه مسیحیایی و مهر محمدی می طلبه. می دونم قرار نیست که با این آدم ها، دوباره مسیری رو همگام بشم اما برای ادامه دادن مسیر و موثر بودن، چاره و گریزی از به زمین گذاشتن همه بارهای روی دوش نیست، چون هر کدام ازاین بارها، سنگینی مضاعفی می شوند که جلوی صعود رو می گیرند. پس من الان در اینجای قصه ام هستم که چطور بارهام رو زمین بذارم و بگذرم؟!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠