خوره کتاب

یه دوست تیزهوش دارم که بعضی وقت ها بد سیخونکی به جونم می اندازه! داشتم باهاش حرف می زدم و گفتم طی چهارماه گذشته حداقل 40-45 تا کتاب خوندم. برگشت گفت پس معلومه بدجوری خرابی که انقدر کتاب می خونی! البته براش این توجیه رو اوردم که من از بچگی (شاید دوم یا سوم دبستان) شروع به خوندن کردم و حقیقتا خوره کتاب هستم.

ولی بعد چون تحلیل دیگران درباره خودم حلاجی می کنم، سعی کردم ازش نگذرم و دارم فکر می کنم چه قدر حرفش درسته!

این درسته که 4 ماه گذشته از لحاظ عاطفی و جسمی صدمه خوردم و واقعا نمی دونم کدومش سخت تر بود و هر کسی بعد از صدمه دنبال درمانی برای زخم خودش می گرده که می تونه شامل استفاده از داروهای ارامبخش، مشاور یا روانشناس، وقت گذرانی با دوستان، مسافرت یا انتخاب افسردگی، انکار، سرکوب کردن، اعتیاد به کار، س-ک-س یا هر موضوع دیگه ای باشه.

اما روش مقابله من برای این مساله، ریشه یابی و کاوش درونی و استفاده از نوشته های متخصصان و در کنارش استفاده از کتاب های مفرح و روحیه بخش هست و فکر می کنم برام کاملا جواب داده. نمی خوام چیزی رو سرکوب کنم. دوست دارم علل رفتار غیرمنتظره خودم رو کشف و حلاجی کنم. بعضی وقت ها حتی از اینکه می بینم خودم یه جاهایی برای خودم ناشناخته هستم و غیرمنتظره رفتار می کنم تعجب می کنم. این نشون می ده که هنوز شخصیت ام رو به درستی بازسازی نکردم و والددرونی و باید و نباید هام کمی پای استدلالشون (!) می لنگه. پس این بار خوندن ام برای سرگرم شدن یا سرکوب کردن دردم نبود. اتفاقا خواستم دردم رو حس کنم  و اونو به سطح بیارم و به چرایی ایجادش فکر کنم و  یه حصاری بسارم که در عین اینکه خودم رو کاملا از همه کس و همه چیز پنهان و محصور نکنم بتونم از ورود اتفاقات این قسمی جلوگیری کنم.  

و حالا می دونم که من عاشق روانشناسی هستم چون ازمایشگاهی اه که دم دست ترین کسی که می تونی روش آزمایش و تجربه کنی خودت هستی و این خود به قدری گسترده و شگفت انگیزه که تا اخر عمر می تونی روش کار کنی و هنوز هم از وسعت اش حیران باشی و همیشه جای کار داشته باشی!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :