مرگ

دیشب خواب دیدم سه تام جام شراب از سه نوع مختلف روبروم بود، می خوردم ولی مست نمی شدم! یاد اهنگ هایده افتادم : "مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه"  حالا نه اینکه حالم بد باشه که اینطور نیست ولی ناخوداگاه یاد این اهنگ افتادم. شاید به خاطر همون مضمون مستی اش!

داشتم کتابی راجع به روانشناسی مرگ (خیره به خورشید – اروین یالوم) می خوندم، جاییش گفته بود داغ والدین و دوستان، مرگ خاطرات و گذشته است و مرگ فرزند، از دست دادن برنامه ریزی و آینده ماست! تا حالا اینطوری به مرگ نگاه نکرده بودم. پس تعریف ما و برداشت ما از ماهیت مرگه که انقدر زمان بهبود ما رو طولانی یا کوتاه مدت می کنه! معمولا والدین دچار از دست دادن معنای زندگی می شوند و این روند بهبود رو دچار تاخیر می کنه. مادربزرگ من وقتی یکی از پسرهاش رو (به سن 30 سالگی)  از دست داد به مدت 25 سالی که بعد از مرگش زنده بود لباس سیاه می پوشید و به ندرت در جمع شادی حضور پیدا می کرد! ولی یکی دیگه از آشنایان که دخترش رو (در سن 20 سالگی) از دست داده بود خودش رو وقف کارهای خیریه و مسجد کرد و توان زندگی و ادامه دادن رو پیدا کرد!

شاید گرایش من به خوندن کتاب هایی از این دست تجربه نزدیکیه که با مرگ پیدا کردم. توی جنوب، 28 اسفند سال 89، وقتی توی قایق در حال حرکت با صورت محکم به زمین خوردم توی لحظات اولیه واقعا حس کردم دارم می میرم و برگشتی در کار نیست! حالا دارم فکر می کنم: اگه می مردم، اگه پرونده ام بسته می شد چه کارهای ناتمامی داشتم؟ افسوس چیو می خوردم؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠