کتاب روانشناسی اگزیستانسیال یا همون روانشناسی وجودی

کتاب بعدی کتاب روانشناسی اگزیستانسیال یا همون روانشناسی وجودی است نوشته اروین یالوم و ترجمه سپیده حبیب.

کتابی که به چهار دلواپسی های غایی بشری می پردازه: 1- مرگ 2- آزادی 3- تنهایی 4- پوچی

در روانکاوی علت اصلی اضطراب فرد به نیروهای متضاد وجود انسان و سائق ها ربط داده می شه که ریشه جنسی دارند ولی در روانشناسی وجودی، ریشه این اضطراب ها رو در دلواپسی های غایی انسان می دونند. یعنی اگه شما پیش یه روانکاو پیرو فروید برید ازتون می خواد تداعی ازاد کنید و تمام خاطرات گذشته اتون رو لایه روبی می کنه و سعی می کنه در گذشته شما به جستجو بپردازه اما یک روانشناس وجودی به مسائل اساسی و غایی تر مثل مفهوم مرگ و ازادی و پوچی و تنهایی می پردازه.

روانکاوی: سائق ----> اضطراب ----> واکنش های دفاعی

اگزیستانسیال: دلواپسی غایی----> اضطراب ----> واکنش های دفاعی

فعلا قسمت مرگش هستم. معمولا روانشناسان وجودی چون پایه کارهاشون بر فلسفه است برای خوندن خیلی سخت هستند. اما بازم دم دکتر یالوم گرم که حداقل سعی کرده به زبان ساده این مکتب رو شرح بده. هر چند بازم با وجود ساده نویسی دکتر، بعضی جاها رو باید چند باره بخونم تا ذهنم قادر به درکش بشه. امان از برنامه نویسی ساده مغز من :دی

این جمله چندیدن و چند بار تکرار می شه که " با اینکه نفس مرگ، ادمی را نابود می کند، اندیشه مرگ او را نجات می دهد." که منظورش اینه که درسته خود مرگ باعث نیستی و نابودی فرد می شه ولی اندیشه به مرگ و در نظر داشتن فانی بودن انسان موجب می شه که در زندگی امون تجدید نظر کنیم و چگونگی زندگی امون رو مورد پرسش و کاوش دوباره و دوباره قرار بدیم. یا "کسی که چگونه مردن را بیاموزد چگونه زندگی کردن را هم به خوبی یاد می گیرد"

شاید برای نسل من که کودکی اش در انقلاب و بحران های اون زمان و بعد جنگ و کمبودهای دوران جنگ و بمباران ها و از دست دادن ها همراه شده خیلی با واژه مرگ غریب نباشند. در کشوری هستیم که با مرگ و از دست دادن اشناست. و بعد هم شیوه آشکار غسل و کفن و دفن فرد از دست رفته که قدیم تر ها در منزل انجام می شد و هنوز افراد پیری رو به یاد می یارم که توی خونه هاشون غسل می دادند.  اولین برخورد من با مرگ زمانی بود که زیر 7 سال بودم. برای مراسمی به امامزاده رفته بودیم. کمی دورتر دیدم قبر کوچکی برای بچه ای حفر می کردند. به سرعت خودم رو به اونجا رسوندم و از لابه لای جمعیت جلو رفتم و با کنجکاوی منتظر بودم که بچه رو از تابوت به قبر منتقل کنند و ببینمش که یه هو یکی که اصلا یادم نمی یاد کی بود از پشت منو با چنگ و وشگون بیرون کشید که صحنه رو نبینم. خیلی دوست داشتم ببینم صورت مرده چطوریه! که یکی دو سال بعد که یکی از شهدا رو برای تشییع اورده بودند بالای مسجد صورتش رو کنار زدند تا همه ببیند و منم چهره مرگ رو دیدم. صورتش اروم بود و بدون درد.

یه خواب وحشتناکی هم که تقریبا همون زمان ها دیدم این بود که مادرم رو در تابوتی گذشاته بودند و برادر بزرگم و زن عموم می خواستند تابوت رو ببرن و من خودم رو روی تابوت انداخته بودم و با هق هق می گفتم مامان نمرده و دارید اشتباه می کنید و اونا می خواستن به من ثابت کنند که اینطور نیست. به قدری گریه کرده بودم که وقتی از خواب بلند شدم هنوز صورتم پر از اشک بود و هنوز به خوبی این رویا رو به خاطر دارم. (هم در روانشناسی وجودی و هم در روانکاوی، رویاها بخش مهمی در درمان هستند و بخشی از درمان به بازگشایی رویاها اختصاص داده می شه)

یکی دیگه از نمادهای مورد علاقه من از مرگ این عکس زیریه. توی دوره دبیرستان که همه پوستر خواننده و بازیگر رو نگه می داشتند من این تصویر رو داشتم و به کمدم زده بودم. شاید از ارامشی که فکر می کردم در چهره اش هست لذت می بردم.

 

به نظر می رسه دغدغه فکری من راجع به مرگ از خیلی وقت پیش ها آغاز شده.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠